سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام رضا علیه السلام 

داستان اول (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)

در عصر آن حضرت خشكسالي شد، بعضي از حسودان به مأمون طعنه مي‏زدند كه در اثر ولايت عهدي امام رضا (عليه السلام) خشكسالي شد.

مأمون، از امام تقاضاي نماز باران كرد و امام با آداب خاص خود نماز خواندند كه ابرها ظاهر شد ولي امام فرمود در اين ابرها، باران ما نيست تا آن كه دهمين ابر كه آمد، امام فرمود: باران ما در اوست.

عيون أخبار الرضا (عليه السلام)، ج 2، ص 168.

دوم

مردي به امام رضا عليه السلام رسيد و عرض كرد: به اندازه مروتي كه داري به من كمك كن.
امام عليه السلام فرمود: چنين تواني ندارم.
عرض كرد پس به اندازه مروت خودم عطا كن.
حضرت فرمود: در اين صورت مي توانم، آنگاه به غلام خود فرمود: دويست دينار به او بده.

سوم

امام رضا عليه السلام وارد حمام عمومي شد، شخصي در حمام بود كه امام عليه السلام را نمي شناخت به او گفت: بدن مرا كيسه بكش. امام عليه السلام شروع كرد بدن وي را كيسه مي زد كه مردم او را شناختند و آن مرد از كاري كه كرده بود شرمنده گرديد و از آن حضرت معذرت خواهي مي كرد. اما امام عليه السلام او را دلداري مي داد و به كار خود ادامه مي داد.

قصه هاي تربيتي چهارده معصوم- نوشته محمد رضا اكبري

چهارم (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)

مهماني بر امام رضا عليه السلام وارد شد، حضرت نزد او نشسته بود و با وي صحبت مي كرد به گونه اي كه بخشي از شب را با يكديگر مي گذراندند، در اين هنگام چراغ روشنايي داراي مشكل و خرابي شد.
مهمان امام رضا عليه السلام كه خرابي چراغ رامشاهده مي كرد دست برد تا آن را اصلاح كند.
در اين هنگام حضرت مانع كار او شد و خود ان را درست كرد و سپس فرمود: ما خانداني هستيم كه مهمانان خود را به خدمت نمي گيريم.

قصه هاي تربيتي چهارده معصوم- نوشته محمد رضا اكبري

پنجم

يكي از اهالي بلخ گويد: من در سفر امام رضا عليه السلام به خراسان همراه او بودم، روزي همه غلامان خود را كه اهل سودان و جاهاي ديگر بودند بر سر سفره غذا دعوت كرد تا با آنها غذا بخورد.
عرض كردم: فدايت شوم اگر غلامان را جدا كني و سفره ديگري داشته باشند بهتر است.
حضرت فرمود: ساكت باش! پروردگار تبارك و تعالي يكتاست و پدر و مادر ما (آدم و حوا) يكي هستند و پاداش هر كس هم به اعمال اوست.

قصه هاي تربيتي چهارده معصوم- نوشته محمد رضا اكبري

ششم (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)

مرحوم شيخ صدوق رضوان اللّه تعالى عليه، به نقل از ريّان بن صَلت آورده است:
گفت: پس از آن كه مدّتى در خدمت مولايم، حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام بودم، روزى خواستم كه به قصد عراق مسافرت كنم.
به همين جهت به قصد وداع و خداحافظى راهى منزل امام عليه السلام شدم، در بين مسير با خود گفتم: هنگام خداحافظى، پيراهنى از لباس هاى حضرت را تقاضا مى نمايم كه چنانچه مرگ من فرا رسيد، آن پيراهن را كفن خود قرار دهم.
و نيز مقدارى درهم و دينار طلب مى كنم تا براى اعضاء خانواده خود سوغات و هدايائى تهيّه نمايم.
وقتى به محضر شريف امام رضا عليه السلام وارد شدم و مقدارى نشستم، خواستم كه خداحافظى كنم، گريه ام گرفت.
و از شدّت ناراحتى براى فراق و جدائى از حضرت، همه چيز را فراموش كردم و پس از خداحافظى برخاستم كه از مجلس حضرت بيرون بروم، هنوز چند قدم برنداشته بودم كه ناگهان حضرت مرا صدا زد و فرمود: اى ريّان! بازگرد.
وقتى بازگشتم، حضرت فرمود: آيا دوست دارى كه يكى از پيراهن هاى خودم را به تو هديه كنم تا اگر وفات يافتى، آن را كفن خود قرار دهى؟
و آيا ميل ندارى تا مقدارى دينار و درهم از من بگيرى تا براى بچّه ها و خانواده ات هدايا و سوغات تهيّه نمائى؟
من با حالت تعجّب عرض كردم: اى سرور و مولايم! چنين چيزى را من در ذهن خود گفته بودم و تصميم داشتم از شما تقاضا كنم، ولى فراموشم شد.
بعد از آن، حضرت يكى از پيراهن هاى خود را به من هديه كرد و سپس گوشه جانماز خود را بلند نمود و مقدارى درهم برداشت و تحويل من داد و من با حضرت خداحافظى كردم.
1-عيون اءخبارالرّضا عليه السلام: ج 2، ص 211، ح 17، الثّاقب فى المناقب: ص 476، ح 400.

هفتم

مرحوم علاّمه مجلسى، شيخ صدوق و ديگر بزرگان رضوان اللّه عليهم حكايت كرده اند:
يكى از شيعيان و دوستان امام رضا عليه السلام به نام ابومحمّد غفّارى گويد: در يك زمانى، بدهكارى من به افراد زياد شده بود و توان پرداخت آن ها را نداشتم.
با خود گفتم: بهتر است نزد حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام شرفياب شوم، چون هيچ ملجاء و پناهى جز مولا و سرورم نمى شناسم؛ و تنها آن حضرت است كه مرا نااميد نمى كند و كمك مى نمايد تا قرض هاى خود را پرداخت كنم و زندگيم را سر و سامانى دهم.
پس به همين منظور، عازم منزل امام عليه السلام شدم و چون به منزل حضرت رسيدم، اجازه ورود گرفتم؛ و هنگامى كه داخل شدم به حضرت سلام كرده و در حضور مباركش نشستم.
امام عليه السلام فرمود: اى ابومحمّد! ما خواسته و حاجت تو را مى دانيم، كه چه تقاضائى دارى و براى چه اين جا آمده اى، عجله نكن و ناراحت مباش، ما خواسته ات را برآورده مى كنيم.
پس چون شب فرا رسيد، در منزل حضرت استراحت نمود، وقتى صبح شد مقدارى طعام مناسب آوردند و صبحانه را با آن حضرت تناول كردم.
سپس امام عليه السلام فرمود: آيا حاضر هستى نزد ما بمانى، يا آن كه قصد مراجعت و بازگشت به خانواده خود را دارى؟
عرضه داشتم: ياابن رسول اللّه! چنانچه لطف نموده، خواسته و نيازم را برآورده فرمائى، از محضر مبارك شما مرخّص مى شوم؛ چون خانواده ام منتظر هستند.
پس از آن، امام رضا عليه السلام دست مبارك خويش را زير تُشكى كه روى آن نشسته بود بُرد؛ و سپس مُشتى پول از زير آن درآورد و به من عطا نمود.
وقتى آن پول ها را گرفتم، ضمن تشكّر خداحافظى نموده و از منزل بيرون آمدم؛ چون آن ها را نگاه كردم، ديدم چندين دينار سرخ و زرد مى باشد و نوشته اى ضميمه آن ها است:
اى ابومحمّد! اين پنجاه دينار را به تو هديه داديم كه بيست و شش دينار از آن را بابت بدهى خود پرداخت كنى و بيست و چهار دينار باقى مانده اش را هزينه و مصرف زندگى خود گردانى و نيز خانواده ات را از سختى و ناراحتى نجات بدهى. (1)
————————
1-عيون اخبارالرّضا عليه السلام: ج 2، ص 218، ح 29، بحارالا نوار: ج 49، ص 38، ح 22، الثّاقب فى المناقب: ص 475، ح 402.

هشتم (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)

مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب خود، به نقل از حضرت جوادالائمّه عليه السلام حكايت كند:
يكى از اصحاب امام رضا عليه السلام مريض شده و در بستر بيمارى افتاده بود، روزى حضرت از او عيادت نمود و ضمن ديدار، به او فرمود: در چه حالتى هستى؟
عرض كردم: مرگ را بسيار سخت و دردناك مى بينم.
حضرت رضا عليه السلام فرمود: اين ناراحتى كه احساس مى كنى، اندكى از حالات و علائم مرگ مى باشد كه اكنون بر تو عارض شده است، پس اگر تمام حالات و سكرات مرگ بر تو عارض شود، چه خواهى كرد؟!
و بعد از آن، در ادامه فرمايش خود افزود: مردم دو دسته اند: عدّه اى مرگ برايشان وسيله آسايش و استراحت است.
و عدّه اى ديگر آن قدر مرگ برايشان سخت و طاقت فرسا است، كه پس از آن احساس راحتى مى كنند.
حال چنانچه بخواهى كه مرگ برايت نيك و لذّت بخش باشد، ايمان و اعتقادات خود را نسبت به خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و نيز ولايت ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را تجديد كن و شهادتين را بر زبان و قلب خود جارى گردان.
امام جواد عليه السلام فرمود: بعد از آن كه، آن شخص طبق دستور پدرم شهادتين را گفت، اظهار داشت:
يابن رسول اللّه! ملائكه رحمت الهى با تحيّات و هدايا وارد شدند و بر شما سلام مى دهند.
امام رضا عليه السلام فرمود: چه خوب شد كه ملائكه رحمت الهى را مشاهده مى كنى، از آن ها سؤ ال كن: براى چه آمده اند؟
مريض گفت: آن ها مى گويند چنانچه همه ملائكه با اذن خداوند سبحان، نزد شما حاضر شوند، بدون اجازه حركتى نمى كنند.
پس از آن، با كمال راحتى و آرامش خاطر. چشم هاى خود را بر هم نهاد و گفت: (السّلام عليك ياابن رسول اللّه!) پيغمبر اسلام، اميرالمؤ منين و ديگر امامان (سلام اللّه عليهم) آمدند، و در همين لحظه، جان به جان آفرين تسليم كرد.

دعوات مرحوم راوندى: ص 248، ح 698، مستدرك الوسائل: ج 2، ص 126، ح 2، بحارالا نوار: ج 49، ص 72، ح 96.

نهم

مرحوم كلينى و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى عليهم به نقل از يسع بن حمزه – كه يكى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام است – حكايت نمايد:
روزى از روزها، در مجلس آن حضرت در جمع بسيارى از اقشار مختلف مردم حضور داشتم، كه پيرامون مسائل حلال و حرام از آن حضرت پرسش ‍ مى كردند و حضرت جواب يكايك آن ها را به طور كامل و فصيح بيان مى فرمود.
در اين ميان، شخصى بلند قامت وارد شد؛ و پس از اداء سلام، حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت:
ياابن رسول اللّه! من از دوستان شما و از علاقه مندان به پدران بزرگوار و عظيم الشّاءن شما اهل بيت مى باشم؛ و اكنون مسافر مكّه معظّمه هستم، كه پول و آذوقه سفر خود را از دست داده ام؛ و در حال حاضر چيزى برايم باقى نمانده است كه بتوانم به ديار و شهر خود بازگردم.
چناچه مقدور باشد، مرا كمكى نما تا به ديار و وطن خود مراجعت نمايم؛ و چون مستحقّ صدقه نيستم، هنگام رسيدن به منزل خود آنچه را كه به من لطف نمائيد، از طرف شما به فقراء، در راه خدا صدقه مى دهم؟
حضرت فرمود: بنشين، خداوند مهربان، تو را مورد رحمت خويش قرار دهد و سپس مشغول صحبت با اهل مجلس گشت و پاسخ مسئله هاى ايشان را بيان فرمود.
هنگامى كه مجلسِ بحث و سؤ ال و جواب به پايان رسيد و مردم حركت كرده و رفتند، من و سليمان جعفرى و يكى دو نفر ديگر نزد حضرت باقى مانديم.
امام عليه السلام فرمود: اجازه مى دهيد به اندرون روم؟
سليمان جعفرى گفت: قدوم شما مبارك باد، شما خود صاحب اجازه هستيد.
بعد از آن، حضرت از جاى خود برخاست و به داخل اتاقى رفت؛ و پس از آن كه لحظاتى گذشت، از پشت در صدا زد و فرمود: آن مسافر خراسانى كجاست؟
شخص خراسانى گفت: من اين جا هستم.
حضرت دست مبارك خويش را از بالاى درب اتاق دراز نمود و فرمود: بيا، اين دويست درهم را بگير و آن را كمك هزينه سفر خود گردان و لازم نيست كه آن را صدقه بدهى.
پس از آن، امام عليه السلام فرمود: حال، زود خارج شو، كه همديگر را نبينيم.
چون مسافر خراسانى پول ها را گرفت، خداحافظى كرد و سپس از منزل حضرت بيرون رفت، امام عليه السلام از آن اتاق بيرون آمد و كنار ما نشست.
سليمان جعفرى اظهار داشت: ياابن رسول اللّه! جان ما فدايت باد، چرا چنين كردى و خود را مخفى نمودى؟!
حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام فرمود: چون نخواستم كه آن شخص غريب نزد من سرافكنده گردد و احساس ذلّت و خوارى نمايد.
سپس در ادامه فرمايش خود افزود: آيا نشنيده اى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هركس خدمتى و يا كار نيكى را دور از چشم و ديد ديگران انجام دهد، خداوند متعال ثواب هفتاد حجّ به او عطا مى نمايد؛ و هركس كار زشت و قبيحى را آشكارا انجام دهد، خوار و ذليل مى گردد.
————————
بحارالا نوار: ج 49، ص 101، ح 19، به نقل از كافى و مناقب ابن شهرآشوب، اءعيان الشّيعة: ج 2، ص 15.

دهم

مرحوم شيخ طوسى رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب رجال خود آورده است:
در يكى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا عليه السلام در منزل آن حضرت گرد يكديگر جمع شده بودند و يونس بن عبدالرّحمن نيز كه از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصيّت هاى ارزنده بود، در جمع ايشان حضور داشت.
هنگامى كه آنان مشغول صحبت و مذاكره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
امام عليه السلام، به يونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هيچ گونه عكس العملى از خود نشان ندهى؛ مگر آن كه به تو اجازه داده شود.
آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر عليه يونس، به سخن چينى و ناسزاگوئى آغاز كردند.
و در اين بين حضرت رضا عليه السلام سر مبارك خود را پائين انداخته بود و هيچ سخنى نمى فرمود؛ و نيز عكس العملى ننمود تا آن كه بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.
بعد از آن، حضرت اجازه فرمود تا يونس از اتاق بيرون آيد.
يونس با حالتى غمگين و چشمى گريان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت:
ياابن رسول اللّه! من فدايت گردم، با چنين افرادى من معاشرت دارم، در حالى كه نمى دانستم درباره من چنين خواهند گفت؛ و چنين نسبت هائى را به من مى دهند.
امام رضا عليه السلام با ملاطفت، يونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى يونس! غمگين مباش، مردم هر چه مى خواهند بگويند، اين گونه مسائل و صحبت ها اهميّتى ندارد، زمانى كه امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هيچ جاى نگرانى و ناراحتى وجود ندارد.
اى يونس! سعى كن، هميشه با مردم به مقدار كمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن ها بيان نمائى.
و از طرح و بيان آن مطالب و مسائلى كه نمى فهمند و درك نمى كنند، خوددارى كن.
اى يونس! هنگامى كه تو دُرّ گرانبهائى را در دست خويش دارى و مردم بگويند كه سنگ يا كلوخى در دست تو است؛ و يا آن كه سنگى در دست تو باشد و مردم بگويند كه درّ گرانبهائى در دست دارى، چنين گفتارى چه تاثيرى در اعتقادات و افكار تو خواهد داشت؟
و آيا از چنين افكار و گفتار مردم، سود و يا زيانى بر تو وارد مى شود؟!
يونس با فرمايشات حضرت آرامش يافت و اظهار داشت: خير، سخنان ايشان هيچ اهميّتى برايم ندارد.
امام رضا عليه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:
اى يونس، بنابر اين چنانچه راه صحيح را شناخته، همچنين حقيقت را درك كرده باشى؛ و نيز امامت از تو راضى باشد، نبايد افكار و گفتار مردم در روحيّه، اعتقادات و افكار تو كمترين تاثيرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگويند.
————————
بحارالانوار: ج 2، ص 65، ح 5، به نقل از كتاب رجال كشّى.

یازدهم

مرحوم كلينى به نقل از سليمان بن جعفر حكايت كند:
روزى به همراه حضرت ابوالحسن، امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام جهت انجام كارى از منزل بيرون رفته بوديم.
پس از پايان آن كار، هنگامى كه خواستم به منزل خود مراجعت نمايم، حضرت فرمود: امشب همراه من بيا تا به منزل ما برويم و شب را ميهمان ما باش.
من نيز دعوت حضرت رضا عليه السلام را پذيرفتم، وقتى خواستيم وارد منزل شويم، يكى ديگر از اصحاب به نام مُعتّب نيز همراه ما آمد.
همين كه داخل منزل رفتيم، متوجّه شديم كه غلامان حضرت مشغول ساختن جايگاهى آغول براى حيوانات هستند و در بين آن ها مردى سياه چهره، به عنوان كارگر گِل تهيّه مى كند و به دست ديگران مى دهد.
امام رضا عليه السلام سؤ ال نمود: اين شخص كيست؟
جواب دادند: اين شخص ما را كمك مى كند؛ و ما نيز آخر كار چيزى به او مى دهيم.
حضرت فرمود: آيا براى او معيّن كرده ايد، كه مزدش چقدر باشد؟
در پاسخ به حضرت گفتند: خير، هر چه به او بدهيم، قبول دارد و راضى است.
حضرت با شنيدن اين پاسخ، بسيار عصبانى و خشمناك گرديد و خواست با آن ها برخورد نمايد.
من جلو رفتم و عرض كردم: ياابن رسول اللّه! چرا ناراحت شُديد، چرا اين چنين برخورد مى كنى؟!
امام عليه السلام فرمود: چندين مرتبه به آن ها تذكّر داده ام كه اين چنين عمله و كارگر نياورند، مگر آن كه قبل از شروع به كار، با او تعيين اُجرت نمايند.
پس از آن، حضرت افزود: چنانچه با كارگر قبل از شروع كار تعيين اجرت نكنى، اگر چه چند برابر مزدش را هم به او بدهى، باز هم ناراضى است و ممكن است خود را طلبكار بداند.
ولى چنانچه با او تعيين اجرت شد، وقتى مزد خود را بگيرد، تشكّر مى كند از اين كه تمام مزد خود را بدون كم و كاستى گرفته؛ و اگر مختصرى هم بر مزدش اضافه كنى آن را محبّت و لطف مى داند و اين محبّت را هرگز فراموش نمى كند. (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)
كافى: ج 5، ص 288، ح 1.


سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *