سیره اخلاقی اجتماعی امام سجاد
داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام سجاد علیه السلام

داستان اول (سیره اخلاقی اجتماعی امام سجاد)
امام سجاد عليه السلام كنيزى داشت. روزى آب روى دست امام مى ريخت تا آن حضرت آماده نماز گردد. اتفاقا خسته شد و ظرف آب از دستش افتاد و بر سر امام آسيب رساند. حضرت سر بلند كرده و به سوى كنيز متوجه شد. كنيز گفت:
– ((و الكاظمين الغيظ.))
حضرت فرمود: من خشم خود را فرو بردم.
كنيز گفت : ((و العافين عن الناس )).
امام عليه السلام فرمود: خداوند تو را عفو كند. (يعنى من از تو گذشت كردم ).
كنيز گفت : ((و الله يحب المحسنين )).
امام عليه السلام فرمود: برو كه در راه خداوند، عزيز و بزرگ و آزادى
بحار ج 46، ص 68 – ج 71، ص 398 و 413 و ج 80، ص 329
داستان دوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام سجاد)
مردى شجاع در مدينه بود كه همه را مى خندانيد و با مسخرگى رزق و معيشت خود را در مى آورد.
جماعتى گفتند: خوب است امام سجاد را دعوت كنيم و قدرى او را بخندانى؛ شايد از گريه هاى زياد لحظه اى ساكت شود.
جمع شدند و رفتند خدمت امام، كه در راه حضرت را ديدند، با دو نفر از غلامان مى آمد. آن شخص عباى امام را از شانه اش جمع كرد و به شانه اش انداخت و همراهان شروع به خنده كردند.
امام فرمود: اين كيست؟ گفتند: مردى است كه مردم را مى خنداند و از آنها پول مى گيرد.
فرمود: به او بگوييد، روز قيامت آنان كه عمر خود را به بطالت گذرانيدند زيان مى برند.
بعد از اين كلام آن شخص دست از اذيت و حركات ناشايست كشيد و به راه راست هدايت يافت.
درسى از اخلاق ص 120 – امالى شيخ مفيد ص 128
سوم
روزى از روزها حضرت سجّاد، امام زين العابدين عليه السّلام مشغول نماز بود؛ و فرزندش محمد باقر سلام اللّه عليه – كه كودكى خردسال بود – كنار چاهى كه در وسط منزلشان قرار داشت ، ايستاده بود و چون مادرش خواست او را بگيرد، ناگهان كودك به داخل چاه افتاد.
مادر فرياد زنان ، بر سر و سينه خود مى زد و براى نجات فرزندش كمك مى طلبيد، و مى گفت : ياابن رسول اللّه ! شتاب نما و به فريادم برس كه فرزندت در چاه افتاد، بچّه ات غرق شد و… .
امام سجّاد عليه السّلام با اين كه داد و فرياد همسر خود را مى شنيد، امّا دركمال آرامش و متانت به نماز خود ادامه داد؛ و لحظه اى ارتباط خود را با پروردگار متعال و معبود بى همتاى خويش قطع و بلكه سست نكرد.
همسر آن حضرت ، چون چنين حالتى را از شوهر خود ملاحظه كرد، با حالت افسردگى و اندوه گفت :
شما اهل بيت رسول اللّه چنين هستيد! و نسبت به مسائل دنيا و متعلّفات آن بى اعتنا مى باشيد.
پس از آن كه حضرت با كمال اعتماد و اطمينان خاطر، نماز خود را به پايان رسانيد، بلند شد و به سمت چاه حركت كرد و چون كنار چاه آمد، لب چاه نشست و دست خود را داخل آن برد و فرزند خود، محمد باقر عليه السّلام را گرفت و بيرون آورد.
هنگامى كه مادر چشمش به فرزند خود افتاد كه مى خندد و لباس هايش خشك مى باشد؛ آرام شد و آن گاه امام سجّاد عليه السّلام به او فرمود: اى زن ضعيف و سست ايمان! بيا فرزندت را بگير.
زن به جهت سلامتى بچّه اش ، خوشحال ولى از طرفى ، به جهت سخن شوهرش غمگين و گريان شد.
امام سجّاد عليه السّلام فرمود: من تمام توجّه و فكرم در نماز به خداوند متعال بود؛ و خداى مهربان بچّه ات را حفظ كرد و از خطر نجات داد.
جامع الاحاديث الشّيعة : ج 5، ص 42، ح 50، بحارالانوار: ج 81، ص 245
چهارم
طاووس كه از پارسايان زمان امام سجاد عليه السلام بود گويد: كنار كعبه رفتم از دور ديدم مردي زير ناودان كعبه با حال پريشاني، دعا مي كند و اشك مي ريزد، پس از آن به نماز برخاست، نزديك شدم ديدم امام سجاد است، پس از نماز به حضورش رفته و عرض كردم اي فرزند رسول خدا ! تو را بسيار پريشان و گريان ديدم، از چه ترس داري با اينكه تو داراي سه امتياز هستي، اميد آنست كه هر يك از آنها موجب نجات تو گردد .
نخست اينكه فرزند پيامبر هستي ، دوم اينكه شفاعت جدت پيامبر صلي الله عليه و آله در كار است سوم اينكه رحمت خداوند همه جا را گرفته است .
جوابم را با قرآن داد و فرمود : اما اينكه فرزند رسول خدا هستم ، اين موضوع مرا نجات نخواهد داد زيرا قرآن مي فرمايد .
در روز قيامت نسبت و خويشاوندي به كار نيايد ( فلا انساب بينهم يوميذ ) ( مومنون 101 )
اما در مورد شفاعت جدم ، اين نيز مرا نجات نمي دهد ، زيرا قرآن مي گويد :
آنها فقط كساني را كه خدا بپسندد شفاعت كنند ( و لايشفعون الا لمن ارتضي ) ( انبياء 28 )
اما در مورد رحمت خدا ، قرآن مي گويد :
رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است ( ان رحمت الله قريب من المحسنين ) ( اعراف 56 )
من نمي دانم كه نيكوكاران هستم يا نه ؟ !
پنجم
امام سجاد (ع) در محوطه حياط ديد پوست ميوه اي افتاده كه خوب گوشت آن تراشيده نشده. غلام خود را طلبيد و فرمود: از فردا ميوه كمتري براي منزل خريداري كن، زيرا پوست ميوه اي ديدم كه لم يشتهي اكلها سپس وارد اندرون شدند و با اهلبيت خود فرمود: اگر در خانه ميوه زياد داريد، هستند افرادي كه قادر به خريدن ميوه نيستند.
ششم
نقل شده که هشام بن عبدالملک از حکام بنی امیه، برای انجام فریضه حج عازم مکه شد، به هنگام طواف، وقتی میخواست حجر الاسود را استلام کند، به خاطر ازدحام جمعیت، موفق به این کار نشد، سپس منبری را در کنار حرم گذاشتند و هشام بر روی آن نشست و لشکریان دور او را گرفتند، در همین موقع امام سجاد علیه السلام وارد شد، در حالی که عبایی بر دوش مبارکش بود ; «احسن الناس وجها واطیبهم رائحة، بین عینیه سجادة; زیباترین مردم از نظر صورت و خوشبوترین مردم بود و در بین دو چشمش (محل سجده) علامت سجده نمایان بود»
امام علیه السلام در حال طواف هنگامی که نزدیک حجر الاسود رسید، مردم به خاطر هیبت او و به نشانه تجلیل و احترام، کنار رفتند تا ایشان حجر الاسود را استلام کنند . هشام، از این موضوع خشمگین شد . یکی از اطرافیان هشام، پرسید: این شخص کیست که مردم این گونه احترامش میکنند؟ فرزدق (شاعر معروف عرب) که آن حضرت را شناخته بود گفت: من او را میشناسم و بالبداهة شروع به خواندن اشعاری نمود و ابیات زیادی را در فضائل امام علیه السلام بیان نمود که به چند بیت از آن اشاره میکنیم:
هذا الذی تعرف البطحاء وطاته
و البیت یعرفه والحل والحرم
هذا بن خیر عباد الله کلهم
هذا التقی النقی الطاهر العلم
اذا راته قریش قال قائلها
الی مکارم هذا ینتهی الکرم
«این کسی است که بطحاء (نام مکانی در مکه معظمه) جای پایش را میشناسد و خانه کعبه و حرم و بیرون حرم با او آشناست .
این شخص، پسر بهترین تمام بندگان است و پرهیزگار، برگزیده، پاکیزه، نشانه و راهنما است .
هنگامی که قریش او را ببینند، گوینده آنها میگوید: کرم و جود، به مکارم او ختم میشود .
در این هنگام، هشام به شدت عصبانی شد و دستور داد فرزدق را در مکانی به نام «عسفان» بین مکه و مدینه، زندانی کنند.
تهذیب الکمال، همان، ص400; سیر اعلام النبلاء، همان، ص398; مناقب ابن شهر آشوب، همان، ص183; حلیة الاولیاء، همان، ص139 .
هفتم
همچنین سفیان بن عیینة میگوید: زهری، شبی سرد و بارانی، علی بن الحسین را مشاهده نمود که بر دوش خود چیزی را حمل میکرد، پرسید: ای فرزند رسول خدا، این چیست؟ امام علیه السلام فرمود: «ارید سفرا اعد له زادا، احمله الی موضع حریز; عازم سفری هستم و برای آن سفر زاد و توشه فراهم میکنم و به جای امنی منتقل میسازم .» زهری عرض کرد: بگذارید غلام من آن را حمل کند، امام علیه السلام قبول نکردند، زهری عرض کرد: پس بگذارید من آن را حمل کنم و شما را از حمل آن راحت نمایم . آن حضرت فرمود: من خود را از حمل چیزی که باعث نجاتم در سفر میشود، راحت نمیکنم .
پس از گذشت چند روز، زهری آن حضرت رامشاهده نمود و گفت: ای فرزند رسول خدا از آن سفری که بیان فرمودید اثری نمیبینم . امام علیه السلام فرمود: «بلی یا زهری لیس ما ظننت ولکنه الموت وله کنت استعد، انما الاستعداد للموت، تجنب الحرام وبذل الندی فی الخیر آری ای زهری، آن سفری که تو گمان میکنی نیست، بلکه منظور من از سفر، سفر مرگ است که برای آن آماده میشوم، همانا آماده شدن برای مرگ، دوری جستن از حرام و بذل و بخشش چیزهای خوب در راه خیر است .»
مناقب ابن شهر آشوب، همان، ص166; بحار الانوار
هشتم
امام صادق علیه السلام میفرمایند: امام سجاد علیه السلام هنگامی که مسافرت مینمود با قافله ای حرکت میکرد که او را نمیشناختند و با اهل کاروان شرط میکرد که در طول سفر خدمت گذار آنان باشد. روزی بر همین منوال مسافرت نمود، از قضا مردی که امام را از قبل میشناخت، آن حضرت را مشاهده کرد، نزد کاروانیان رفت و به آنان گفت: آیا میدانید او کیست؟ گفتند: خیر، گفت: او علی بن الحسین علیهما السلام است، آنها با شنیدن این سخن باسرعت به طرف امام علیه السلام رفتند و دست و پای او را بوسیدند و عرض کردند: ای پسر رسول خدا! آیا میخواهی که آتش جهنم ما را فرا بگیرد؟ اگر از جانب ما به شما بی احترامی صورت میگرفت، آیا تا ابد هلاک نمیشدیم؟ امام علیه السلام فرمود: روزی با گروهی مسافرت نمودم که آنان مرا میشناختند و به خاطر قرابتی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتم مرا بیش از حد مورد احترام قرار دادند، و چون ترسیدم شما نیز چنین کنید، خود را معرفی نکردم.
بحار الانوار، ص69 (سیره اخلاقی اجتماعی امام سجاد)



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.