سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم
داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام کاظم علیه السلام

داستان اول (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)
روزي حضرت كاظم عليه السلام از در خانه (بشر حافي ) در بغداد مي گذشت كه صداي ساز و آواز و رقص را از آن خانه شنيد. ناگاه كنيزي از آن خانه بيرون آمد و در دستش خاكروبه بود و بر كنار در خانه ريخت . امام فرمود : اي كنيز صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟ عرض كرد : آزاد است . فرمود : راست گفتي اگر بنده بود از مولاي خود مي ترسيد .
كنيز چون برگشت (بشر حافي ) بر سر سفره شراب بود و پرسيد : چرا دير آمدي ؟ كنيز جريان ملاقات را با امام نقل كرد . بشر حافي با پاي برهنه بيرون دويد و خدمت آن حضرت رسيد و عذر خواست و اظهار شرمندگي نمود و از كار خود توبه كرد .
جامع السعادات ، 2/235
دوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)
عبورم به صحرا افتاد ، از دور ديدم شخصي به طور فعال ، مشغول كشاورزي و آماده كردن زمين براي زراعت است ، نزديك رفتم ديدم امام هفتم حضرت كاظم عليه السلام است ، مشاهده كردم ، در گرماي سوزان آنچنان كار مي كند ، كه از پاهايش عرق سرازير بود ، دلم به حالش سوخت ، به پيش رفتم و گفتم :
( عذر مي خواهم ، سوال دارم ، و آن اينكه چرا اين كار و فعاليت را به عهده ديگران نمي گذاري ؟ )
در پاسخ فرمود :
اي فرزند حمزه ! چرا به عهده ديگران بگذارم ، افراد بهتر از من هميشه به كشاورزي و امثال آن از كارهاي توليد اشتغال داشتند. گفتم : مثلا چه كساني ؟ فرمود : مانند پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله. سرگذشتهاي عبرت انگيز- نوشته محمد محمدی اشتهاردی
سوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)
يكى از منسوبين خلفا هر وقت امام كاظم عليه السلام را مى ديد اسائه ادب كرده و به آن حضرت ناسزا مى گفت و به ساحت مقدس اميرمؤمنان على عليه السلام جسارت مى كرد. روزى جمعى از دوستان امام كاظم عليه السلام به آن حضرت عرض كردند: اجازه بده ما او را به قتل رسانيم!.
امام كاظم عليه السلام آنان را شديداً از اقدام به چنين حركتى بازداشت و از حال آن مرد ناسزاگو جويا شد. گفتند در فلان مزرعه مشغول كشاروزى است.
امام سوار بر الاغ خود شده و به سوى آن مزرعه رفت و وارد كشت و زرع او شد. او فرياد زد: كشت مرا پامال نكن! حضرت همچنان سواره به سوى او رفت. وقتى به او رسيد، پياده شد و با كمال خوشرويى با او برخورد كرد و با كلمات نرم و شيرين با او شروع به سخن نمود. به او فرمود: چه مبلغ خرج اين كشت كرده اى؟ او جواب داد: صد دينار.
امام به او فرمود: چه مبلغ اميد دارى كه از اين مزرعه محصول بدست آورى؟ او گفت: من علم غيب نمى دانم.
امام فرمود: گفتم چقدر اميد دارى؟ گفت: دويست دينار.
امام كاظم عليه السلام كيسه اى كه سيصد دينار در آن بود بيرون آورد و به او داد و فرمود: اين را بگير و كشت و زرع تو نيز براى خودت باشد و آنچه از خدا اميددارى به تو برسد.
آن مرد تحت تاثير عظمت اخلاق امام عليه السلام قرار گرفت، برخاست و سر حضرت را بوسيد و عرض كرد: مرا ببخش و از گستاخى هاى من بگذر!
امام كاظم عليه السلام از نزد او بازگشت و سپس به سوى مسجد رفت، اتفاقاً آن فرد ناسزاگو در مسجد بود تا چشمش به امام افتاد گفت:«الله اعلم حيث يجعل رسالته» خدا آگاهتر است كه مقام رسالت خود را در چه خاندانى قرار دهد.
دوستان او نزدش آمدند و جريان دگرگونى او را پرسيدند. او سرگذشت خود را با امام كاظم عليه السلام در مزرعه براى آنها بازگو كرد …
امام كاظم عليه السلام هنگام بازگشت به خانه، به آنان كه اجازه كشتن آن مرد ناسزاگو را از وى خواسته بودند فرمود: كدام يك از اين دو راه بهتر بود. آنچه شما مى خواستيد يا آنچه من انجام دادم و از شر او آسوده شدم؟!
ارشاد مفيد، ج 2 ص 225
چهارم (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)
علىّ بن ابوحمزه ثمالى حكايت نمايد:
روزى يكى از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسى كاظم عليه السلام به ديدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به ميهمانى در منزل خود دعوت كرد.
امام عليه السلام دعوت دوست خود را پذيرفت و به همراه آن شخص حركت كرد تا به منزل او رسيد.
همين كه حضرت وارد منزل شد، ميزبان تختى را مهيّا نمود و امام كاظم عليه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.
چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت، حضرت متوجّه شد كه يك جفت كبوتر زير تخت در حال بازى و معاشقه با يكديگر مى باشند.
وقتى صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرت وارد شد، امام عليه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده كرد، از روى تعجّب اظهار داشت: ياابن رسول اللّه ! اين خنده و تبسّم براى چيست ؟
حضرت فرمود: براى اين يك جفت كبوترى است، كه زير تخت مشغول شوخى و بازى هستند، كبوتر نر به همسر خود مى گويد: اى انيس و مونس من، اى عروس زيباى من ! قسم به خداوند يكتا! بر روى زمين موجودى محبوبتر و زيباتر از تو نزد من نيست؛ مگر اين شخصيّتى كه روى تخت نشسته است.
صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت: آيا شما زبان حيوانات و سخن كبوتران را هم مى فهميد؟
امام عليه السلام فرمود: بلى، ما اهل بيت رسالت، سخن حيوانات و پرندگان را مى دانيم؛ و بلكه تمام علوم اوّلين و آخرين به ما داده شده است.
مختصر بصائرالدّرجات: ص 114، بحارالا نوار: ج 41، ص 56، ح 65.
پنجم
سليمان بن عبداللّه حكايت كند:
روزى با عدّه اى به منزل حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام وارد شديم و در حضور آن حضرت نشستيم.
پس از لحظاتى، زنى را كه صورتش به عقب برگشته بود، آوردند و از حضرت خواستند كه او را معالجه نمايد.
امام كاظم عليه السلام دست راست مبارك خود را بر پيشانى زن و دست چپ را پشت سر او نهاد و سر و صورت او را به حالت طبيعى برگرداند؛ و زن سالم شد.
سپس حضرت زن را مخاطب قرار داد و فرمود: مواظب باش بعد از اين مرتكب چنين خلافى نشوى.
افراد در مجلس سوال كردند: يا ابن رسول اللّه! اين زن چه كار خلافى را انجام داده، كه دچار اين عقاب شده است؟
امام عليه السلام فرمود: نبايد راز او فاش گردد، مگر آن كه خودش مطرح كند.
هنگامى كه از زن سئوال شد كه چه عملى انجام داده بودى؟
گفت: شوهرم غير از من همسر ديگرى دارد و هر دو در يك منزل هستيم، در حالى كه هووى من پشت سرم نشسته بود، من بلند شدم تا نماز بخوانم؛ شوهرم حركت كرد و رفت، من گمان كردم پيش آن همسرش رفته است، پس صورت خود را برگرداندم تا ببينم چه مى كنند، هوويم را تنها ديدم و شوهرم حضور نداشت.
و چون چنين گمان خلافى را نسبت به شوهرم انجام دادم، به آن مصيبت گرفتار شدم و به دست مبارك مولايم، آن عقاب برطرف شد و توبه كردم.
همچنين به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:
هنگامى كه امام موسى كاظم عليه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نيز همراه ايشان در كشتى سوار بودم، پس چون نزديك شهر مداين رسيديم موج عظيمى دريا را فراگرفت و پشت سر ما كشتى ديگرى بود كه در آن جمعيّتى، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.
ناگهان فريادى به گوش رسيد، حضرت فرمود: چه خبر است؟
اين سر و صداها و فريادها براى چيست؟
گفتند: در آن كشتى، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس كنار كشتى رفته و خواسته كه دستهايش را بشويد، ناگهان يكى از النگوهايش داخل آب دريا افتاده است.
حضرت فرمود: كشتى را متوقّف نمائيد و ملوان و خدمه آماده كمك و برداشتن النگو باشند.
پس از آن، حضرت به ديواره كشتى تكيه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس فرمود: ملوان ها سريع پائين روند و النگو را بردارند.
اسحاق گويد: در همان حال متوجّه شديم كه آب فروكش كرده و النگو روى زمين آشكار است.
بعد از آن، حضرت افزود: النگو را برداريد و به صاحبش عروس تحويل دهيد؛ و بگوئيد كه خداوند متعال را حمد و سپاس گويد.
و چون مقدارى حركت كرديم و از آن محلّ گذشتيم به حضرت عرض كردم: فدايت گردم، اگر ممكن است دعائى را كه خواندى، به من تعليم فرما؟
امام عليه السلام فرمود: بلى، ممكن است؛ مشروط بر آن كه آن دعا را به كسى كه اهليّت ندارد، نياموزى مگر به شيعيانى كه مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم.
1-تفسير عيّاشى: ج 2، ص 205، بحارالا نوار: ج 48، ص 39، ح 15، إ ثبات الهداة: ج 3، ص 201، ح 94.
2-إ ثبات الهداة: ج 3، ص 203، ح 97، بحارالا نوار: ج 48، ص 29، ح 2.
ششم
مرحوم إ ربلى و ديگر بزرگان رضوان اللّه عليهم به نقل از اصبغ بن موسى آورده اند:
روزى به قصد زيارت، امام موسى كاظم عليه السلام حركت كردم، يكى از آشنايان كيسه اى – كه مقدارى سكّه درون آن بود – تحويل من داد تا با مقدار وجهى كه از خود داشتم، تحويل حضرت دهم.
همين كه وارد مدينه منوّره شدم، خود را شستشو دادم؛ و نيز سكّه هائى را كه همراه داشتم شستم و با مشگ و عطر خوشبو نمودم؛ و چون سكّه هاى دوستم را شمارش كردم، 99 عدد بود، لذا يكى از خودم بر آنها افزودم؛ و سپس شبانه محضر مبارك آن حضرت شرفياب شدم.
چون مقدارى نشستم و صحبتهائى با حضرت انجام گرفت، در نهايت عرض كردم: فدايت گردم، هديه اى تقديم حضورتان مى كنم، اميدوارم قبول فرمائيد.
امام عليه السلام اظهار داشت: آنچه هست، بياور.
سكّه هاى خود را تقديم حضرت كردم و سپس عرضه داشتم: فلانى – كه از شيعيان و از دوستان شما است – نيز كيسه اى را براى شما فرستاده است.
حضرت فرمود: آن را هم بياور، پس كيسه دوستم را نيز تحويل امام عليه السلام دادم.
حضرت كيسه را گرفت و آن را باز نمود و سكّه ها را روى زمين ريخت؛ و با دست مبارك خود آنها را پخش كرد و سپس آن سكّه خودم را كه درون كيسه انداخته بودم تا صد عدد كامل شود برداشت، و به من داد و فرمود:
فلانى سكّه ها را با وزن براى ما فرستاده است، نه با عدد و همان 99 عدد درست بوده است. (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)
1-كشف الغمّة: ج 3، ص 49، بحارالا نوار: ج 48، ص 32، س 9.



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.