آوازه بسیج در غرب

آوازه بسیج در غرب

بسیج

 

فکر می کنم سال 1370 بود که توفیق پیدا کردم در ماه مبارک رمضان سفری تبلیغی داشته باشم در خدمت استادم حاج آقای قرائتی به چهار کشور اروپایی اتریش،سوئد،آلمان، فرانسه.

اول وارد اتریش شدیم. در اتریش گروهی شکل گرفته بود بنام شیعیان اتریش به رهبری یکی از فرهنگیان اتریشی بنام محمد لنسل

یکشنبه شبها جلسه داشتند ما هم به جلسه آنها رفتیم

می گفتند:تا امروز جمعیت ما به 120 نفر رسیده

خیلی جلسه صمیمی و جالبی بود

تمام آقایان و خانم ها با تحصیلات بالای علمی

ابتدا بنا شد 10 دقیقه به حاج آقای قرائتی وقت بدهند تا به عنوان مهمان جلسه صحبت کند

اما وقتی شیرینی سخنان ایشان را شنیدند تمام وقت جلسه را در اختیار ایشان قرار دادند و دیگران را خبر کردند تا به صورت ویژه چند شب پی در پی پای صحبت های ایشان بنشینند

جلسه با یک شام ساده که هر خانواده از خانه ی خود آورده بود و در سفره چیده بودند و همه استفاده می کردند به پایان رسید

من شیفته ی شخصیت آقای محمد لنسل شده بودم

حاج آقا به محل استراحت رفتند و من تا نزدیک سحر در خیابان های وین با آقای لنسل صحبت کردم و داستان شیرین مسلمان شدن و شیعه شدن ایشان را شنیدم.

او می گفت ابتدا متمایل به مارکسیست شده بودم و انفجار نوری که در ایران با پیدایش انقلاب رخ داه بود مرا به سمت اسلام کشاند.

روزی آمدم به سفارتخانه ایران در زدم کسی در را باز کرد از او پرسیدم می خواهم درباره ی انقلاب شما بدانم.

او هم رفت و برگشت قرآنی برای من آورد و گفت این کتاب انقلاب ماست

و عکسی از امام خمینی به من داد و گفت این هم رهبر ماست

من شروع کردم به مطالعه درباره اسلام و شخصیت امام خمینی

شاید سه سال طول کشید تا من آگاهانه اسلام را پذیرفتم

و پس از آن شروع کردم به دعوت دیگران که اکنون 120 نفر شده ایم

روزهای اوج جنگ ایران بود

همه ی دنیا خبر داشتند که ایران به تنهایی با عراق با پشتیبانی آمریکا و انگلیس و آلمان و فرانسه می جنگد

این ایستادگی ما را شگفت زده کرده بود

پی در پی کلمه ای را از اخبار ایران می شنیدیم که برای ما نامفهوم بود

کلمه ی بسیج که در ایران بسیج و بسیجیان میدان دار جنگ هستند

خیلی دوس داشتم که از نزدیک یک بسیجی را ببینم

تا اینکه مطلع شدم یکی از بسیجیان به نام علی فضلی را برای عمل جراحی به اتریش آورده اند با شتاب به دیدن او رفتیم

او را رها نمی کردیم با تشنگی و عطش به حرف های او  گوش می کردیم تا معنای بسیج و بسیجی را بفهمیم

تا اینکه در یکی از این دیدار ها، آقای فضلی گفت من عازم ایران هستم چون عملیاتی در پیش است

گفتیم هنوز مراحل درمان شما تمام نشده

گفت وظیفه است باید بروم

گفتیم اگر اینطور که شما می گویید باشد پس ما هم وظیفه داریم در جبهه های ایران حضور یابیم

گفت آن دیگر بر عهده ی شما

آقای فضلی به سمت ایران پرواز کرد

ما هم بچه ها را جمع کردیم عده ای داوطلب آماده ی اعزام شدیم

و با خانواده های خود وداع کردیم و عازم ایران شدیم

سر از پا نمی شناختیم.دوست داشتیم هر چه زودتر فضای جبهه های ایران و روحیه ی بسیجیان را از نزدیک تماشا کنیم

به اهواز آمدیم

سردار فضلی ما را به دوستش سردار دقیقی سپرد و بقیه ماجرا…

بیشتر بخوانید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *