سیره اخلاقی اجتماعی امام هادی

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام هادی علیه السلام

داستان اول: (سیره اخلاقی اجتماعی امام هادی)

امام هادي كشاورز روز و عابد شب بود.

در سيره آن حضرت مي‏خوانيم: روزها به قدري به كشاورزي مشغول بود كه عرق مي‏ريخت و شبها در عبادت و سجده.

دوم:

حضرت در حفظ آبروي مستضعفين و قرض داران نهايت علو نفس را نشان مي‏دادند. يكي از اعراب باديه نشين خدمت حضرت عرض كرد

من از شيعيان جدت اميرالمؤمنين هستم؛ در چنگال قرض گرفتار شده ‏ام. فرمود: چه مبلغ قرض داري؟ گفت: ده هزار درهم. دستور دادند قرض او را ادا كنيد. وقتي متوكل شيند سي هزار درهم خدمت امام فرستاد. بلافاصله حاجت مند ديگري رسيد كه حضرت تمام پول را به او بخشيد. كشف‏ الغمة، ج 2، ص 374.

سوم:

مادر متوكل به امام هادي (ع) اعتقاد داشت. روزي متوكل مريض شد كه اطبا از علاجش درماندند. مادرش نذر كرد كه اگر شفا يابد مال‏ فراواني خدمت امام هديه كند. شخصي را فرستاد تا درباره اين مرض از امام استعلاج كند. فرمود: فلان دارو را استفاده كنيد به اذن خدا بهبودي‏ پيدا مي‏كند. پس از بهبودي متوكل مادرش 1000 دينار در كيسه‏اي كرد و براي امام فرستاد. چند روزي نگذشت كه يكي از بدخواهان به متوكل‏ گفت: دينار زيادي خدمت امام هادي ديدم. او هم گروهي فرستاد كه شبانه از بالاي بام خانه خواستند وارد شوند. امام وقتي صداي آنها را شنيد فرمود: صبر كنيد برايتان چراغ بياورم. و ماموران وقتي گشتند برخوردند به كيسه‏اي كه از مادر متوكل بود؛ وقتي به دست متوكل دادند و داستان را از مادر ش شنيد شرمنده شد و پولها را پس فرستاد. كافي، ج 1، ص 499.

چهارم: (سیره اخلاقی اجتماعی امام هادی)

شخصى بود به نام زید بن موسى كه به طور مرتّب ادّعاى خلافت داشت و نزد عمر بن فرج – والى خلیفه عبّاسى – اظهار مى داشت كه ابوالحسن ، هادى علیه السلام جوانى بى تجربه است ، من عموى پدر او هستم و این مقام شایسته من است .
چرا این قدر او را تعظیم و احترام مى كنید و او را بالاى مجلس مى نشانید؟!
عمر بن فرج در یكى از روزها موضوع را براى حضرت هادى صلوات اللّه علیه مطرح كرد.
امام علیه السلام فرمود: یك روز این كار را انجام بده ، او را بالاى مجلس بنشان و جاى مرا همان پائین مجلس قرار بده ؛ و سعى كن كه همین فردا چنین برنامه اى اجراء شود.
چون فرداى آن روز شد، والى ، حضرت را بالاى مجلس قرار داد و موقعى كه حضرت در جاى خود نشست ، هنگامى كه زید بن موسى وارد شد، سلام كرد و جلوى امام هادى علیه السلام با حالت تواضع و خشوع نشست .
و فرداى آن روز كه پنج شنبه بود، اوّل زید بن موسى وارد مجلس شد و او را در بالاى مجلس جاى دادند و سپس امام هادى علیه السلام وارد شد.
پس از آن كه حضرت وارد مجلس گردید و زید، چشمش به آن حضرت افتاد، بى اختیار از جاى خود حركت كرد و ایستاد و بعد از آن ، كنار رفت و امام علیه السلام را در صدر مجلس ، بر جاى خود نشانید، و خود در كمال فروتنى و تواضع در مقابل عظمت آن حضرت علیه السلام ، روى زمین نشست .

پنجم:

شكستگی نگین انگشتر
مرحوم شیخ طوسی و برخی دیگر از بزرگان رضوان اللّه علیهم به نقل از كافور خادم حكایت نمایند: منزل و محلّ مسكونی حضرت ابوالحسن ، امام هادی علیه السلام در نزدیكی بازارچه ای بود كه صنعت گران مختلفی در آن كار می كردند، یكی از آن ها شخصی به نام یونس نقّاش بود كه كارش انگشترسازی و نقش و نگار آن بود، او از دوستان حضرت بود و بعضی اوقات خدمت حضرت می آمد. روزی باعجله و شتاب نزد امام علیه السلام وارد شد و پس از سلام اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! من تمام اموال و نیز خانواده ام را به شما می سپارم . حضرت به او فرمود: چه خبر شده است ؟ یونس گفت : من باید از این دیار فرار كنم . حضرت در حالتی كه تبسّمی بر لب داشت ، فرمود: برای چه ؟
مگر چه پیش آمدی رُخ داده است ؟! وزیر خلیفه – موسی بن بغا – نگین انگشتری را تحویل من داد تا برایش حكّاكی و نقّاشی كنم و آن نگین از قیمت بسیار بالائی برخوردار بود، كه در هنگام كار شكست و دو نیم شد و فردا موعد تحویل آن است ؛ و می دانم كه موسی یا حُكم هزار شلاّق و یا حكم قتل مرا صادر می كند. امام هادی علیه السلام فرمود: آرام باش و به منزل خود بازگرد، تا فردا فرج و گشایشی خواهد بود. یونس طبق فرمان حضرت به منزل خویش بازگشت و تا فردای آن روز بسیار ناراحت و غمگین بود كه چه خواهد شد؟ و تمام بدنش می لرزید و هراسناك بود از این كه چنانچه نگین از او بخواهند چه بگوید؟ در همین احوال ، ناگهان ، مأ موری آمد و نگین را درخواست كرد و اظهار داشت : بیا نزد موسی برویم كه كار مهمّی دارد. یونس نقّاش با ترس و وحشت عجیبی برخاست و همراه مامور نزد موسی بن بغا رفت . از نزد موسی برگشت ، خندان و خوشحال بود و به محضر مبارك امام هادی علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! هنگامی كه نزد موسی رفتم ، گفت : نگینی را كه گرفته ای ، خواسته بودم كه برای یكی از همسرانم انگشتری مناسب بسازی ؛ ولی اكنون آن ها نزاعشان شده است . اگر بتوانی آن نگین را دو نیم كنی ، كه برای هر یك از همسرانم نگینی درست شود، تو را از نعمت و هدایای فراوانی برخوردار می سازیم . امام هادی صلوات اللّه علیه تا این خبر را شنید، دست مباركش را به سمت آسمان بلند نمود و به درگاه باری تعالی اظهار داشت : خداوندا! تو را شكر و سپاس می گویم ، كه ما – اهل بیت رسالت – را از شكرگزاران حقیقی خود قرار داده ای . و سپس به یونس فرمود: تو به موسی چه گفتی ؟ یونس اظهار داشت : جواب دادم كه باید مهلت بدهی و صبر كنی تا چاره ای بیندیشم . امام هادی علیه السلام به او فرمود: خوب گفتی و روش خوبی را مطرح كردی .
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي

ششم:(سیره اخلاقی اجتماعی امام هادی)

زنده كردن پنجاه غلام
مرحوم ابن حمزه طوسی – كه یكی از علماء قرن ششم است – در كتاب خود آورده است : شخصی به نام بلطوم حكایت كند: من مسئول حفاظت خلیفه – متوكّل عبّاسی – بودم و نیروهای لازم را پرورش و آموزش می دادم تا آن كه روزی ، پنجاه نفر غلام از اهل خزر برای خلیفه هدیه آوردند. متوكّل آن ها را تحویل من داد و گفت : آموزش های لازم را به آن ها بده تا در انجام هر نوع دستوری آمادگی كامل داشته باشند، همچنین دستور داد تا نسبت به آن ها محبّت و از هر جهت كمك شود تا خود را مطیع و فدائی خلیفه بدانند. پس از آن كه یك سال سپری شد و سعی و تلاش بسیاری در آموزش و پرورش و تربیت آن ها انجام گرفت ، روزی در حضور خلیفه ایستاده بودم كه ناگهان حضرت ابوالحسن ، علی هادی علیه السلام وارد شد. هنگامی كه حضرت در جایگاه مخصوص قرار گرفت ، خلیفه دستور داد تا تمام پنجاه غلام را در حضور ایشان احضار كنم . پس وقتی آن ها در مجلس خلیفه حضور یافتند و چشمشان به حضرت هادی علیه السلام افتاد، برای احترام و تعظیم در مقابل حضرت روی زمین به سجده افتادند. متوكّل با دیدن چنین صحنه ای بی حال و سرافكنده شد و در حالی كه توان راه رفتن نداشت ، با زحمت مجلس را ترك كرد و با بیرون رفتن متوكّل ، حضرت هم از مجلس خارج شد. پس از گذشت ساعتی متوكّل مراجعت كرد و به من گفت : وای به حال تو! این چه كاری بود كه غلام ها انجام دادند؟ از آن ها سؤال كن كه چرا چنین كردند؟!
هنگامی كه از غلامان سؤ ال كردم ، كه چرا چنین تواضعی را در مقابل آن شخص ناشناس انجام دادید؟ اظهار داشتند: این شخص در هر سال یك مرتبه نزد ما می آید و مسائل دین را به ما می آموزد و مدّت ده روز برای تبلیغ احكام و معارف دین ، نزد ما می ماند، ما او را می شناسیم ، او خلیفه و وصی پیغمبر اسلام می باشد. خلیفه دستور داد تمامی آن پنجاه نفر كشته شوند، به همین جهت تمامی آن غلامان را سر بریدند؛ و فردای آن روز من به سمت منزل حضرت ابوالحسن هادی علیه السلام رفتم ، همین كه نزدیك منزل رسیدم ، دیدم شخصی جلوی منزل ایستاده كه ظاهراً خادم حضرت بود، پس نگاهی عمیق به من كرد و گفت : وارد شو! موقعی كه وارد منزل شدم ، دیدم حضرت در گوشه ای نشسته و مشغول دعا و تسبیح می باشد، به من خطاب نمود و فرمود: ای بلطوم ! با آن غلامان چه كردند؟ عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! تمامی آن ها را سر بریدند. فرمود: آیا خودت دیدی كه سر تمامی آن ها را بریدند و همه آن ها كشته شدند؟ پاسخ دادم : بلی ، به خدا سوگند، من خودم شاهد بودم .
فرمود: آیا مایل هستی آن ها را زنده ببینی ؟ گفتم : آری ، دوست دارم . سپس حضرت به من اشاره نمود كه آن پرده را كنار بزن و داخل برو تا آن ها را ببینی . هنگامی كه پرده را كنار زدم و وارد شدم ، ناگهان دیدم كه تمام آن افراد زنده شده اند و صحیح و سالم كنار هم نشسته اند و مشغول خوردن میوه می باشند.
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي

هفتم:

ابن اورمه نقل می كند در عصر خلافت متوكل ، به سامره رفتم ، اطلاع یافتم كه او، حضرت امام هادی (ع) را زیر نظر یكی از درباریانش بنام سعید حاجب زندانی نموده ، و حكم اعدام آن حضرت را به سعید داده است . نزد سعید رفتم ، از روی مسخره به من گفت : آیا می خواهی خدای خود را بنگری ؟ گفتم : خداوند پاك و منزه از آن است كه چشمها او را ببینند. گفت : منظورم این شخص – امام هادی (ع) – است كه شما می پندارید او امام شما است . گفتم : بی میل نیستم آن حضرت را دیدار كنم . گفت : من مامور اعدام او هستم ، فردا او را اعدام می كنم ، رئیس پست در نزد سعید بود، واسطه شد تا من به خدمت امام (ع) برسم ، به آن اطاقی كه امام در آنجا بود رفتم ، ناگاه دیدم در مقابل آن حضرت قبری كنده اند، سلام كردم و گریه سخت نمودم . حضرت فرمود: چرا گریه می كنی ؟ گفتم : به خاطر آنچه می نگرم .
فرمود: گریه نكن ، آنها به مراد خود نخواهند رسید، قلبم آرام گرفت ، دو روز بعد خبر كشته شدن متوكل و همدمش (فتح بن خاقان) را شنیدم ، آری سوگند به خدا، بیش از دو روز از دیدار من با امام نگذشته بود كه آنها كشته شدند (عجیب اینكه حادثه كشته شدن متوكل و فتح بن خاقان ، بدست پسر متوكل ، اجرا شد).
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي

هشتم:

ابو هاشم جعفری گوید: در تنگنای سختی از زندگی گرفتار شدم، به حضور امام هادی علیه السلام رفتم، وقتی در محضر او نشستم فرمود: ای اباهاشم درباره كدام نعمتی كه خداوند به تو داده است می توان شكر گذار او باشی؟ من ساكت ماندم و ندانستم چه بگویم . حضرت فرمود: خداوند ایمان را روزی تو كرد و به وسیله آن بدنت را از آتش دوزخ مصون كرد و عافیت و سلامتی را نصیب تو گردانید و تو را بر اطاعتش یاری نمود و به تو قناعت بخشید و از اینكه خوار و بی آبرو گردی حفظ كرد. ای ابا هاشم من در آغاز این نعمتها را به تو یاد آوری كردم چرا كه گمان بردم می خواهی از آن كسی كه آن نعمتها را به تو بخشیده است شكایت كنی و من دستور دادم صد دینار به تو بپردازند آن را دریافت كن.
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم(عليهم السلام) / محمد رضا اکبري

نهم:

حسن بن مسعود گوید: خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم در حالی كه انگشتم خراشیده است و شانه ام با مركب سواری تصادف كرده و آسیب دیده بود و جامه هایم را عده ای از مردم پاره كرده بودند گفتم : ای روز! تو چه شوم هستی خداوند شر را از من بگرداند. امام علیه السلام فرمود: ای حسن تو هم كه با ما رفت و آمد داری گناه خود را به گردن بی گناه می گذاری . حسن گوید: حیرت زده شدم و فهمیدم كه خطا كرده ام . عرض كردم : ای آقای من از خداوند آمرزش می خواهم . حضرت فرمود: ای حسن ! روزگار چه گناهی دارد كه وقتی شما به سزای اعمال خود می رسید آن را شوم می شمارید؟ گفتم : استغفراللّه ابدا، این توبه من باشد یابن رسول اللّه …
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم(عليهم السلام) / محمد رضا اکبري


سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *