سیره اخلاقی و اجتماعی حضرت خدیجه
داستانهایی از سیره اخلاقی و اجتماعی حضرت خدیجه سلام الله علیها

داستان اول:
بانويى كه عاشق كمال بود و به همين دليل همين كه از صداقت و امانت حضرت محمد صلى الله عليه و آله با خبر شد شخصى را به سراغ حضرت فرستاد و طى يك قرارداد[1] اموال خود را همراه يك غلام براى تجارت به شام در اختيار حضرتش قرار داد.
خديجه تنها يك همسر نبود بلكه در حقيقت يار و همراه و بازوى صادقى براى پيامبر صلى الله عليه و آله بشمار مى رفت. و خداوند بسيارى از ناگوارى هاى حضرت را از طريق خديجه آسان فرمود. او در راه حمايت از رسول خدا آخرين فداكارى و ايثار را از خود نشان داد. و اموالش در پيشبرد اهداف پيامبر صلى الله عليه و آله نقش مهمى داشت.[2]
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بعد از وفات خديجه گاه و بيگاه گوسفندى ذبح مى نمود و گوشت آن را ميان دوستان خديجه تقسيم مى كرد و بدين وسيله نام و ياد او را گرامى مى داشت[3]
خديجه بانويى با اراده، عاقل و شريف بود. شخصى را نزد حضرت فرستاد و پيام داد كه من به خاطر شرافت و امانت و صداقت و اخلاق به تو علاقه پيدا كرده ام. پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله را با عموهاى خود مطرح كرد، مقدمات ازدواج آماده شد و حضرت با او ازدواج نمود رسول خدا صلى الله عليه و آله بيست شتر جوان مهريه ى خديجه كردند و خطبه ى عقد را ابوطالب عموى حضرت خواندند.[4] و با اينكه فرزندان متعددى از پيامبر صلى الله عليه و آله پيدا نمود ولى پس از فوت حضرت، تنها فاطمه زهرا عليها السلام به يادگار ماند.
داستان دوم:
خديجه عليها السلام به قدرى محبوب رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه در تاريخ مى خوانيم پيرزنى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و مورد لطف قرار گرفت همينكه خارج شد عايشه پرسيد: اين زن كيست؟ حضرت فرمود:
كسى است كه در زمان حيات خديجه به منزل ما مى آمد و با او رفت و آمد داشت، اكنون ما بايد همان پيمان دوستى آنان را حفظ نماييم زيرا كه خوش پيمانى نشانه ايمان است.[5]
خديجه عليها السلام بيست و پنج سال در خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود و در سن شصت و پنج سالگى از دنيا رفت.
آرى! دنيا جاى ماندن نيست، خديجه نيز همچون ديگران از دنيا رفت و پيامبر صلى الله عليه و آله را در سوگ خود نشاند. هنگام دفن خديجه رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد قبر شد و به ياد او گريست و در محله ى «حجون»[6] به خاك سپرده شد. خداوند پيامبر خود را مامور مى كند تا بشارت بهشت به او دهد.
داستان سوم
خديجه هم مانند پيامبر (ص) از آزار مشركان و بت پرستان بي نصيب نبود. زنها او را منزوي كردند، زخم زبان مي زدند و حتي در موقع زايمان به كمك او نيامدند.
پيامبر (ص) هر وقت از تكذيب قريش و اذيت هاي ايشان محزون ميشد هيچ چيز آن حضرت را مسرور نميكرد، مگر ذكر خديجه و خديجه آن حضرت را ميبوسيد و براي سلامتي اش صدقه ميداد.
داستان چهارم
از اخبار شيعه و سني معلوم ميشود علاوه بر كثرت اموال، در علم و اطلاع به كتب راويه معروفه بوده و او را ملكه بطحاء و طاهره مباركه و سيده نسوان ميگفتند و از آمدن پيامبر با خبر بوده است.
و هميشه از ورقة بن نوفل پرس وجو ميكرد و انتظار قدوم پيامبر (ص) را ميكشيد.
اولين بار وقتي خدمت پيامبر (ص) رسيد، اول از مهر نبوت پرسيد و آن را زيارت كرد و اشعاري در مدح آن حضرت سرود كه حاكي از كمال معرفت و علم و دانش او است.[7]
داستان پنجم
يكي از مناقب خديجه قبول ولايت امير المومنين و اولاد معصومين آن حضرت (ع) است. روزي رسول خدا خديجه را در كنار خود نشاند و فرمود:” براي اسلام شروطي است:
- اقرار به توحيد
- اقرار به رسالت رسولان
- اقرار به معاد
4 اطاعت اولي الامر و ائمه معصومين با برائت از دشمنان ايشان.
خديجه به همه اقرار كرد و يكي يكي امامان معصوم را تصديق كرد، به خصوص علي بن ابيطالب (ع) را كه پيامبر (ص) فرمود: يَا خَدِيجَةُ هَذَا عَلِيٌّ مَوْلاكِ وَ مَوْلَي الْمُومِنِينَ وَ إِمَامُهُمْ بَعْدِي رسول خدا دست خود را روي دست حضرت علي (ع) گذاشت و خديجه دستش را روي دست پيامبر (ص) و بدين گونه با علي (ع) بيعت كرد.[8]
داستان ششم
خديجه در جمع زنان در مسجد الحرام نشسته بود. شخصي يهودي گفت: به زودي در ميان شما پيغمبري مبعوث گردد، هر كدام ميتوانيد با او ازدواج كنيد. همه زن ها به او سنگ پراندند به جز خديجه كه به نزد ورقه آمد و گفت: من از هيچ كدام از خواستگاران خوشم نميآيد. ورقه گفت: پيامبر آخر الزمان زني خواهد گرفت كه سيده قوم خود باشد و اين خبر در كتب پيشينيان آمده است.
به پيشنهاد ورقة آبي حاضر كرد و غسل كرد و مقداري از انجيل و زبور را نوشت و زير سرش گذاشت. شب خوابي ديد جواني از خانه ابوطالب بيرون آمد با خصوصيات پيامبر (ص) از خواب بيدار شد و شروع كرد به گريستن و شعر سرودن. اشعارش در كتاب رياحين است.[9]
داستان هفتم
اولين روزي كه رسول خدا (ص) دعوت خود را آشكار كرد، خديجه هم از جمله حاميان حضرت بود. يك روز حضرت را سنگ باران كردند، از پيشاني حضرت خون جاري بود. شخصي خبر آورد براي حضرت علي (ع) كه محمد كشته شد. علي (ع) نزد خديجه آمد و فرمود:” پيامبر را سنگباران كرده اند”.
خديجه صدا به گريه بلند كرد و همراه علي (ع) به دنبال پيامبر به راه افتادند. در دامنه كوه ها پيامبر را صدا ميزدند، جبرئيل خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد:” خديجه را درياب كه از گريه او فرشتگان به گريه آمدهاند”. بالاخره پيامبر را علي (ع) پيدا كرد. و خديجه حضرت را در حالي كه خون از صورتش جاري بود به خانه آورد. مشركين دور خانه را محاصره كردند و شروع كردند از هر طرف سنگ پراندن. علي (ع) و خديجه خود را سپر پيامبر كردند و هر سنگي كه مي آمد به جان و دل ميخريدند. [10]
داستان هشتم
خديجه در شبي كه به خانه پيامبر (ص) آمد صندوقچه تمام اسناد و اموال خود را آورد و تحويل پيامبر داد و گفت: اين دارائي من است و خود نيز كنيز تو هستم. و وقتي كه ميخواست از دنيا برود، حتي پارچه اي براي كفن نداشت. فاطمه را فرستاد خدمت پيامبر (ص) كه عبائي را كه هنگام وحي بر سر مياندازيد كفن من كنيد.[11]
داستان نهم
زنان قريش چون با ازدواج خديجه مخالف بودند او را رها كردند. و لذا وقت زايمان كه به سراغ آنها فرستاد از آمدن خودداري كردند. خديجه دل شكسته شد. در اين حال چهار زن” كانهن من نساء بني هاشم” كه خداوند از بهشت فرستاده بود: (آسيه، مريم، ساره، كلثوم) به بالين آن حضرت فرستاد.
داستان دهم
روزي ابوطالب به رسول خدا (ص) گفت: من تصميم دارم تو را داماد كنم، اما اموالي ندارم. ولي خديجه با ما قرابت دارد و تجارت ميكند، چه خوب است براي تو هم سرمايه اي بگيرم تا تجارت كني و از سود آن همسري بگيري. حضرت قبول كرد. ابوطالب به خانه خديجه آمد و پيشنهاد را مطرح كرد. خديجه گفت: خود محمد (ص) كجاست؟ من بايد از خودش بشنوم. ابوطالب عباس را فرستاد و حضرت را آورد. خديجه هم طعام مفصلي تهيه ديد و پذيرايي كرد و به سفر راضي شد وبه غلامش ميسره گفت: شتري حاضر كن و به پيامبر عرض كرد: اين لباس شما مناسب اين سفر نيست. حضرت فرمود:” جز اين ندارم”. خديجه بگريست و دستور داد 2 دست لباس مصري و دو برد يماني و يك عمامه وعصا آماده كنند. سپس ميسره و دو غلامش راملازم حضرت قرار داد و گفت: من اين مرد را بر اموال خود امين كردم. دست هيچ كس نبايد بالاي دست او باشد، از او اطاعت كنيد. تاجران مكه به شام رسيدند و به حضرت حسادت مي ورزيدند و با هر حيله اي شده بازار را به دست گرفتند و اجناس خود را فروختند و تنها اجناس پيامبر (ص) مانده بود. و حسودان ميگفتند: هرگز خديجه تاجري شوم تر از محمد (ص) به جايي نفرستاد. اما فرداي آن روز روستائيان اطراف شام از راه رسيدند و اجناس را به قيمت دو چندان خريدند. حضرت خوشحال به سوي مكه حركت كرد.
نزديك مكه پيامبر از كاروان جدا شد و به شهر آمد و خديجه پا برهنه به استقبالش شتافت. چون نوري را مشاهده كرده بود. مجددا حضرت برگشت و با كاروان وارد شهر شد. خديجه دستور داد در تمام دروازه ها براي محمد (ص) قرباني كنند و با عزت و احترام حضرت را وارد خانه خديجه كردند. پيامبر (ص) سود سفر را براي خديجه گفت. او شگفت زده شده بود. از ميسره مشاهداتش را پرسيد او هم تمام قضايا، از جمله ماجراي راهب را تعريف كرد. خديجه هم ميسره و زن و فرزندش را آزاد كرد و به او خلعت فاخر و يك شتر و 200 هزار درهم داد.
پيامبر به خانه ابوطالب آمد و قصه را گفت و لباسي نيكو پوشيد و خود را معطر كرد و با هم رفتند به خانه خديجه تا مزد سفر را بگيرند. خديجه گفت: اين پولي كه ميخواهي از من بگيري در چه راهي ميخواهي مصرف كني؟ فرمود:” عمويم ابوطالب تصميم دارد همسري برايم بگيرد”. خديجه گفت: آيا حاضري من براي تو زني انتخاب كنم. فرمود:” راضيم”. عرض كرد: زني در نظر دارم كه در جود و عفت و كمال و طهارت و نسب نمونه است و يار و معين تو خواهد بود و به فقر تو هم سازگار است. حضرت سخني نفرمود. مجددا خديجه پيشنهادش را همراه با اشعاري مطرح كرد. حضرت (ص) فرمود:” تو ملكه حجازي و من مردي فقيرم”. خديجه گفت: من كه جان از تو دريغ ندارم، چگونه از بذل مال بترسم؟ سوگند به خداي كعبه مرا بپذير و اشكش جاري شد.
خديجه عرض كرد: هم اكنون خويشاوندان خود را به نزد پدرم ببر و خواستگاري كن و از مهريه زياد بيم نداشته باش. از عموها و خويشان او كسي نظر موافق نداشت، بعضي هم مثل ابولهب نيش ميزدند كه كار لغوي است و اين دختر را به ما نخواهند داد. صفيه، دختر عبدالمطلب را به خانه خديجه فرستادند تا خبري كسب كند. او هم رفت و برگشت و گفت: كار تمام است. خديجه عظمت پيامبر (ص) را دريافته و مانعي نيست، به خانه خويلد رفتند. خويلد هم گفت: اختيار خديجه با خود اوست، ولي فكر نكنم رضايت بدهد، پس از ناراحتي كوتاه مدت ابوطالب و حمزه با وساطت ورقة قضايا تمام شد وخويلد هم رضايت خود را اعلام كرد. ورقة بن نوفل براي وساطت مزد و عطايي از خديجه طلب كرد. خديجه گفت: اموال من جلو چشم تو است هر مقدار كه ميخواهي بردار. ورقة گفت: من از مال اين جهان نميخواهم، تنها چيزي كه ميخواهم شفاعت محمد (ص) در قيامت است. خديجه فرمود: من ضمانت ميكنم شفاعت آن حضرت را براي تو و پيامبر (ص) وقتي اين سخن ورقة را شنيد فرمود: لا أنسي الله لك ذلك يا ورقة و جزاك فوق صنيعك معنا با توافق خانواده عروس فرشتگان سجده شكر كردند. مقدمات زفاف آماده شد، برادران مشغول تهيه غذا شدند و مردم به خانه خديجه آمدند.
خديجه جايگاه ويژه اي براي داماد آماده كرده بود. ابوجهل وقتي وارد شد، رفت آنجا بنشيند كه خديجه به او اطلاع داد بلند شود. در پيشاپيش خانواده داماد حمزه سيد الشهداء با شمشير قدم برمي داشت، وارد مجلس شده و خبر ورود پيامبر (ص) را ميدهد.
يا أهل مكة الزموا الادب و قللوا الكلام و انهضوا علي الاقدام و دعوا الكبر فإنه قد جاءكم صاحب الزمان محمد المختار.[12]
[1] بيش از سودى كه به ساير افراد مىداد با حضرت قرارداد بست، سيرهى ابن هشام، ج 1، ص 199.
[2] اعيان الشيعه، ج 6، ص 311- 312
[3]اعيان الشيعه، ج 6، ص 311- 312
[4] تاريخ اسلام دكتر آيتى ص 64 در( سفينة البحار) مهريه مبلغ ديگرى بيان شده است ودر ديگرى ميخوانيم كه حضرت خديجه( ع) در جلسه اى كه براى گفتگو تشكيل شده بود فرمود مهريه من از مال خودم پرداخت و به عهده خودم است
[5] سفینه البحار
[6] حجون تقريباً در يك كيلومترى مسجد الحرام و امروز در قلب شهر مكه و قبرستان ابوطالب در همان محله است
[7] رياحين الشريعة
[8] الصراط المستقيم، ج 2، ص 88.
[9] ریاحین الشریعه
[10] رياض الشريعة
[11] سفينه، ج 1، ص 379
[12] بحار الانوار، ج 16، ص 66.



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.