سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین
داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام حسین علیه السلام

داستان اول (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)
امام حسين (ع) غلامي را ديد سگي را نان ميدهد. پرسيدند چرا؟ گفت محزونم. ميخواهم با اين كار غم دلم برطرف شود و غصه من اين است كه غلام مردي يهودي هستم. حضرت (ع) 200 دينار برداشتند و به يهودي گفتند غلام را نميفروشي؟ غلام را بخشيد و باغ را نيز به امام (ع) بخشيد. امام هم باغ را به غلام دادند و او را آزاد كردند. در اينجا يهودي و همسر او مسلمان شدند.
دوم
امام حسن و امام حسين (عليهم السلام)
چون امام حسن صد درهم به فقير داد امام حسين 99 درهم داد.
ادب امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) در آموزش وضو به ديگران
سوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)
در جنگ صفين، لشكر حضرت على تشنه شدند. افرادى به سراغ آب رفتند، ولى دست خالى برگشتند. امام حسين از پدر اجازه گرفت و رفت و آب آورد. حضرت على به گريه افتاد. پرسيدند چرا گريه ميكنى؟ فرمود: همين كسى كه امروز مسلمانان را سيراب كرد، در آينده در كربلا در كنار آب تشنه شهيد خواهد شد.
چهارم
مردى خدمت امام حسين عليه السلام رسيد، و عرض كرد كه شخص گنه كارى هستم و نمى توانم خود را از معصيت نگهدارم، لذا نيازمند نصايح آن حضرت مى باشم. امام عليه السلام فرمودند:
پنج كار را انجام بده ، بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
اول : روزى خدا را نخور، هر گناهى مايلى بكن !
دوم : از ولايت خدا خارج شو، هر گناهى مى خواهى بكن !
سوم : جايى را پيدا كن كه خدا تو را نبيند، سپس هر گناهى مى خواهى بكن !
چهارم : وقتى ملك الموت براى قبض روح تو آمد اگر توانستى او را از خودت دور كن و بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
پنجم : وقتى مالك دوزخ تو را داخل جهنم كرد، اگر امكان داشت داخل نشو و آن گاه هر گناهى مايلى انجام بده !
بحار، ج 87، ص 126
پنجم (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)
امام صادق عليه السلام فرمود : زني در كعبه طواف مي كرد و مردي هم پشت سر آن زن مي رفت . آن زن دست خود را بلند كرده بود كه آن مرد دستش را به روي بازوي آن زن گذاشت خداوند دست آن مرد را به بازوي آن زن چسبانيد.
مردم جمع شدند حتي قطع رفت و آمد شد. كسي را به نزد امير مكه فرستادند و جريان را گفتند. او علما را حاضر نمود، و مردم هم جمع شده بودند كه چه حكم و عملي نسبت به اين خيانت و واقعه كنند، متحير شدند ! امير مكه گفت : آيا از خانواده پيامبر صلي الله عليه و آله كسي هست؟
گفتند : بلي حسين بن علي عليه السلام اينجاست. شب امير مكه حضرت را خواستند و حكم را از حضرتش پرسيدند.
حضرت اول رو به كعبه نمود و دستهايش را بلند كرد و مدتي مكث فرمود : و بعد دعا كردند. سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوي آن زن جدا نمودند.
رهنماي سعادت 1/36 – شجره طوبي ص 422
ششم
روز عاشورا بود، بسياري از ياران باوفاي امام حسين(ع)، به خاك و خون غلتيده و به شرفِ شهادت رسيده بودند.
«ابوثمامه صيداوي» يكي از فداكاران و ياران امام حسين(ع)، متوجّه شد كه وقت نماز ظهر فرا رسيده است بيدرنگ به حضور امام حسين(ع) شتافت و گفت «يا اباعبدالله! جانم فدايت! ميبينم كه اين دشمنان بيدين، دست به نبردي سخت زدهاند، امّا به خدا سوگند! من نميگذارم تو كشته شوي مگر اينكه پيش از تو به خون درغلتم، اينك دوست دارم كه اين آخرين نماز ظهر را با شما به جاي آورم امام(ع) سر به آسمان بلند كرد و چون ديد هنگام نماز فرا رسيده، فرمود «اي ابوثمامه! از نماز ياد كردي؛ خداوند تو را در صف نمازگزاران قرار دهد» در اين هنگام يكي از سربازانِ سپاه يزيد، با صداي بلند و گستاخانه و بيشرمانه فرياد برآورد «نماز شما مقبول درگاه خداوند نيست!» زهير بن قين و سعيد بن عبدالله، پيش روي حضرت ايستادند تا امام بتواند نماز ظهر را به جاي آورد، آن دو بزرگوار، وجود خود را سپر تيرها و نيزهها ساختند و امام ع در آن هنگامه خون و شمشير، با تعداد اندكي از ياران بينظيرش كه باقي مانده بودند، به اقامه نمازِ خوف پرداخت.
________________________
منتهي الآمال ج1 ص420
هفتم (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)
در يكي از منازلِ بين راه مكّه و كوفه، كه حسينعليه السلام و اصحابش منزل كرده بودند، زُهير بن قين كه از روبرو شدن با آن حضرت دوري ميكرد تا مبادا حضرت از او ياري بخواهد، نيز در آن محل، به خاطر وجود آب، فرود آمد هنگامي كه زهير و برخي از خويشاوندانِ خود غذا ميخوردند، فرستاده امام حسين(ع) رسيد و او را دعوت كرد كه به نزد آن حضرت برود زُهير از پاسخ خودداري كرد همسر وي، دِلْهَم، او را سرزنش نمود كه چرا پاسخ فرزند پيامبر(ص) را نميدهي؟ دست كم برو و سخنان او را گوش ده و برگرد زهير حركت كرد و به خيمه امام حسين(ع) آمد و با آن حضرت گفتگو نمود و بلافاصله به خيمه خود بازگشت، و در حاليكه آثار سرور و خوشحالي از چهره او نمايان بود، گفت «خيمه مرا در ميان خيمهگاه ياران حضرت قرار دهيد»، و به همسرش گفت «تو نيز، نزد اقوام خود برگرد نميخواهم در اين سفر به تو سختي برسد» و سپس به همراهانش گفت «هر كس ميل دارد كه در ياري فرزند رسول خدا(ص) شركت كند با ما بيايد و هر كه با ما نيست، با او وداع ميكنم» همسرش او را دعا كرد و از وي، درخواستِ شفاعت نمود.
______________
اللهوف ص40
هشتم
معاويه به مروان، والي حجاز، نامهاي نوشت و امر كرد كه امّكلثوم، دختر عبدالله بن جعفر همسر حضرت زينب سلام الله عليها را براي پسرش يزيد، خواستگاري كند چون مروان نزد عبدالله بن جعفر آمد و جريان را مطرح كرد، عبدالله گفت «بزرگ ما حضرت امام حسين(ع) است كه دايي دختر ميباشد و اختيار با اوست؛ هر چه او بفرمايد، انجام خواهيم داد» چون حضرت را در جريان امر قرار دادند، طلب خير از خدا نمود و در جمع مردم، كه در مسجد گرد آمده بودند، حاضر شد مروان با تجملات فراوان در كنار حضرت نشست و گفت «معاويه مرا امر كرده است كه دختر عبدالله بن جعفر را براي پسرش، يزيد خواستگاري كنم و هر مهريهاي را كه پدرش بخواهد بپردازم و قرض پدرش را ادا كنم تا اين كار وسيله صلحي بين دو قبيله بني هاشم و بني اميه باشد و موجب افتخار شما گردد عجب از يزيد دارم كه چگونه به سوي شما مايل شده است در حاليكه كُفوي و همتايي ندارد اي ابا عبدالله! جواب بده!» چون سخنان او به پايان رسيد، حضرت پس از حمد و ثناي الهي و صلوات بر حضرت پيامبر(ص) فرمود «اي مروان! سخني چند گفتي و ما شنيديم اما در مورد مهريّه؛ بدان كه اگر ما به اين ازدواج راضي شويم از سنت پيامبر(ص) فراتر نخواهيم گفت.
و اما در مورد قرض هاي پدرش؛ بدان كه در بين ما رسم نيست كه زنان قرضهاي ما را ادا كنند گفتي كه به وسيله اين ازدواج، بين دو قبيله صلح برقرار شود؛ بدان كه ما براي خدا با شما دشمني كردهايم و در اين دنيا هرگز صلح نخواهيم كرد؛ پيوند نَسَبي نتوانست بين ما صلح ايجاد كند تا چه رسد به پيوند سببي اما اين كه گفتي يزيد كفو و همتايي ندارد؛ بدان كه سلطنت پدر وي، كه از روي ظلم و ستم است، موجب شرافتِ او نگرديده است و اما اين كه گفتي اين پيوند موجب افتخار ما خواهد بود؛ بله نزد نادانان و اهل جهالت چنين است ولي نزد عاقلان و اهل معرفت، اين ازدواج، فخر اوست نه فخر ما» بعد حضرت فرمود «اي گروه حاضر! گواه باشيد كه من، ام كلثوم، دختر عبدالله بن جعفر را به پسر عمويش، قاسم بن محمد بن جعفر تزويج نمودم؛ به مهريه پانصد درهم؛ و مزرعه خودم را در مدينه به آن دختر بخشيدم كه براي خرجِ آنان بس است» مروان چون اين سخنان را شنيد رنگش تغيير كرد.
________________________
جلاء العيون صفحه 454
نهم
روزي قيس بن ذريح از محلّه يحيي بن كَعب ميگذشت؛ از «لَبْني» دختر حباب الكعبيه آب خواست و شيفته جمال او شد و به پدرش، ذريح، جريان را گفت ذريح، كه مردي ثروتمند بود، از اين وصلت امتناع نمود و گفت «بايد با عموزادگان خود وصلت كني»
قيس از مادرش كه دايه امام حسين (ع) بود كمك خواست، لكن اوهم كمكي نكرد قيس خود شرفياب محضر حسين(ع) گرديد و از حضرتش كمك خواست، امام(ع) خود به خيمه حباب رفت و او مقدم حسين(ع) را بسيار گرامي داشت و گفت «هر امري داشتيد ميفرموديد تا خود خدمتتان برسم» امام(ع) خواستهاش را بيان كرد، حباب گفت «يا بن رسول الله(ص)! فرمان، فرمان توست و هرچه صلاح ميدانيد انجام دهيد ولي اي كاش پدر اين جوان را ميفرموديد كه او نيز براي خواستگاري بيايد زيرا ميترسم او بي ميل به اين وصلت باشد و اين برما ننگي شود»
حسين(ع) به قبيله ذريح آمد و اهل قبيله به احترام امام(ع) بپا خاستند و مقدم امام(ع) را بسيار گرامي داشتند چون از علت تشريف فرمايي با خبر شدند همه ابراز اطاعت نمودند امام، همه آنها را همراه خود جهت خواستگاري، نزد قبيله حباب برد و آن دو به عقد هم درآمده و با هم ازدواج كردند روزگاري با هم زيستند، بعدها در نتيجه عقيم بودن عروس، ذريح، قيس را وادار به طلاق نمود؛ اما قيس از محبّت و مهر «لبني» دست بر نميداشت، ولي در اثر فشار پدر، بين آنها جدايي افتاد وقتي امام حسين(ع) باخبر شد، بسيار ناراحت شد و ذريح را سرزنش نمود و گفت «آيا حلال بود رشته محبّت ها را با شمشير قطع كني؟»
________________
قمقام ص 141
دهم
معاويه كنيز بسيار زيبايي را به صد هزار درهم خريد و به اطرافيان خود رو كرد و پرسيد «اين كنيز براي چه كسي شايسته است؟» گفتند «براي شما»
معاويه گفت «درست نگفتيد، بلكه اين بانو شايسته حسين بن علي است، زيرا اين زن هم داراي شرافت و معرفت است؛ و هم بين من و پدر حسين اختلافاتي وجود دارد، كه اميد دارم با اهداي اين كنيز به او، اختلاف ما برطرف شود»
معاويه با طرح اين دسيسه سياسي، كنيز را همراه اموال بسيار و لباسهاي فاخر به حضور حسين(ع) فرستاد امام حسين(ع) پرسيد «اسمت چيست؟»
كنيز گفت «هَوي» يعني آرزو يا عشق
امام حسين(ع) فرمود «خودت هم مثل نامت هستي، آيا چيزي بلدي؟»
كنيز گفت «آري، قرآن بخوانم يا شعر؟!»
امام حسين(ع) فرمود «قرآن بخوان»
كنيز اين آيه را خواند «وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهاَ إِلاَّ هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فيِ الْبَّرِ وَ الْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لاَ حَبَّةٍ فيِ ظُلَماتِ اْلاَرضِ وَ لاَرَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ اِلاَّ فيِ كِتابٍ مُبِينٍ» يعني كليدهاي غيب نزد خداست، جز او كسي به آنها آگاهي ندارد و آنچه در خشكي و درياست ميداند و هيچ برگي از درختي نميافتد جز آن كه خدا به آن آگاه است و هيچ دانهاي در تاريكي زمين و هيچ تري و خشكي نيست جز آنكه در كتاب مبين است.
امام حسين(ع) از او خواست شعري بخواند
كنيز اين شعر را خواند «اَنْتَ نِعْمَ الْفَتي لَوْ كُنْتَ تَبقيِ غَيرْ اِنْ لا بَقَاء لِلإنسانِ»
تو جواني نيك و زيبايي، اگر بقا ميداشتي، ولي بقايي براي انسان نيست.
امام حسين(ع) سخت تحت تأثير قرار گرفت و گريست آنگاه به آن كنيز با معرفت رو كرد و فرمود «تو را آزاد كردم و هر چه معاويه فرستاده مال خودت باشد»
________________________________________
دراسات و بحوث في تاريخ الاسلام ج1 ص 155
یازدهم
روزي امام حسين(ع) از مردي پرسيد «از اين دوكار، كدام را بيشتر دوست داري نجات مسلماني كه توان دفاع ندارد و كسي قصد كشتن او را كرده يا نجات مسلماني كه كسي قصد گمراه كردن او را دارد؟»
آن مرد گفت «من نجات آن مؤمن را از انحراف آن دشمن ناصبي، بيشتر دوست دارم؛ چرا كه خداوند در قرآن ميفرمايد “وَمَنْ أَحْياها فكأنّما أَحيا النّاسَ جميعاً”» و هر كس انساني را از مرگ رهائي بخشد چنان است كه گويي همه مردم را زنده كرده است
امام حسين(ع) چيزي نفرمود؛ گويا با سكوت خود، انتخاب آن مرد را پذيرفت و امضا نمود.
_____________________
نورالثقلين ج1 ص 250
دوازدهم
شخصي به نام عبدالرحمان، در مدينه، معلم نوجوانان بود امام حسين(ع) يكي از فرزندان خود، به نام جعفر را به مكتب او فرستاد معلّم، آيه شريفه «الحمد لله رب العالمين» را به جعفر آموخت، امام حسين(ع) نيز در مقابل، هزار دينار و هداياي گرانبهاي ديگري به وي بخشيد شخصي از امام ع پرسيد «آيا عبدالرحمان، شايسته اين همه پاداش بود؟»
امام حسين(ع) فرمود «آنچه به او دادم هيچگاه با ارزش آموختن اين آيه الحمد لله رب العالمين به پسرم، برابري نميكند»
______________________
تفسير برهان ج1 ص43
سیزدهم
عربي بياباني وارد مدينه شد وگفت «بزرگوارترين كس در اين شهر كيست؟»
او را به امام حسين(ع) راهنمايي كردند عرب داخل مسجد شد اباعبد الله(ع) را ديد كه نماز ميخواند در مقابل حضرت ايستاد و چنين گفت «هر كه امروز به تو اميد دارد و حلقه در خانه تو را ميزند، نااميد نميشود تو اهل بخشش و اعتمادي پدرت علي(ع) قاتل فاسقان بود اگر دين اسلام به وسيله گذشتگان شما عرضه نميشد، جهنم ما را در بر ميگرفت»
امام(ع) با شنيدن اشعار او دانست انتظار كمك دارد پس به قنبر فرمود «از مال حجاز چيزي مانده است؟» گفت «چهار هزار دينار مانده» فرمود «آنها را بياور، كسي كه از ما سزاوارتر است آمده است آنگاه دو عدد لباس خود را آورد، پولها را در آن پيچيد و از لاي در به اعرابي داد و فرمود «اين پولها را بگير من از تو معذرت ميخواهم! بدان كه من به تو دلسوز و مهربانم اگر در زندگي امروز، حكومت در دست ما بود، آسمانِ بخشش ما بر تو بسيار ميباريد؛ ليكن حوادث روزگار، كارها را عوض كرده و دست من از احسان كوتاه است»
أعرابي پولها را گرفت و گريست امام فرمود «گويا عطاي مرا كم حساب كردي؟»
گفت «نه، ميگريم كه چگونه مرگ، اين دست بخشنده را از بين ميبرد»
______________________
بحار الانوار ج44 ص190
چهاردهم
روزي يك از غلامان امام حسين(ع) مرتكب گناهي شد كه سزاوار مجازات گرديد، امام حسين(ع) دستور داد تا او را با چند ضربه تأديب كنند.
غلام صدا زد اي آقاي من “والكاظمين الغيظ” يعني خدا در قرآن ميفرمايد از صفات پرهيزكاران اين است كه خشم خود را فرو ميبرند.
امام حسين(ع) فرمود «رهايش كنيد»
غلام، دنبال آيه فوق را خواند “والعافين عن الناس” يعني پرهيزكاران، مردم را ميبخشند.
امام حسين(ع) به او فرمود «تو را بخشيدم»
غلام گفت اي آقاي من “والله يحبّ المحسنين” يعني خداوند نيكوكاران را دوست ميدارد.
حضرت فرمود «تو را در راه خدا آزاد كردم، و يك برابر آنچه به تو ميدادهام به تو ميدهم»
_______________________
اعيان الشيعه ج1 ص580
پانزدهم
روزي امام حسين(ع) بر جمعي از مساكين گذشت كه عباي خود را افكنده و نشسته بودند و نان خشكي مقابل آنها بود چون به ايشان رسيد، آن حضرت را دعوت كردند، حضرت از اسب پايين آمد و فرمود «خدا متكبران را دوست نميدارد» و نزد آنان نشست و با ايشان غذا خورد سپس فرمود «حال كه من دعوت شما را اجابت كردم، شما نيز دعوت مرا اجابت كنيد» و آنگاه ايشان را به خانه برد و به خدمتكار خود فرمود «هر چه براي مهمانان عزيز و محترم ذخيره كردهاي، حاضر ساز و از ايشان پذيرايي گرمي به عمل آور!»
__________________________
بحار الانوار ج70 ص178 باب130
شانزدهم
يكي از مسلمانان مدينه به شخصي بدهكار بود و نميتوانست بدهي خود را بپردازد از طرفي، طلبكار نيز اصرار بر دريافت پولش داشت.
فرد بدهكار براي چاره جويي نزد امام حسينعليه السلام آمد هنوز حرفي نزده بود كه امام حسينعليه السلام دريافت، او براي حاجتي آمده است؛ به او فرمود «آبروي خود را، با خواهش رو در رو، مريز نياز خود را در نامهاي بنويس، كه به خواست خدا آنچه تو را شاد كند، به تو خواهم داد»
او در نامهاي نوشت «اي اباعبد الله! فلاني پانصد دينار از من طلب دارد و اصرار دارد كه طلبش را بگيرد لطفاً او را راضي كنيد، تا وقتي پولدار شوم به من مهلت دهد»
امام حسينعليه السلام پس از خواندن نامه او، به منزل رفت و هزار دينار در كيسهاي برايش آورد و فرمود «با پانصد دينار، بدهي خود را بپرداز؛ و با پانصد دينار ديگر، به زندگي خود سر و سامان بده؛ و پيش هيچ كس جز چند نفر حاجت خود را مگو ديندار، كه دين جلو او را ميگيرد؛ جوانمرد، كه بخاطر جوانمردي حيا ميكند؛ صاحب اصالت خانوادگي، كه ميداند تو نميخواهي آبرويت بهخاطر نيازت ريخته شود؛ او شخصيت تو را حفظ و حاجتت را برآورده ميكند»
__________________
تحف العقول ص251
هفدهم (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)
روزي امام حسين(ع) با اصحاب و ياران، به باغ خود رفتند غلام آن حضرت، به نام «صاف»، در باغ مشغول كار بود وقتي كه به باغ نزديك شدند، ملاحظه كردند كه غلام، نشسته و مشغول خوردن نان است و سگي هم نزديك اوست وي مقداري از نان را ميخورد و مقداري را هم جلو سگ ميانداخت نان كه تمام شد، غلام گفت الحمد لله رب العالمين خدايا مرا و آقاي مرا ببخش و به او بركت بده! همانگونه كه به پدر و مادرش بركت دادي؛ برحمتك يا ارحم الراحمين!
امام(ع) غلام را صدا زد غلام، با اضطراب و وحشت بپا خاست و عرض كرد «آقاي من! ببخشيد شما را نديدم»
حضرت فرمود «من بدون اجازه وارد باغ تو شدم تو مرا ببخش»
غلام عرض كرد «شما اين سخنان را از روي لطف و تفضّل و كرم ميگوييد»
حضرت فرمود «ديدم كه قسمتي از نان را به سگ ميدادي» عرض كرد «اين سگ به من نگاه ميكرد و من شرم كردم كه خودم بخورم و اين حيوان به من نگاه بكند اين سگ، نگهبان باغ شماست و من هم غلام شما هر دو باهم از غذاي شما خورديم»
امامعليه السلام گريه كرد و فرمود «تو در راه خدا آزادي و به تو دو هزار دينار هم ميدهم» غلام عرض كرد «اگر مرا آزاد كني، دوست دارم كه در باغ شما خدمت كنم» حضرت فرمود «انسان جوانمرد چون سخني گفت، آن را با عمل ثابت ميكند» سپس فرمود «من گفتم بدون اجازه وارد باغ تو شدم يعني باغ، مال توست و من اين باغ را به تو بخشيدم ولي اين اصحاب و ياران من براي خوردن ميوه و خرما آمدهاند از آنها به عنوان مهمانان خودت پذيرايي كن و به خاطر من، آنها را اكرام كن كه خدا تو را در قيامت اكرام كند؛ و بر حسن خلق و ادب تو بيفزايد» غلام عرض كرد «اگر شما اين باغ را به من بخشيديد، من هم آن را در اختيار اصحاب و شيعيان شما ميگذارم» (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)
________________________________
مقتل الحسين خوارزمي ج 1 ص153



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.