سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد
داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد علیه السلام

داستان اول: (سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد)
در يكى از سال ها، مامون عبّاسى عازم مدينه طيّبه شد، چون نزديك شهر مدينه رسيد، عدّه اى از بزرگان به همراه امام محمّد جواد عليه السلام جهت استقبال مامون آماده حركت شدند.
هوا بسيار گرم و سوزان و نيز بيابان ها خشك و بى آب و علف بود.
وقتى خواستند سوار حيوانات شوند، امام جواد عليه السلام دستور داد تا دُم حيوانش را گره بزنند، عدّه اى گفتند: حضرت جواد عليه السلام آشنائى به حيوان سوارى و بيابان گردى ندارد و نمى داند كه در چه فصلى و در كجا بايد دُم قاطر، گره زده شود.
و بالا خره تمامى افراد سوار شدند و براى استقبال مامون حركت كردند، مقدارى از راه را كه پيمودند، مسير جادّه را اشتباه رفتند، در محلّى قرار گرفتند كه تمام آن گِل و لاى بود؛ و حيوانات مرتّب دُم خود را به اطراف حركت مى دادند؛ و تمام لباس و سر و صورت افرادى كه سوار حيوان ها بودند كثيف و پر از گِل شد.
ولى حضرت كمترين آلودگى به لباس و بدنش اصابت نكرد و ديگران فهميدند، پيش بينى حضرت صحيح بوده است. الخرايج والجرايح : ج 2، ص 669، ح 13.
دوم:
مرحوم شيخ حرّ عاملى ، طبرسى و ديگر بزرگان آورده اند:
پس از آن كه مامون – خليفه عبّاسى – جهت جبران جنايتى كه در حقّ امام رضا عليه السلام انجام داده بود؛ و نيز جهت تداوم سياستش ، دختر خود، امّالفضل را به عقد و نكاح حضرت جوادالائمّه عليه السلام درآورد؛ و او را بر حسب ظاهر مورد احترام شايان قرار مى داد.
حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد عليه السلام بعد از آن جريان، تصميم گرفت كه از حضور مامون و نيز از شهر خراسان به بغداد عزيمت فرمايد.
و به همين جهت حضرت، به همراه همسرش امّ الفضل حركت نمود و راهى عراق گرديد؛ و مردم در بين راه حضرت را مشايعت كردند.
امام عليه السلام همچنان به راه خود ادامه داد تا به دروازه كوفه رسيد و مردم كوفه به استقبال آن حضرت آمدند و نزديك غروب آفتاب حضرت به خانه مسيّب وارد شد؛ و چون امام عليه السلام مختصر استراحتى نمود، روانه مسجد گرديد.
در حياط مسجد درخت سدرى بود كه از مدّت ها قبل خشك شده بود و ميوه نمى داد، پس حضرت مقدارى آب درخواست نمود؛ و آن گاه در كنار آن درخت خشكيده وضو گرفت و در همان جا نماز مغرب را به جماعت خواند.
پس هنگامى كه نماز پايان يافت ، مردم متوجّه شدند كه آن درخت خشكيده به بركت آب وضوى حضرت ، سبز گرديده است و پر از ميوه مى باشد.
اين حادثه مورد تعجّب و حيرت همگان قرار گرفت و تمام افراد از ميوه هاى آن خوردند.
و مهمّتر از همه آن كه ميوه هاى اين درخت سدر، برخلاف ديگر سدرها، بدون هسته و بسيار شيرين و خوش مزه بود.
سوم:
مرحوم شيخ طوسى، كلينى و ديگر بزرگان آورده اند:
در اوايل خلافت معتصم عبّاسى، شخصى از اهالى سجستان به همراه امام محمّد جواد عليه السلام و نيز عدّه اى ديگر، راهى مكّه معظّمه گرديد.
شخص سجستانى گويد: در بين راه ، جهت استراحت در محلّى نشسته بوديم و سفره غذا پهن بود، ما با عدّه اى از افراد مختلف مشغول خوردن غذا گشتيم .
من به حضرت خطاب كردم و اظهار داشتم : ياابن رسول اللّه ! فدايت گردم ، در شهر ما شخصى از دوستان و محبّان شما، از طرف حكومت ، مسئول امور مردم مى باشد.
ماليات زيادى را بر من مقرّر كرده است كه بپردازم ، در حالى كه من توان پرداخت آن را ندارم ، چنانچه ممكن باشد نامه اى برايش بنويسيد تا ملاحظه حال مرا نمايد و تخفيفى دهد؟
امام عليه السلام فرمود: او را نمى شناسم .
عرض كردم : اى سرورم ! او از دوستان و علاقه مندان به شما اهل بيت عصمت و طهارت مى باشد؛ و من مطمئنّ هستم كه نامه شما سودمند خواهد بود.
و چون سخن و تقاضاى من به اتمام رسيد، حضرت قلم و كاغذى را در دست مبارك خود گرفت و اين عبارات را نگاشت :
به نام خداوند بخشاينده مهربان ، حامل نامه از جنابعالى و نيز از عقيده ات تعريف و تمجيد كرد، توجّه داشته باش كه خوشبختى تو در گرو رفتار و كردارت مى باشد؛ بنابر اين ، سعى كن نسبت به دوستان و هم نوعان خود دلسوز باشى ، همانا خداوند متعال فرداى قيامت تو را در مقابل اعمال و كردارت مؤ اخذه و مورد بازجوئى قرار مى دهد.
بعد از آن نامه را امضاء نمود و تحويل من داد.
پس از آن كه وارد سجستان شدم و نامه حضرت را به والى – كه به نام حسين بن عبداللّه نيشابورى معروف بود – دادم ، او نامه را گرفت و بوسيد و بر چشم خود نهاد و سپس آن را گشود و خواند و به من خطاب كرد و گفت : خواسته ات چيست ؟
گفتم : مامورين شما ماليات سنگينى بر من بسته اند و توان پرداخت آن را ندارم .
سپس دستور داد: ماليات را از من بردارند و چون سخت در مضيقه بودم نيز مبلغى را لطف كرد.
تهذيب الا حكام : ج 6، ص 334، ح 926، كافى : ج 5، ص 111، ح 6، بحارالا نوار: ج 50، ص 86، ج 2.
چهارم: (سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد)
علىّ بن محمّد هاشمى حكايت كند:
در آن شبى كه حضرت ابوجعفر، امام محمّد تقى عليه السلام مراسم عروسى داشت ، من مريض بودم ، در بستر بيمارى افتاده و مقدارى دارو خورده بودم .
چون صبح گشت ، حالم بهتر شد و به ديدار و ملاقات آن حضرت رفتم و اوّل كسى بودم كه صبح عروسى او به ديدارش شرف حضور يافتم ، مقدارى كه نشستم – در اثر ناراحتى كه داشتم – تشنگى بر من غلبه كرد؛ وليكن از درخواست آب ، خجالت كشيدم .
امام جواد عليه السلام نگاهى بر چهره من نمود و آن گاه فرمود: گمان مى كنم كه تشنه هستى ؟
عرضه داشتم : بلى ، اى مولايم !
پس حضرت به يكى از غلامان دستور داد تا مقدارى آب بياورد.
من با خود گفتم : ممكن است آب زهرآلود و مسموم باشد و غمگين شدم .
وقتى غلام آب را آورد، حضرت تبسّمى نمود و آب را گرفت و مقدارى از آن را آشاميد و باقى مانده آن را به من داد و آشاميدم ، پس از گذشت لحظه اى ، دومرتبه تشنه شدم و از درخواست آب حيا كردم .
امام عليه السلام اين بار نيز، نگاهى بر من انداخت و دستور داد تا آب بياورند؛ و چون آب را آوردند، حضرت همانند قبل مقدارى از آن را تناول نمود تا شكّ من برطرف گردد و باقى مانده آن را نيز به من داد و من نوشيدم .
در اين لحظه و با خود گفتم : چه نشانه اى بهتر از اين بر امامت حضرت ، كه بر اسرار درونى من واقف و آگاه است
به محض اين كه چنين فكرى در ذهنم خطور كرد، حضرت فرمود: به خدا سوگند، ما – اهل بيت رسالت عليهم السلام – همان كسانى هستيم كه خداوند متعال در قرآن فرموده است : آيا مردمان گمان مى كنند كه ما به اسرار و حقايق درون آنان بى اطلاع هستيم ؟!
سپس من از جاى خود برخاستم و به دوستانم گفتم : سه علامت از امامت را مشاهده كردم ، و آن گاه از مجلس خارج شدم.
پنجم:
محمّد بن ريّان – كه يكى از علاقه مندان به ائمّه اطهار عليهم السلام است – حكايت كند:
مامون – خليفه عبّاسى – در طىّ حكومت خويش ، نيرنگ و حيله هاى بسيارى به كار گرفت تا شايد بتواند امام محمّد تقى عليه السلام را در جامعه بدنام و تضعيف كند.
وليكن او هرگز به هدف شوم خود دست نيافت ، به اين جهت نيرنگ و حيله اى ديگر در پيش گرفت .
روزى به مامورين خود دستور داد تا امام جواد عليه السلام را احضار نمايند؛ و از طرفى ديگر نيز دويست كنيز زيبا را دستور داد تا خود را آرايش كردند و به دست هر يك ظرفى از جواهرات داد، كه هنگام نشستن حضرت جوادالائمّه عليه السلام در جايگاه مخصوص خود، بيايند و حضرت را متوجّه خود سازند.
وقتى مجلس مهيّا شد و زن ها با آن شيوه و شكل خاصّ وارد شدند، حضرت كوچك ترين توجّهى به آن ها نكرد.
چند روزى بعد از آن ، مامون شخصى به نام مخارق – كه نوازنده و خواننده و به عبارت ديگر دلقك بود و ريش بسيار بلندى داشت – را به حضور خود فرا خواند.
هنگامى كه مخارق نزد مامون قرار گرفت او را مخاطب قرار داد و گفت : اى خليفه! هر مشكلى را كه در رابطه با مسائل دنيوى داشته باشى ، حلّ خواهم كرد.
و سپس آمد و در مقابل امام محمّد جواد عليه السلام نشست و ناگهان نعره اى كشيد، كه تمام اهل منزل اطراف او جمع شدند و او مشغول نوازندگى و ساز و آواز شد.
آن مجلس ساعتى به همين منوال سپرى گشت ؛ و حضرت بدون كم ترين توجّهى سر مبارك خويش را پائين انداخته بود و كوچك ترين نگاه و اعتنائى به آن ها نمى كرد.
پس نگاهى غضبناك به آن دلقك نوازنده نمود و سپس با آواى بلند او را مخاطب قرار داد و فرمود:
((اتّق اللّه يا ذالعثنون )) از خدا بترس ؛ و تقواى الهى را رعايت نما.
ناگهان وسيله موسيقى كه در دست مخارق بود از دستش بر زمين افتاد و هر دو دستش نيز خشك شد؛ و ديگر قادر به حركت دادن دست هايش نبود.
و با همين حالت شرمندگى از آن مجلس ، و از حضور افراد خارج گشت ؛ و به همين شكل – فلج و بيچاره – باقى ماند تا به هلاكت رسيد و از دنيا رفت .
و چون مامون علّت آن را از خود مخارق ، جويا شد، كه چگونه به چنين بلائى گرفتار شد؟
مخارق در جواب مامون گفت : آن هنگامى كه ابوجعفر، محمّد جواد عليه السلام فريادى بر من زد، ناگهان چنان لرزه اى بر اندام من افتاد كه ديگر چيزى نفهميدم ؛ و در همان لحظه ، دست هايم از حركت باز ايستاد؛ و در چنين حالتى قرار گرفتم .
إ ثبات الهداة : ج 3، ص 332، ح 7، مدينة المعاجز: ج 7، ص 303، ح 32.
ششم: (سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد)
روزى مامون – خليفه عبّاسى – به همراه برخى از اطرافيان خود به قصد شكار عزيمت كرد.
پيش از آن كه آنان از شهر خارج شوند، در مسير راه به چند كودك برخورد كردند كه مشغول بازى بودند.
همين كه بچّه ها چشمشان به خليفه عبّاسى و همراهانش افتاد، همگى فرار كردند و كسى باقى نماند مگر يك نفر از آن ها كه آرام در كنارى ايستاد.
چون ماءمون چنين ديد، بسيار تعجّب كرد از اين كه تمامى بچّه ها هراسان فرار كردند و فقط يك نفرشان آرام ايستاده است و هيچ ترس و وحشتى در او راه نيافت .
پس با حالت تعجّب نزديك آن كودك 9 ساله رفت و نگاهى به او كرد و گفت : اى پسر! چرا اين جا ايستاده اى ؟
و چرا همانند ديگر بچّه ها فرار نكردى ؟
آن كودك سريع امّا با متانت و شهامت پاسخ داد: اى خليفه ! دوستان من چون ترسيدند، گريختند و كسى كه خوش گمان باشد هرگز نمى هراسد.
و سپس در ادامه سخن افزود: اساساً كسى كه مرتكب خلافى نشده باشد، چرا بترسد و فرار كند؟!
و ضمنا از جهتى ديگر، راه وسيع است و خليفه با همراهانش نيز مى توانند از كنار جاده عبور مى نمايند؛ و من هيچ گونه مزاحمتى براى آن ها نخواهم داشت .
خليفه با شنيدن اين سخنان با آن بيان شيرين و شيوا، از آن كودك خوش سيما در شگفت قرار گرفت ؛ و چون نام او را پرسيد؟
جواب داد: من محمّد جواد، فرزند علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام هستم .
ماءمون با شنيدن نام او بر پدرش درود و رحمت فرستاد و به راه خود ادامه داد و رفت .
و چون مقدارى از شهر دور شدند، مامون كبكى را ديد؛ پس باز شكارى خود را – كه همراه داشت – رهايش كرد تا كبك را شكار كند و بياورد؛ و چون باز شكارى پرواز كرد و رفت بعد از لحظاتى بازگشت در حالتى كه يك ماهى كوچكى را – كه هنوز زنده بود – به منقار خود گرفته بود.
با مشاهده اين صحنه ، خليفه و همراهانش بسيار در تعجّب و حيرت قرار گرفتند.
و هنگامى كه خليفه ، ماهى را از آن باز شكارى گرفت ، از ادامه راه براى شكار منصرف گرديد و به سمت منزل خود مراجعت كرد.
در بين راه ، دوباره به همان كودكان برخورد كرد و حضرت امام جواد عليه السلام نيز در جمع دوستانش مشغول بازى بود، پس ماءمون جلو آمد و حضرت را صدا زد.
امام جواد سلام اللّه عليه پاسخ داد: لبّيك .
ماءمون از حضرت پرسيد: اين چيست كه من در دست گرفته ام ؟
حضرت جوادالائمّه عليه السلام به اذن و قدرت پروردگار متعال لب به سخن گشود و اظهار نمود: خداوند متعال به واسطه قدرت بى منتها و حكمت بى دريغش ، آنچه را كه در درياها و زمين آفريده ، نيز در آسمان و هوا قرار داده است .
و اين باز شكارى يكى از آن موجودات كوچك و ظريف را شكار كرده است تا خليفه ، فرزندى از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله را آزمايش نمايد و ميزان اطّلاعات و معلومات او را بسنجد.
خليفه پس از شنيدن چنين سخنانى ، شيفته او گرديد و گفت : حقيقتا كه تو فرزند رضا و از ذرّيه رسول خدا هستى ؛ و سپس آن حضرت را در آغوش خود گرفت و مورد دلجوئى و محبّت قرار داد. (سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد)
إثبات الهداة : ج 4، ص 351، س 6، بنقل از فصول المهمّه ابن صبّاغ مالكى.



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.