سیره اخلاقی اجتماعی حضرت زهرا
داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت زهرا سلام الله علیها

داستان اول
امام عسگري (ع) ميفرمايد:” زني آمد نزد صديقه كبرا، فاطمه زهرا (س) و سؤالي كرد از مسائل نماز. حضرت جواب فرمودند. آن زن دوباره پرسيد، حضرت دوباره جواب دادند. سه باره پرسيد تا ده مرتبه و حضرت تا ده مرتبه پاسخ فرمودند. آن زن از تكرار سؤال شرمنده شد و گفت: ديگر مزاحم شما نميشوم. حضرت فرمود: اي زن هر مسئله اي داري سؤال كن. آيا به نظر تو اگر كسي براي حمل بار سنگيني به پشت بام در يك روز زحمت بكشد و 100 هزار دينار كرايه بگيرد كار سختي است؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: من به ازاء هر مسئله اي كه براي تو ميگويم بيش از اين كه بين آسمان و زمين را پر از لؤلؤ كنند به من كرايه ميدهند، آيا اين بر من مشكل است؟”
داستان دوم
پس از استمداد از پيامبر (ص) درباره خدمتكار، رسول خدا (ص) تسبيحات را به آن بانو آموخت حضرت هم تسبيحي از پشم درست كرده بود، كه به تعداد 34 و 33 گره خورده بود، بعد از شهادت حضرت حمزه تسبيحي از تربت حمزه براي خود ساخت و بعد از شهادت حضرت حسين (ع) ائمه توصيه به تسبيح تربت كردند.
داستان سوم
روزي فاطمة (س) خود را با خلخال و نقره و گردنبندي براي تشريف فرمايي پدر و شوهر زينت كرده بود؛ همين كه پدر وارد خانه شد و اصحاب پشت در منتظر بودند، پيامبر (ص) بيرون آمد در حالي كه با قيافه گرفته وارد مسجد شد. فاطمة (س) متوجه شد كه پدر از زينت آلات شاد نشد. همه را بيرون آورد و خدمت رسول الله (ص) به مسجد فرستاد و گفت: به پدرم بگوييد: دخترت سلام رساند و گفت: همه اينها را در راه خدا صرف كن. پيامبر (ص) سه مرتبه فرمود: فداها أبوها.
حببت من دنياكم ثلاث: تلاوت كتاب الله و الانفاق في سبيل الله و النظر في وجه رسول الله
داستان چهارم
دادن گردنبند به مرد فقير كه موجب شد گرسنه اي سير، عرياني پوشانده، فقيري بي نياز، بنده اي آزاد شود و آخر هم به صاحبش برگردد.
جابر بن عبد الله ميگويد:” در مسجد رسول الله (ص) نماز ميخوانديم كه پيرمرد كهنه پوش ضغيفي وارد مسجد شد. رسول خدا حال او را پرسيد، پيرمرد گفت: من گرسنه ام، مرا سير كن، لباس ندارم، مرا بپوشان و فقيرم كمكم كن. پيامبر (ص) فرمود: من چيزي ندارم، ولي ترا راهنمايي ميكنم. انطلق إلي منزل من يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله يور الله علي نفسه انطلق إلي حجرة فاطمة.
پيرمرد به همراه بلال به سراغ حضرت زهرا (س) رفت و پس از سلام و درخواستهايش را بازگو كرد، در حالي كه حضرت زهرا (س) با بچه هايش 3 روز هيچ نخورده بودند و پيامبر (ص) هم از اين مسئله با خبر بودند.
حضرت هم پوست گوسفندي كه حسن و حسين روي آن ميخوابيدند به او داد، پيرمرد عرض كرد من گرسنه ام به من پوست ميدهيد؟ آنگاه حضرت گردنبند خود را به او اهدا كرد. او هم به مسجد آمد و جريان را به حضرت رسول (ص) گفت: حضرت فرمود: بفروش، انشاء الله خدا كارت را درست كند، سپس رسول خدا گريه كرد و فرمود: چطور خدا كار او را درست نكند در حالي كه بهترين دختران آدم به او گردنبندي اهدا كرده است. عمار ياسر عرض كرد: يا رسول الله اجازه ميدهيد من گردنبند را بخرم؟ فرمود: بخر.
به اعرابي گفت: چند ميفروشي؟ پيرمرد گفت: به مقداري گوشت و نان كه بخورم و لباسي كه بپوشم و ديناري كه به وطن خود بازگردم. عمار 20 دينار و 200 درهم و يك بُرد يماني و يك مركب و مقداري گوشت و نان به او داد و پيرمرد گفت: راستي چقدر سخاوتمندي. پيرمرد خدمت پيامبر (ص) رسيد و براي حضرت زهرا (س) دعا كرد و پيامبر (ص) آمين گفت. عمار ياسر آن گردنبند را خوشبو كرد و داخل يك بُرد يماني گذاشت و به همراه غلامي تقديم حضرت زهرا (س) كرد. حضرت غلام را آزاد كرد در حالي كه ميخنديد. فرمود: چرا ميخندي؟ عرض كرد: از بركت اين گردنبند در تعجبم، گرسنه اي را سيركرد، عرياني را پوشانيد، فقيري را بي نياز و برده اي را آزاد كرد و سپس به صاحبش برگشت.
داستان پنجم
شب عروسي صداي سائلي برهنه را شنيد؛ خواست پيراهن كهنه بدهد به يادش آمد لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّي تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ آل عمران/ 92. لباس نو را كه پدرش براي او خريده بود، به فقير داد.



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.