داستانهای معصومین


سیره اخلاقی اجتماعی امام عسکری

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام عسکری علیه السلام

داستان اول: (سیره اخلاقی اجتماعی امام عسکری)

دگرگونی دشمن
به دستور حكومت عباسی ، امام حسن عسگری را در زندان علی بن اوتاش افكندند، او بسیار با آل محمد (صلی الله علیه وآله) دشمنی داشت و دشمن سر سخت آل علی (علیه السلام) بود و در انحراف و جنایت و ظلم هیچ باكی نداشت . امام حسن عسگری (علیه السلام) یك روز در زندان او بسر برد، در همین یك روز علی بن اوتاش آنچنان به امام گرایش پیدا كرد كه به اصطلاح 180 درجه از وضع قبل ، دگرگون گردید و به احترام امام چشمش را بلند نمی كرد و سرافكنده بود و وقتی از حضور امام (علیه السلام) خارج شد، دیدند او از نظر شناخت و معرفت و گفتار از همه مردم بهتر است آری نور امامت ، این چنین بر قلب دشمن سرسخت تابید و او را از تباهیها پاك نموده و به سوی الله كشاند.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي

دوم:

هارون بن مسلم گوید: پسرم احمد دارای فرزندی شد و من بسیار دوست داشتم كه نام او را جعفر و كنیه اش را اباعبداللّه گذارم . نامه ای به امام حسن عسكری علیه السلام نوشتم كه در لشكرگاه محاصره بود و از او خواستم تا نام و كینه او را مشخص كند. روز هفتم نامه امام علیه السلام بدستم رسید كه در آن آمده بود نام او را جعفر و كنیه اش را اباعبداللّه بگذار و برایم دعا كرده بود.
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم(عليهم السلام) / محمد رضا اکبري

سوم:

معتمد عباسی (پانزدهیمن طاغوت بنی عباس) امام حسن عسكری علیه السلام (یازدهمین امام بر حق) را از مدینه به سامراء آورد و آن حضرت را در كنار پادگان خود تحت نظر شدید نگه داشت و سرانجام او را توسط دژخیمانش به شهادت رساند. روزی جمعی از درباریان عباسی ، نزد صالح بن صیف (زندانبان امام) رفته و با او درباره امام حسن عسكری ، صحبت كردند، از جمله به او گفتند: بر امام ، سخت بگیر و او را در تنگنای دشواری قرار بده !. صالح به آنها گفت : می گوئید چه كنم ؟ من دو نفر از شرورترین افراد را پیدا كرده ام و آنها را نگهبانان خاص حسن بن علی قرار دادم ، ولی همین دو نفر، آنچنان تحت تأ ثیر مقام ملكوتی آن حضرت قرار گرفته اند كه همواره به عبادت و نماز و روزه اشتغال دارند، اینك همین جا باشید من دستور می دهم آن دو نفر را به اینجا آورند، و خودتان از آنها بشنوید. صالح دستور داد آن دو نفر را، احضار كردند، در حضور درباریان عباسی به آن دو نفر رو كرد و گفت : وای بر شما، با این مرد (اشاره به امام حسن عسكری) كار شما به كجا كشید؟ آنها با كمال صراحت گفتند: چه می گوئی در مورد مردی كه روزها روزه می گیرد و شبها از آغاز تا پایان شب ، مشغول عبادت و مناجات است ، اصلاً سخنی به ما نمی گوید، و به غیر عبادت به هیچ چیز اشتغال ندارد، هر گاه چهره (ملكوتی) او را می دیدم ، از هیبت او، بر اندام ما، لرزه می افتاد، و آنچنان دگرگون می شدیم ، كه گوئی افراد قبل نیستیم . وقتی كه درباریان شكمخواره عباسی این گفتار را از آن دو نگهبان شنیدند، با كمال خفت و سرافكندگی از مجلس خارج شدند.
داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي

چهارم: (سیره اخلاقی اجتماعی امام عسکری)

امام حسن عسكری (ع) در عصر خلافت متوكل ، در زندانهای مختلفی حبس گردید، آن بزگوار را مدتی به زندان شكنجه گری خشن و پر تجربه و درنده خو، به اصطلاح به نحریر سپردند، او با بی رحمانه ترین روش ، با امام (ع) بر خورد می كرد، و زندگی را بر آن حضرت ، تنگ و سخت گرفت . همسر نحریر، كه به پاره ای از مقامات معنوی و عبادات و سجده های امام در زندان آگاه شده بود، به نحریر می گفت : از خدا بترس ، تو نمی دانی كه چه شخصیت بلند مقامی را در زندان نگه داشته ای ، من ترس آن دارم كه بلای سختی به تو برسد. نحریر به جای اینكه تحت تاثیر گفتار همسرش قرار بگیرد، یك روز عصبانی شد و به همسرش گفت : سوگند به خدا، او (امام) را در باغ وحش ، جلو درندگان می افكنم . نحریر به اجازه مقامات بالا، همین كار را كرد، دستور داد آن حضرت را به درون باغ وحش بردند، و هیچگونه شك نداشت كه درندگان ، آن حضرت را می خورند. ولی پس از ساعتی ، نحریر و مامورین زندان ، آن حضرت را دیدند كه نماز می خواند، و درندگان در اطراف او حلقه زده و آرام و خاموش ایستاده اند، آنگاه دستور داد، تا آن حضرت را به خانه اش ببرند.
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي

پنجم:

ابو هاشم جعفری ، یكی از شاگردان و دوستان امام حسن عسكری (ع) بود، او چند روز، با امام حسن (ع) روزه مستحبی گرفت ، و هنگام افطار، همراه امام (ع) با هم افطار می كردند. روزی بر اثر گرسنگی ، ضعف شدید بر ابو هاشم وارد شد، او آن روز طاقت نیاورد و به اطاق دیگر رفت ، و مخفیانه مقداری نان در آنجا یافت و آن را خورد و روزه اش را شكست ، سپس بی آنكه جریان را به امام (ع) بگوید، به حضور امام (ع) آمد و نشست . امام حسن (ع) به غلام خود فرمود: غذائی برای ابوهاشم فراهم كن ، زیرا او روزه اش را شكسته است . ابو هاشم لبخندی زد. امام (ع) به او فرمود: ای ابو هاشم ! چرا می خندی ؟ اگر می خواهی نیرو پیداكنی ، گوشت بخور، در نان قوت نیست . به این ترتیب امام حسن عسكری (ع) با كمال خوشروئی و خودمانی ، با دوستان ، بر خورد می كرد و چون پدر و فرزند با آنها رفتار می نمود، و مزاح می كرد، با اینكه دارای مقام بسیار ارجمند امامت بود.
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي

ششم:

ابوالفرات یكی از شیعیان عصر امام حسن عسكری (ع) بود، می گوید: ده هزار درهم از پسر عمویم طلب داشتم ، چند بار نزد او رفتم و مطالبه كردم ، او جواب منفی داد، و مرا با شدت رد كرد، سرانجام نامه ای برای امام حسن عسكری (ع) نوشتم و در آن نامه ، جریان را یادآوری نمودم و عرض كردم كه برای من دعا كن ، تا پسر عمویم ، پول مرا بدهد. آن حضرت ، جواب نامه مرا داد، در آن نوشته بود كه پسر عمویت بعداز روز جمعه می میرد، و قبل از مرگش ، پول تو را خواهد داد. قبل از روز جمعه پسر عمویم نزد من آمد و طلب مرا پرداخت ، به او گفتم : چطور شد كه آن همه نزد تو آمدم ، طلب مرا نمی دادی ، ولی اكنون خودت آمدی پرداختی ؟. در جواب گفت : در عالم خواب ، با امام حسن عسكری (ع) ملاقات كردم ، آن حضرت به من فرمود: وقت مرگ تو نزدیك شده است ، طلب پسر عمویت را بپرداز.
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي

هفتم: (سیره اخلاقی اجتماعی امام عسکری)

یكی از اصحاب و راویان حدیث كه به نام ابویعقوب ، اسحاق – فرزند ابان – معروف بود، حكایت كند: در آن دورانی كه حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكری علیه السلام در زندان معتمد عبّاسی به سر می برد، به بعضی از دوستان و یاران باوفایش ‍ سفارش می فرمود تا مقدار معیّنی طعام برای افراد بی بضاعت از خانواده های مؤمن ببرند. و در ضمن تصریح می نمود: متوجّه باشید، هنگامی كه وسائل خوراكی را درب منزل فلانی و فلانی برسانید، من نیز در كنار شما همان جا حاضر خواهم بود. و با این كه مامورین حكومتی به طور مرتّب جلوی زندان و اطراف آن حضور داشتند و دائم در گشت و كنترل بودند. همچنین با این كه مسئول زندان هم جلوی زندان حاضر بود و درب زندان قفل داشت و در هر پنج روز، یكبار مسئول زندان را تعویض می كردند تا مبادا راه دوستی و… با افراد زندانی پیدا شود. و نیز با توجّه بر این كه جاسوسانی را به شكل های مختلف ، در اطراف گماشته بودند. با همه این سختگیری ها، همین كه اصحاب دستور حضرت را اجراء می كردند و مقدار طعام سفارش شده را درب منزل شخص فقیر مورد نظر می رساندند، می دیدند كه امام علیه السلام قبل از آن ها جلوی منزل حضور دارد و از آن ها دلجوئی می نماید. و از این طریق فقراء و شیعیان ، توسّط حضرت امام حسن عسكری علیه السلام در رفاه و آسایش قرار می گرفتند. و امام مسلمین – حضرت امام حسن عسكری علیه السلام به هر نوعی كه می توانست حتّی از داخل زندان هم ، به خانواده های بی بضاعت و تهی دست رسیدگی می نمود.
چهل داستان و چهل حديث از امام حسن عسگري(ع)/ عبدالله صالحي


سیره اخلاقی اجتماعی امام هادی

سیره اخلاقی اجتماعی امام هادی

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام هادی علیه السلام

داستان اول: (سیره اخلاقی اجتماعی امام هادی)

امام هادي كشاورز روز و عابد شب بود.

در سيره آن حضرت مي‏خوانيم: روزها به قدري به كشاورزي مشغول بود كه عرق مي‏ريخت و شبها در عبادت و سجده.

دوم:

حضرت در حفظ آبروي مستضعفين و قرض داران نهايت علو نفس را نشان مي‏دادند. يكي از اعراب باديه نشين خدمت حضرت عرض كرد

من از شيعيان جدت اميرالمؤمنين هستم؛ در چنگال قرض گرفتار شده ‏ام. فرمود: چه مبلغ قرض داري؟ گفت: ده هزار درهم. دستور دادند قرض او را ادا كنيد. وقتي متوكل شيند سي هزار درهم خدمت امام فرستاد. بلافاصله حاجت مند ديگري رسيد كه حضرت تمام پول را به او بخشيد. كشف‏ الغمة، ج 2، ص 374.

سوم:

مادر متوكل به امام هادي (ع) اعتقاد داشت. روزي متوكل مريض شد كه اطبا از علاجش درماندند. مادرش نذر كرد كه اگر شفا يابد مال‏ فراواني خدمت امام هديه كند. شخصي را فرستاد تا درباره اين مرض از امام استعلاج كند. فرمود: فلان دارو را استفاده كنيد به اذن خدا بهبودي‏ پيدا مي‏كند. پس از بهبودي متوكل مادرش 1000 دينار در كيسه‏اي كرد و براي امام فرستاد. چند روزي نگذشت كه يكي از بدخواهان به متوكل‏ گفت: دينار زيادي خدمت امام هادي ديدم. او هم گروهي فرستاد كه شبانه از بالاي بام خانه خواستند وارد شوند. امام وقتي صداي آنها را شنيد فرمود: صبر كنيد برايتان چراغ بياورم. و ماموران وقتي گشتند برخوردند به كيسه‏اي كه از مادر متوكل بود؛ وقتي به دست متوكل دادند و داستان را از مادر ش شنيد شرمنده شد و پولها را پس فرستاد. كافي، ج 1، ص 499.

چهارم: (سیره اخلاقی اجتماعی امام هادی)

شخصى بود به نام زید بن موسى كه به طور مرتّب ادّعاى خلافت داشت و نزد عمر بن فرج – والى خلیفه عبّاسى – اظهار مى داشت كه ابوالحسن ، هادى علیه السلام جوانى بى تجربه است ، من عموى پدر او هستم و این مقام شایسته من است .
چرا این قدر او را تعظیم و احترام مى كنید و او را بالاى مجلس مى نشانید؟!
عمر بن فرج در یكى از روزها موضوع را براى حضرت هادى صلوات اللّه علیه مطرح كرد.
امام علیه السلام فرمود: یك روز این كار را انجام بده ، او را بالاى مجلس بنشان و جاى مرا همان پائین مجلس قرار بده ؛ و سعى كن كه همین فردا چنین برنامه اى اجراء شود.
چون فرداى آن روز شد، والى ، حضرت را بالاى مجلس قرار داد و موقعى كه حضرت در جاى خود نشست ، هنگامى كه زید بن موسى وارد شد، سلام كرد و جلوى امام هادى علیه السلام با حالت تواضع و خشوع نشست .
و فرداى آن روز كه پنج شنبه بود، اوّل زید بن موسى وارد مجلس شد و او را در بالاى مجلس جاى دادند و سپس امام هادى علیه السلام وارد شد.
پس از آن كه حضرت وارد مجلس گردید و زید، چشمش به آن حضرت افتاد، بى اختیار از جاى خود حركت كرد و ایستاد و بعد از آن ، كنار رفت و امام علیه السلام را در صدر مجلس ، بر جاى خود نشانید، و خود در كمال فروتنى و تواضع در مقابل عظمت آن حضرت علیه السلام ، روى زمین نشست .

پنجم:

شكستگی نگین انگشتر
مرحوم شیخ طوسی و برخی دیگر از بزرگان رضوان اللّه علیهم به نقل از كافور خادم حكایت نمایند: منزل و محلّ مسكونی حضرت ابوالحسن ، امام هادی علیه السلام در نزدیكی بازارچه ای بود كه صنعت گران مختلفی در آن كار می كردند، یكی از آن ها شخصی به نام یونس نقّاش بود كه كارش انگشترسازی و نقش و نگار آن بود، او از دوستان حضرت بود و بعضی اوقات خدمت حضرت می آمد. روزی باعجله و شتاب نزد امام علیه السلام وارد شد و پس از سلام اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! من تمام اموال و نیز خانواده ام را به شما می سپارم . حضرت به او فرمود: چه خبر شده است ؟ یونس گفت : من باید از این دیار فرار كنم . حضرت در حالتی كه تبسّمی بر لب داشت ، فرمود: برای چه ؟
مگر چه پیش آمدی رُخ داده است ؟! وزیر خلیفه – موسی بن بغا – نگین انگشتری را تحویل من داد تا برایش حكّاكی و نقّاشی كنم و آن نگین از قیمت بسیار بالائی برخوردار بود، كه در هنگام كار شكست و دو نیم شد و فردا موعد تحویل آن است ؛ و می دانم كه موسی یا حُكم هزار شلاّق و یا حكم قتل مرا صادر می كند. امام هادی علیه السلام فرمود: آرام باش و به منزل خود بازگرد، تا فردا فرج و گشایشی خواهد بود. یونس طبق فرمان حضرت به منزل خویش بازگشت و تا فردای آن روز بسیار ناراحت و غمگین بود كه چه خواهد شد؟ و تمام بدنش می لرزید و هراسناك بود از این كه چنانچه نگین از او بخواهند چه بگوید؟ در همین احوال ، ناگهان ، مأ موری آمد و نگین را درخواست كرد و اظهار داشت : بیا نزد موسی برویم كه كار مهمّی دارد. یونس نقّاش با ترس و وحشت عجیبی برخاست و همراه مامور نزد موسی بن بغا رفت . از نزد موسی برگشت ، خندان و خوشحال بود و به محضر مبارك امام هادی علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! هنگامی كه نزد موسی رفتم ، گفت : نگینی را كه گرفته ای ، خواسته بودم كه برای یكی از همسرانم انگشتری مناسب بسازی ؛ ولی اكنون آن ها نزاعشان شده است . اگر بتوانی آن نگین را دو نیم كنی ، كه برای هر یك از همسرانم نگینی درست شود، تو را از نعمت و هدایای فراوانی برخوردار می سازیم . امام هادی صلوات اللّه علیه تا این خبر را شنید، دست مباركش را به سمت آسمان بلند نمود و به درگاه باری تعالی اظهار داشت : خداوندا! تو را شكر و سپاس می گویم ، كه ما – اهل بیت رسالت – را از شكرگزاران حقیقی خود قرار داده ای . و سپس به یونس فرمود: تو به موسی چه گفتی ؟ یونس اظهار داشت : جواب دادم كه باید مهلت بدهی و صبر كنی تا چاره ای بیندیشم . امام هادی علیه السلام به او فرمود: خوب گفتی و روش خوبی را مطرح كردی .
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي

ششم:(سیره اخلاقی اجتماعی امام هادی)

زنده كردن پنجاه غلام
مرحوم ابن حمزه طوسی – كه یكی از علماء قرن ششم است – در كتاب خود آورده است : شخصی به نام بلطوم حكایت كند: من مسئول حفاظت خلیفه – متوكّل عبّاسی – بودم و نیروهای لازم را پرورش و آموزش می دادم تا آن كه روزی ، پنجاه نفر غلام از اهل خزر برای خلیفه هدیه آوردند. متوكّل آن ها را تحویل من داد و گفت : آموزش های لازم را به آن ها بده تا در انجام هر نوع دستوری آمادگی كامل داشته باشند، همچنین دستور داد تا نسبت به آن ها محبّت و از هر جهت كمك شود تا خود را مطیع و فدائی خلیفه بدانند. پس از آن كه یك سال سپری شد و سعی و تلاش بسیاری در آموزش و پرورش و تربیت آن ها انجام گرفت ، روزی در حضور خلیفه ایستاده بودم كه ناگهان حضرت ابوالحسن ، علی هادی علیه السلام وارد شد. هنگامی كه حضرت در جایگاه مخصوص قرار گرفت ، خلیفه دستور داد تا تمام پنجاه غلام را در حضور ایشان احضار كنم . پس وقتی آن ها در مجلس خلیفه حضور یافتند و چشمشان به حضرت هادی علیه السلام افتاد، برای احترام و تعظیم در مقابل حضرت روی زمین به سجده افتادند. متوكّل با دیدن چنین صحنه ای بی حال و سرافكنده شد و در حالی كه توان راه رفتن نداشت ، با زحمت مجلس را ترك كرد و با بیرون رفتن متوكّل ، حضرت هم از مجلس خارج شد. پس از گذشت ساعتی متوكّل مراجعت كرد و به من گفت : وای به حال تو! این چه كاری بود كه غلام ها انجام دادند؟ از آن ها سؤال كن كه چرا چنین كردند؟!
هنگامی كه از غلامان سؤ ال كردم ، كه چرا چنین تواضعی را در مقابل آن شخص ناشناس انجام دادید؟ اظهار داشتند: این شخص در هر سال یك مرتبه نزد ما می آید و مسائل دین را به ما می آموزد و مدّت ده روز برای تبلیغ احكام و معارف دین ، نزد ما می ماند، ما او را می شناسیم ، او خلیفه و وصی پیغمبر اسلام می باشد. خلیفه دستور داد تمامی آن پنجاه نفر كشته شوند، به همین جهت تمامی آن غلامان را سر بریدند؛ و فردای آن روز من به سمت منزل حضرت ابوالحسن هادی علیه السلام رفتم ، همین كه نزدیك منزل رسیدم ، دیدم شخصی جلوی منزل ایستاده كه ظاهراً خادم حضرت بود، پس نگاهی عمیق به من كرد و گفت : وارد شو! موقعی كه وارد منزل شدم ، دیدم حضرت در گوشه ای نشسته و مشغول دعا و تسبیح می باشد، به من خطاب نمود و فرمود: ای بلطوم ! با آن غلامان چه كردند؟ عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! تمامی آن ها را سر بریدند. فرمود: آیا خودت دیدی كه سر تمامی آن ها را بریدند و همه آن ها كشته شدند؟ پاسخ دادم : بلی ، به خدا سوگند، من خودم شاهد بودم .
فرمود: آیا مایل هستی آن ها را زنده ببینی ؟ گفتم : آری ، دوست دارم . سپس حضرت به من اشاره نمود كه آن پرده را كنار بزن و داخل برو تا آن ها را ببینی . هنگامی كه پرده را كنار زدم و وارد شدم ، ناگهان دیدم كه تمام آن افراد زنده شده اند و صحیح و سالم كنار هم نشسته اند و مشغول خوردن میوه می باشند.
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي

هفتم:

ابن اورمه نقل می كند در عصر خلافت متوكل ، به سامره رفتم ، اطلاع یافتم كه او، حضرت امام هادی (ع) را زیر نظر یكی از درباریانش بنام سعید حاجب زندانی نموده ، و حكم اعدام آن حضرت را به سعید داده است . نزد سعید رفتم ، از روی مسخره به من گفت : آیا می خواهی خدای خود را بنگری ؟ گفتم : خداوند پاك و منزه از آن است كه چشمها او را ببینند. گفت : منظورم این شخص – امام هادی (ع) – است كه شما می پندارید او امام شما است . گفتم : بی میل نیستم آن حضرت را دیدار كنم . گفت : من مامور اعدام او هستم ، فردا او را اعدام می كنم ، رئیس پست در نزد سعید بود، واسطه شد تا من به خدمت امام (ع) برسم ، به آن اطاقی كه امام در آنجا بود رفتم ، ناگاه دیدم در مقابل آن حضرت قبری كنده اند، سلام كردم و گریه سخت نمودم . حضرت فرمود: چرا گریه می كنی ؟ گفتم : به خاطر آنچه می نگرم .
فرمود: گریه نكن ، آنها به مراد خود نخواهند رسید، قلبم آرام گرفت ، دو روز بعد خبر كشته شدن متوكل و همدمش (فتح بن خاقان) را شنیدم ، آری سوگند به خدا، بیش از دو روز از دیدار من با امام نگذشته بود كه آنها كشته شدند (عجیب اینكه حادثه كشته شدن متوكل و فتح بن خاقان ، بدست پسر متوكل ، اجرا شد).
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي

هشتم:

ابو هاشم جعفری گوید: در تنگنای سختی از زندگی گرفتار شدم، به حضور امام هادی علیه السلام رفتم، وقتی در محضر او نشستم فرمود: ای اباهاشم درباره كدام نعمتی كه خداوند به تو داده است می توان شكر گذار او باشی؟ من ساكت ماندم و ندانستم چه بگویم . حضرت فرمود: خداوند ایمان را روزی تو كرد و به وسیله آن بدنت را از آتش دوزخ مصون كرد و عافیت و سلامتی را نصیب تو گردانید و تو را بر اطاعتش یاری نمود و به تو قناعت بخشید و از اینكه خوار و بی آبرو گردی حفظ كرد. ای ابا هاشم من در آغاز این نعمتها را به تو یاد آوری كردم چرا كه گمان بردم می خواهی از آن كسی كه آن نعمتها را به تو بخشیده است شكایت كنی و من دستور دادم صد دینار به تو بپردازند آن را دریافت كن.
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم(عليهم السلام) / محمد رضا اکبري

نهم:

حسن بن مسعود گوید: خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم در حالی كه انگشتم خراشیده است و شانه ام با مركب سواری تصادف كرده و آسیب دیده بود و جامه هایم را عده ای از مردم پاره كرده بودند گفتم : ای روز! تو چه شوم هستی خداوند شر را از من بگرداند. امام علیه السلام فرمود: ای حسن تو هم كه با ما رفت و آمد داری گناه خود را به گردن بی گناه می گذاری . حسن گوید: حیرت زده شدم و فهمیدم كه خطا كرده ام . عرض كردم : ای آقای من از خداوند آمرزش می خواهم . حضرت فرمود: ای حسن ! روزگار چه گناهی دارد كه وقتی شما به سزای اعمال خود می رسید آن را شوم می شمارید؟ گفتم : استغفراللّه ابدا، این توبه من باشد یابن رسول اللّه …
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم(عليهم السلام) / محمد رضا اکبري


سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد

سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد علیه السلام

داستان اول: (سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد)

در يكى از سال ها، مامون عبّاسى عازم مدينه طيّبه شد، چون نزديك شهر مدينه رسيد، عدّه اى از بزرگان به همراه امام محمّد جواد عليه السلام جهت استقبال مامون آماده حركت شدند.
هوا بسيار گرم و سوزان و نيز بيابان ها خشك و بى آب و علف بود.
وقتى خواستند سوار حيوانات شوند، امام جواد عليه السلام دستور داد تا دُم حيوانش را گره بزنند، عدّه اى گفتند: حضرت جواد عليه السلام آشنائى به حيوان سوارى و بيابان گردى ندارد و نمى داند كه در چه فصلى و در كجا بايد دُم قاطر، گره زده شود.
و بالا خره تمامى افراد سوار شدند و براى استقبال مامون حركت كردند، مقدارى از راه را كه پيمودند، مسير جادّه را اشتباه رفتند، در محلّى قرار گرفتند كه تمام آن گِل و لاى بود؛ و حيوانات مرتّب دُم خود را به اطراف حركت مى دادند؛ و تمام لباس و سر و صورت افرادى كه سوار حيوان ها بودند كثيف و پر از گِل شد.
ولى حضرت كمترين آلودگى به لباس و بدنش اصابت نكرد و ديگران فهميدند، پيش بينى حضرت صحيح بوده است. الخرايج والجرايح : ج 2، ص 669، ح 13.

دوم:

مرحوم شيخ حرّ عاملى ، طبرسى و ديگر بزرگان آورده اند:
پس از آن كه مامون – خليفه عبّاسى – جهت جبران جنايتى كه در حقّ امام رضا عليه السلام انجام داده بود؛ و نيز جهت تداوم سياستش ، دختر خود، امّالفضل را به عقد و نكاح حضرت جوادالائمّه عليه السلام درآورد؛ و او را بر حسب ظاهر مورد احترام شايان قرار مى داد.
حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد عليه السلام بعد از آن جريان، تصميم گرفت كه از حضور مامون و نيز از شهر خراسان به بغداد عزيمت فرمايد.
و به همين جهت حضرت، به همراه همسرش امّ الفضل حركت نمود و راهى عراق گرديد؛ و مردم در بين راه حضرت را مشايعت كردند.
امام عليه السلام همچنان به راه خود ادامه داد تا به دروازه كوفه رسيد و مردم كوفه به استقبال آن حضرت آمدند و نزديك غروب آفتاب حضرت به خانه مسيّب وارد شد؛ و چون امام عليه السلام مختصر استراحتى نمود، روانه مسجد گرديد.
در حياط مسجد درخت سدرى بود كه از مدّت ها قبل خشك شده بود و ميوه نمى داد، پس حضرت مقدارى آب درخواست نمود؛ و آن گاه در كنار آن درخت خشكيده وضو گرفت و در همان جا نماز مغرب را به جماعت خواند.
پس هنگامى كه نماز پايان يافت ، مردم متوجّه شدند كه آن درخت خشكيده به بركت آب وضوى حضرت ، سبز گرديده است و پر از ميوه مى باشد.
اين حادثه مورد تعجّب و حيرت همگان قرار گرفت و تمام افراد از ميوه هاى آن خوردند.
و مهمّتر از همه آن كه ميوه هاى اين درخت سدر، برخلاف ديگر سدرها، بدون هسته و بسيار شيرين و خوش مزه بود.

سوم:

مرحوم شيخ طوسى، كلينى و ديگر بزرگان آورده اند:
در اوايل خلافت معتصم عبّاسى، شخصى از اهالى سجستان به همراه امام محمّد جواد عليه السلام و نيز عدّه اى ديگر، راهى مكّه معظّمه گرديد.
شخص سجستانى گويد: در بين راه ، جهت استراحت در محلّى نشسته بوديم و سفره غذا پهن بود، ما با عدّه اى از افراد مختلف مشغول خوردن غذا گشتيم .
من به حضرت خطاب كردم و اظهار داشتم : ياابن رسول اللّه ! فدايت گردم ، در شهر ما شخصى از دوستان و محبّان شما، از طرف حكومت ، مسئول امور مردم مى باشد.
ماليات زيادى را بر من مقرّر كرده است كه بپردازم ، در حالى كه من توان پرداخت آن را ندارم ، چنانچه ممكن باشد نامه اى برايش بنويسيد تا ملاحظه حال مرا نمايد و تخفيفى دهد؟
امام عليه السلام فرمود: او را نمى شناسم .
عرض كردم : اى سرورم ! او از دوستان و علاقه مندان به شما اهل بيت عصمت و طهارت مى باشد؛ و من مطمئنّ هستم كه نامه شما سودمند خواهد بود.
و چون سخن و تقاضاى من به اتمام رسيد، حضرت قلم و كاغذى را در دست مبارك خود گرفت و اين عبارات را نگاشت :
به نام خداوند بخشاينده مهربان ، حامل نامه از جنابعالى و نيز از عقيده ات تعريف و تمجيد كرد، توجّه داشته باش كه خوشبختى تو در گرو رفتار و كردارت مى باشد؛ بنابر اين ، سعى كن نسبت به دوستان و هم نوعان خود دلسوز باشى ، همانا خداوند متعال فرداى قيامت تو را در مقابل اعمال و كردارت مؤ اخذه و مورد بازجوئى قرار مى دهد.
بعد از آن نامه را امضاء نمود و تحويل من داد.
پس از آن كه وارد سجستان شدم و نامه حضرت را به والى – كه به نام حسين بن عبداللّه نيشابورى معروف بود – دادم ، او نامه را گرفت و بوسيد و بر چشم خود نهاد و سپس آن را گشود و خواند و به من خطاب كرد و گفت : خواسته ات چيست ؟
گفتم : مامورين شما ماليات سنگينى بر من بسته اند و توان پرداخت آن را ندارم .
سپس دستور داد: ماليات را از من بردارند و چون سخت در مضيقه بودم نيز مبلغى را لطف كرد.

تهذيب الا حكام : ج 6، ص 334، ح 926، كافى : ج 5، ص 111، ح 6، بحارالا نوار: ج 50، ص 86، ج 2.

چهارم: (سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد)

علىّ بن محمّد هاشمى حكايت كند:
در آن شبى كه حضرت ابوجعفر، امام محمّد تقى عليه السلام مراسم عروسى داشت ، من مريض بودم ، در بستر بيمارى افتاده و مقدارى دارو خورده بودم .
چون صبح گشت ، حالم بهتر شد و به ديدار و ملاقات آن حضرت رفتم و اوّل كسى بودم كه صبح عروسى او به ديدارش شرف حضور يافتم ، مقدارى كه نشستم – در اثر ناراحتى كه داشتم – تشنگى بر من غلبه كرد؛ وليكن از درخواست آب ، خجالت كشيدم .
امام جواد عليه السلام نگاهى بر چهره من نمود و آن گاه فرمود: گمان مى كنم كه تشنه هستى ؟
عرضه داشتم : بلى ، اى مولايم !
پس حضرت به يكى از غلامان دستور داد تا مقدارى آب بياورد.
من با خود گفتم : ممكن است آب زهرآلود و مسموم باشد و غمگين شدم .
وقتى غلام آب را آورد، حضرت تبسّمى نمود و آب را گرفت و مقدارى از آن را آشاميد و باقى مانده آن را به من داد و آشاميدم ، پس از گذشت لحظه اى ، دومرتبه تشنه شدم و از درخواست آب حيا كردم .
امام عليه السلام اين بار نيز، نگاهى بر من انداخت و دستور داد تا آب بياورند؛ و چون آب را آوردند، حضرت همانند قبل مقدارى از آن را تناول نمود تا شكّ من برطرف گردد و باقى مانده آن را نيز به من داد و من نوشيدم .
در اين لحظه و با خود گفتم : چه نشانه اى بهتر از اين بر امامت حضرت ، كه بر اسرار درونى من واقف و آگاه است
به محض اين كه چنين فكرى در ذهنم خطور كرد، حضرت فرمود: به خدا سوگند، ما – اهل بيت رسالت عليهم السلام – همان كسانى هستيم كه خداوند متعال در قرآن فرموده است : آيا مردمان گمان مى كنند كه ما به اسرار و حقايق درون آنان بى اطلاع هستيم ؟!
سپس من از جاى خود برخاستم و به دوستانم گفتم : سه علامت از امامت را مشاهده كردم ، و آن گاه از مجلس خارج شدم.

پنجم:

محمّد بن ريّان – كه يكى از علاقه مندان به ائمّه اطهار عليهم السلام است – حكايت كند:
مامون – خليفه عبّاسى – در طىّ حكومت خويش ، نيرنگ و حيله هاى بسيارى به كار گرفت تا شايد بتواند امام محمّد تقى عليه السلام را در جامعه بدنام و تضعيف كند.
وليكن او هرگز به هدف شوم خود دست نيافت ، به اين جهت نيرنگ و حيله اى ديگر در پيش گرفت .
روزى به مامورين خود دستور داد تا امام جواد عليه السلام را احضار نمايند؛ و از طرفى ديگر نيز دويست كنيز زيبا را دستور داد تا خود را آرايش ‍ كردند و به دست هر يك ظرفى از جواهرات داد، كه هنگام نشستن حضرت جوادالائمّه عليه السلام در جايگاه مخصوص خود، بيايند و حضرت را متوجّه خود سازند.
وقتى مجلس مهيّا شد و زن ها با آن شيوه و شكل خاصّ وارد شدند، حضرت كوچك ترين توجّهى به آن ها نكرد.
چند روزى بعد از آن ، مامون شخصى به نام مخارق – كه نوازنده و خواننده و به عبارت ديگر دلقك بود و ريش بسيار بلندى داشت – را به حضور خود فرا خواند.
هنگامى كه مخارق نزد مامون قرار گرفت او را مخاطب قرار داد و گفت : اى خليفه! هر مشكلى را كه در رابطه با مسائل دنيوى داشته باشى ، حلّ خواهم كرد.
و سپس آمد و در مقابل امام محمّد جواد عليه السلام نشست و ناگهان نعره اى كشيد، كه تمام اهل منزل اطراف او جمع شدند و او مشغول نوازندگى و ساز و آواز شد.
آن مجلس ساعتى به همين منوال سپرى گشت ؛ و حضرت بدون كم ترين توجّهى سر مبارك خويش را پائين انداخته بود و كوچك ترين نگاه و اعتنائى به آن ها نمى كرد.
پس نگاهى غضبناك به آن دلقك نوازنده نمود و سپس با آواى بلند او را مخاطب قرار داد و فرمود:
((اتّق اللّه يا ذالعثنون )) از خدا بترس ؛ و تقواى الهى را رعايت نما.
ناگهان وسيله موسيقى كه در دست مخارق بود از دستش بر زمين افتاد و هر دو دستش نيز خشك شد؛ و ديگر قادر به حركت دادن دست هايش ‍ نبود.
و با همين حالت شرمندگى از آن مجلس ، و از حضور افراد خارج گشت ؛ و به همين شكل – فلج و بيچاره – باقى ماند تا به هلاكت رسيد و از دنيا رفت .
و چون مامون علّت آن را از خود مخارق ، جويا شد، كه چگونه به چنين بلائى گرفتار شد؟
مخارق در جواب مامون گفت : آن هنگامى كه ابوجعفر، محمّد جواد عليه السلام فريادى بر من زد، ناگهان چنان لرزه اى بر اندام من افتاد كه ديگر چيزى نفهميدم ؛ و در همان لحظه ، دست هايم از حركت باز ايستاد؛ و در چنين حالتى قرار گرفتم .

إ ثبات الهداة : ج 3، ص 332، ح 7، مدينة المعاجز: ج 7، ص 303، ح 32.

ششم: (سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد)

روزى مامون – خليفه عبّاسى – به همراه برخى از اطرافيان خود به قصد شكار عزيمت كرد.
پيش از آن كه آنان از شهر خارج شوند، در مسير راه به چند كودك برخورد كردند كه مشغول بازى بودند.
همين كه بچّه ها چشمشان به خليفه عبّاسى و همراهانش افتاد، همگى فرار كردند و كسى باقى نماند مگر يك نفر از آن ها كه آرام در كنارى ايستاد.
چون ماءمون چنين ديد، بسيار تعجّب كرد از اين كه تمامى بچّه ها هراسان فرار كردند و فقط يك نفرشان آرام ايستاده است و هيچ ترس و وحشتى در او راه نيافت .
پس با حالت تعجّب نزديك آن كودك 9 ساله رفت و نگاهى به او كرد و گفت : اى پسر! چرا اين جا ايستاده اى ؟
و چرا همانند ديگر بچّه ها فرار نكردى ؟
آن كودك سريع امّا با متانت و شهامت پاسخ داد: اى خليفه ! دوستان من چون ترسيدند، گريختند و كسى كه خوش گمان باشد هرگز نمى هراسد.
و سپس در ادامه سخن افزود: اساساً كسى كه مرتكب خلافى نشده باشد، چرا بترسد و فرار كند؟!
و ضمنا از جهتى ديگر، راه وسيع است و خليفه با همراهانش نيز مى توانند از كنار جاده عبور مى نمايند؛ و من هيچ گونه مزاحمتى براى آن ها نخواهم داشت .
خليفه با شنيدن اين سخنان با آن بيان شيرين و شيوا، از آن كودك خوش سيما در شگفت قرار گرفت ؛ و چون نام او را پرسيد؟
جواب داد: من محمّد جواد، فرزند علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام هستم .
ماءمون با شنيدن نام او بر پدرش درود و رحمت فرستاد و به راه خود ادامه داد و رفت .
و چون مقدارى از شهر دور شدند، مامون كبكى را ديد؛ پس باز شكارى خود را – كه همراه داشت – رهايش كرد تا كبك را شكار كند و بياورد؛ و چون باز شكارى پرواز كرد و رفت بعد از لحظاتى بازگشت در حالتى كه يك ماهى كوچكى را – كه هنوز زنده بود – به منقار خود گرفته بود.
با مشاهده اين صحنه ، خليفه و همراهانش بسيار در تعجّب و حيرت قرار گرفتند.
و هنگامى كه خليفه ، ماهى را از آن باز شكارى گرفت ، از ادامه راه براى شكار منصرف گرديد و به سمت منزل خود مراجعت كرد.
در بين راه ، دوباره به همان كودكان برخورد كرد و حضرت امام جواد عليه السلام نيز در جمع دوستانش مشغول بازى بود، پس ماءمون جلو آمد و حضرت را صدا زد.
امام جواد سلام اللّه عليه پاسخ داد: لبّيك .
ماءمون از حضرت پرسيد: اين چيست كه من در دست گرفته ام ؟
حضرت جوادالائمّه عليه السلام به اذن و قدرت پروردگار متعال لب به سخن گشود و اظهار نمود: خداوند متعال به واسطه قدرت بى منتها و حكمت بى دريغش ، آنچه را كه در درياها و زمين آفريده ، نيز در آسمان و هوا قرار داده است .
و اين باز شكارى يكى از آن موجودات كوچك و ظريف را شكار كرده است تا خليفه ، فرزندى از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله را آزمايش ‍ نمايد و ميزان اطّلاعات و معلومات او را بسنجد.
خليفه پس از شنيدن چنين سخنانى ، شيفته او گرديد و گفت : حقيقتا كه تو فرزند رضا و از ذرّيه رسول خدا هستى ؛ و سپس آن حضرت را در آغوش ‍ خود گرفت و مورد دلجوئى و محبّت قرار داد. (سیره اخلاقی اجتماعی امام جواد)

إثبات الهداة : ج 4، ص 351، س 6، بنقل از فصول المهمّه ابن صبّاغ مالكى.


سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا

سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام رضا علیه السلام 

داستان اول (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)

در عصر آن حضرت خشكسالي شد، بعضي از حسودان به مأمون طعنه مي‏زدند كه در اثر ولايت عهدي امام رضا (عليه السلام) خشكسالي شد.

مأمون، از امام تقاضاي نماز باران كرد و امام با آداب خاص خود نماز خواندند كه ابرها ظاهر شد ولي امام فرمود در اين ابرها، باران ما نيست تا آن كه دهمين ابر كه آمد، امام فرمود: باران ما در اوست.

عيون أخبار الرضا (عليه السلام)، ج 2، ص 168.

دوم

مردي به امام رضا عليه السلام رسيد و عرض كرد: به اندازه مروتي كه داري به من كمك كن.
امام عليه السلام فرمود: چنين تواني ندارم.
عرض كرد پس به اندازه مروت خودم عطا كن.
حضرت فرمود: در اين صورت مي توانم، آنگاه به غلام خود فرمود: دويست دينار به او بده.

سوم

امام رضا عليه السلام وارد حمام عمومي شد، شخصي در حمام بود كه امام عليه السلام را نمي شناخت به او گفت: بدن مرا كيسه بكش. امام عليه السلام شروع كرد بدن وي را كيسه مي زد كه مردم او را شناختند و آن مرد از كاري كه كرده بود شرمنده گرديد و از آن حضرت معذرت خواهي مي كرد. اما امام عليه السلام او را دلداري مي داد و به كار خود ادامه مي داد.

قصه هاي تربيتي چهارده معصوم- نوشته محمد رضا اكبري

چهارم (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)

مهماني بر امام رضا عليه السلام وارد شد، حضرت نزد او نشسته بود و با وي صحبت مي كرد به گونه اي كه بخشي از شب را با يكديگر مي گذراندند، در اين هنگام چراغ روشنايي داراي مشكل و خرابي شد.
مهمان امام رضا عليه السلام كه خرابي چراغ رامشاهده مي كرد دست برد تا آن را اصلاح كند.
در اين هنگام حضرت مانع كار او شد و خود ان را درست كرد و سپس فرمود: ما خانداني هستيم كه مهمانان خود را به خدمت نمي گيريم.

قصه هاي تربيتي چهارده معصوم- نوشته محمد رضا اكبري

پنجم

يكي از اهالي بلخ گويد: من در سفر امام رضا عليه السلام به خراسان همراه او بودم، روزي همه غلامان خود را كه اهل سودان و جاهاي ديگر بودند بر سر سفره غذا دعوت كرد تا با آنها غذا بخورد.
عرض كردم: فدايت شوم اگر غلامان را جدا كني و سفره ديگري داشته باشند بهتر است.
حضرت فرمود: ساكت باش! پروردگار تبارك و تعالي يكتاست و پدر و مادر ما (آدم و حوا) يكي هستند و پاداش هر كس هم به اعمال اوست.

قصه هاي تربيتي چهارده معصوم- نوشته محمد رضا اكبري

ششم (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)

مرحوم شيخ صدوق رضوان اللّه تعالى عليه، به نقل از ريّان بن صَلت آورده است:
گفت: پس از آن كه مدّتى در خدمت مولايم، حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام بودم، روزى خواستم كه به قصد عراق مسافرت كنم.
به همين جهت به قصد وداع و خداحافظى راهى منزل امام عليه السلام شدم، در بين مسير با خود گفتم: هنگام خداحافظى، پيراهنى از لباس هاى حضرت را تقاضا مى نمايم كه چنانچه مرگ من فرا رسيد، آن پيراهن را كفن خود قرار دهم.
و نيز مقدارى درهم و دينار طلب مى كنم تا براى اعضاء خانواده خود سوغات و هدايائى تهيّه نمايم.
وقتى به محضر شريف امام رضا عليه السلام وارد شدم و مقدارى نشستم، خواستم كه خداحافظى كنم، گريه ام گرفت.
و از شدّت ناراحتى براى فراق و جدائى از حضرت، همه چيز را فراموش كردم و پس از خداحافظى برخاستم كه از مجلس حضرت بيرون بروم، هنوز چند قدم برنداشته بودم كه ناگهان حضرت مرا صدا زد و فرمود: اى ريّان! بازگرد.
وقتى بازگشتم، حضرت فرمود: آيا دوست دارى كه يكى از پيراهن هاى خودم را به تو هديه كنم تا اگر وفات يافتى، آن را كفن خود قرار دهى؟
و آيا ميل ندارى تا مقدارى دينار و درهم از من بگيرى تا براى بچّه ها و خانواده ات هدايا و سوغات تهيّه نمائى؟
من با حالت تعجّب عرض كردم: اى سرور و مولايم! چنين چيزى را من در ذهن خود گفته بودم و تصميم داشتم از شما تقاضا كنم، ولى فراموشم شد.
بعد از آن، حضرت يكى از پيراهن هاى خود را به من هديه كرد و سپس گوشه جانماز خود را بلند نمود و مقدارى درهم برداشت و تحويل من داد و من با حضرت خداحافظى كردم.
1-عيون اءخبارالرّضا عليه السلام: ج 2، ص 211، ح 17، الثّاقب فى المناقب: ص 476، ح 400.

هفتم

مرحوم علاّمه مجلسى، شيخ صدوق و ديگر بزرگان رضوان اللّه عليهم حكايت كرده اند:
يكى از شيعيان و دوستان امام رضا عليه السلام به نام ابومحمّد غفّارى گويد: در يك زمانى، بدهكارى من به افراد زياد شده بود و توان پرداخت آن ها را نداشتم.
با خود گفتم: بهتر است نزد حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام شرفياب شوم، چون هيچ ملجاء و پناهى جز مولا و سرورم نمى شناسم؛ و تنها آن حضرت است كه مرا نااميد نمى كند و كمك مى نمايد تا قرض هاى خود را پرداخت كنم و زندگيم را سر و سامانى دهم.
پس به همين منظور، عازم منزل امام عليه السلام شدم و چون به منزل حضرت رسيدم، اجازه ورود گرفتم؛ و هنگامى كه داخل شدم به حضرت سلام كرده و در حضور مباركش نشستم.
امام عليه السلام فرمود: اى ابومحمّد! ما خواسته و حاجت تو را مى دانيم، كه چه تقاضائى دارى و براى چه اين جا آمده اى، عجله نكن و ناراحت مباش، ما خواسته ات را برآورده مى كنيم.
پس چون شب فرا رسيد، در منزل حضرت استراحت نمود، وقتى صبح شد مقدارى طعام مناسب آوردند و صبحانه را با آن حضرت تناول كردم.
سپس امام عليه السلام فرمود: آيا حاضر هستى نزد ما بمانى، يا آن كه قصد مراجعت و بازگشت به خانواده خود را دارى؟
عرضه داشتم: ياابن رسول اللّه! چنانچه لطف نموده، خواسته و نيازم را برآورده فرمائى، از محضر مبارك شما مرخّص مى شوم؛ چون خانواده ام منتظر هستند.
پس از آن، امام رضا عليه السلام دست مبارك خويش را زير تُشكى كه روى آن نشسته بود بُرد؛ و سپس مُشتى پول از زير آن درآورد و به من عطا نمود.
وقتى آن پول ها را گرفتم، ضمن تشكّر خداحافظى نموده و از منزل بيرون آمدم؛ چون آن ها را نگاه كردم، ديدم چندين دينار سرخ و زرد مى باشد و نوشته اى ضميمه آن ها است:
اى ابومحمّد! اين پنجاه دينار را به تو هديه داديم كه بيست و شش دينار از آن را بابت بدهى خود پرداخت كنى و بيست و چهار دينار باقى مانده اش را هزينه و مصرف زندگى خود گردانى و نيز خانواده ات را از سختى و ناراحتى نجات بدهى. (1)
————————
1-عيون اخبارالرّضا عليه السلام: ج 2، ص 218، ح 29، بحارالا نوار: ج 49، ص 38، ح 22، الثّاقب فى المناقب: ص 475، ح 402.

هشتم (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)

مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب خود، به نقل از حضرت جوادالائمّه عليه السلام حكايت كند:
يكى از اصحاب امام رضا عليه السلام مريض شده و در بستر بيمارى افتاده بود، روزى حضرت از او عيادت نمود و ضمن ديدار، به او فرمود: در چه حالتى هستى؟
عرض كردم: مرگ را بسيار سخت و دردناك مى بينم.
حضرت رضا عليه السلام فرمود: اين ناراحتى كه احساس مى كنى، اندكى از حالات و علائم مرگ مى باشد كه اكنون بر تو عارض شده است، پس اگر تمام حالات و سكرات مرگ بر تو عارض شود، چه خواهى كرد؟!
و بعد از آن، در ادامه فرمايش خود افزود: مردم دو دسته اند: عدّه اى مرگ برايشان وسيله آسايش و استراحت است.
و عدّه اى ديگر آن قدر مرگ برايشان سخت و طاقت فرسا است، كه پس از آن احساس راحتى مى كنند.
حال چنانچه بخواهى كه مرگ برايت نيك و لذّت بخش باشد، ايمان و اعتقادات خود را نسبت به خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و نيز ولايت ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را تجديد كن و شهادتين را بر زبان و قلب خود جارى گردان.
امام جواد عليه السلام فرمود: بعد از آن كه، آن شخص طبق دستور پدرم شهادتين را گفت، اظهار داشت:
يابن رسول اللّه! ملائكه رحمت الهى با تحيّات و هدايا وارد شدند و بر شما سلام مى دهند.
امام رضا عليه السلام فرمود: چه خوب شد كه ملائكه رحمت الهى را مشاهده مى كنى، از آن ها سؤ ال كن: براى چه آمده اند؟
مريض گفت: آن ها مى گويند چنانچه همه ملائكه با اذن خداوند سبحان، نزد شما حاضر شوند، بدون اجازه حركتى نمى كنند.
پس از آن، با كمال راحتى و آرامش خاطر. چشم هاى خود را بر هم نهاد و گفت: (السّلام عليك ياابن رسول اللّه!) پيغمبر اسلام، اميرالمؤ منين و ديگر امامان (سلام اللّه عليهم) آمدند، و در همين لحظه، جان به جان آفرين تسليم كرد.

دعوات مرحوم راوندى: ص 248، ح 698، مستدرك الوسائل: ج 2، ص 126، ح 2، بحارالا نوار: ج 49، ص 72، ح 96.

نهم

مرحوم كلينى و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى عليهم به نقل از يسع بن حمزه – كه يكى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام است – حكايت نمايد:
روزى از روزها، در مجلس آن حضرت در جمع بسيارى از اقشار مختلف مردم حضور داشتم، كه پيرامون مسائل حلال و حرام از آن حضرت پرسش ‍ مى كردند و حضرت جواب يكايك آن ها را به طور كامل و فصيح بيان مى فرمود.
در اين ميان، شخصى بلند قامت وارد شد؛ و پس از اداء سلام، حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت:
ياابن رسول اللّه! من از دوستان شما و از علاقه مندان به پدران بزرگوار و عظيم الشّاءن شما اهل بيت مى باشم؛ و اكنون مسافر مكّه معظّمه هستم، كه پول و آذوقه سفر خود را از دست داده ام؛ و در حال حاضر چيزى برايم باقى نمانده است كه بتوانم به ديار و شهر خود بازگردم.
چناچه مقدور باشد، مرا كمكى نما تا به ديار و وطن خود مراجعت نمايم؛ و چون مستحقّ صدقه نيستم، هنگام رسيدن به منزل خود آنچه را كه به من لطف نمائيد، از طرف شما به فقراء، در راه خدا صدقه مى دهم؟
حضرت فرمود: بنشين، خداوند مهربان، تو را مورد رحمت خويش قرار دهد و سپس مشغول صحبت با اهل مجلس گشت و پاسخ مسئله هاى ايشان را بيان فرمود.
هنگامى كه مجلسِ بحث و سؤ ال و جواب به پايان رسيد و مردم حركت كرده و رفتند، من و سليمان جعفرى و يكى دو نفر ديگر نزد حضرت باقى مانديم.
امام عليه السلام فرمود: اجازه مى دهيد به اندرون روم؟
سليمان جعفرى گفت: قدوم شما مبارك باد، شما خود صاحب اجازه هستيد.
بعد از آن، حضرت از جاى خود برخاست و به داخل اتاقى رفت؛ و پس از آن كه لحظاتى گذشت، از پشت در صدا زد و فرمود: آن مسافر خراسانى كجاست؟
شخص خراسانى گفت: من اين جا هستم.
حضرت دست مبارك خويش را از بالاى درب اتاق دراز نمود و فرمود: بيا، اين دويست درهم را بگير و آن را كمك هزينه سفر خود گردان و لازم نيست كه آن را صدقه بدهى.
پس از آن، امام عليه السلام فرمود: حال، زود خارج شو، كه همديگر را نبينيم.
چون مسافر خراسانى پول ها را گرفت، خداحافظى كرد و سپس از منزل حضرت بيرون رفت، امام عليه السلام از آن اتاق بيرون آمد و كنار ما نشست.
سليمان جعفرى اظهار داشت: ياابن رسول اللّه! جان ما فدايت باد، چرا چنين كردى و خود را مخفى نمودى؟!
حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام فرمود: چون نخواستم كه آن شخص غريب نزد من سرافكنده گردد و احساس ذلّت و خوارى نمايد.
سپس در ادامه فرمايش خود افزود: آيا نشنيده اى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هركس خدمتى و يا كار نيكى را دور از چشم و ديد ديگران انجام دهد، خداوند متعال ثواب هفتاد حجّ به او عطا مى نمايد؛ و هركس كار زشت و قبيحى را آشكارا انجام دهد، خوار و ذليل مى گردد.
————————
بحارالا نوار: ج 49، ص 101، ح 19، به نقل از كافى و مناقب ابن شهرآشوب، اءعيان الشّيعة: ج 2، ص 15.

دهم

مرحوم شيخ طوسى رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب رجال خود آورده است:
در يكى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا عليه السلام در منزل آن حضرت گرد يكديگر جمع شده بودند و يونس بن عبدالرّحمن نيز كه از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصيّت هاى ارزنده بود، در جمع ايشان حضور داشت.
هنگامى كه آنان مشغول صحبت و مذاكره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
امام عليه السلام، به يونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هيچ گونه عكس العملى از خود نشان ندهى؛ مگر آن كه به تو اجازه داده شود.
آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر عليه يونس، به سخن چينى و ناسزاگوئى آغاز كردند.
و در اين بين حضرت رضا عليه السلام سر مبارك خود را پائين انداخته بود و هيچ سخنى نمى فرمود؛ و نيز عكس العملى ننمود تا آن كه بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.
بعد از آن، حضرت اجازه فرمود تا يونس از اتاق بيرون آيد.
يونس با حالتى غمگين و چشمى گريان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت:
ياابن رسول اللّه! من فدايت گردم، با چنين افرادى من معاشرت دارم، در حالى كه نمى دانستم درباره من چنين خواهند گفت؛ و چنين نسبت هائى را به من مى دهند.
امام رضا عليه السلام با ملاطفت، يونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى يونس! غمگين مباش، مردم هر چه مى خواهند بگويند، اين گونه مسائل و صحبت ها اهميّتى ندارد، زمانى كه امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هيچ جاى نگرانى و ناراحتى وجود ندارد.
اى يونس! سعى كن، هميشه با مردم به مقدار كمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن ها بيان نمائى.
و از طرح و بيان آن مطالب و مسائلى كه نمى فهمند و درك نمى كنند، خوددارى كن.
اى يونس! هنگامى كه تو دُرّ گرانبهائى را در دست خويش دارى و مردم بگويند كه سنگ يا كلوخى در دست تو است؛ و يا آن كه سنگى در دست تو باشد و مردم بگويند كه درّ گرانبهائى در دست دارى، چنين گفتارى چه تاثيرى در اعتقادات و افكار تو خواهد داشت؟
و آيا از چنين افكار و گفتار مردم، سود و يا زيانى بر تو وارد مى شود؟!
يونس با فرمايشات حضرت آرامش يافت و اظهار داشت: خير، سخنان ايشان هيچ اهميّتى برايم ندارد.
امام رضا عليه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:
اى يونس، بنابر اين چنانچه راه صحيح را شناخته، همچنين حقيقت را درك كرده باشى؛ و نيز امامت از تو راضى باشد، نبايد افكار و گفتار مردم در روحيّه، اعتقادات و افكار تو كمترين تاثيرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگويند.
————————
بحارالانوار: ج 2، ص 65، ح 5، به نقل از كتاب رجال كشّى.

یازدهم

مرحوم كلينى به نقل از سليمان بن جعفر حكايت كند:
روزى به همراه حضرت ابوالحسن، امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام جهت انجام كارى از منزل بيرون رفته بوديم.
پس از پايان آن كار، هنگامى كه خواستم به منزل خود مراجعت نمايم، حضرت فرمود: امشب همراه من بيا تا به منزل ما برويم و شب را ميهمان ما باش.
من نيز دعوت حضرت رضا عليه السلام را پذيرفتم، وقتى خواستيم وارد منزل شويم، يكى ديگر از اصحاب به نام مُعتّب نيز همراه ما آمد.
همين كه داخل منزل رفتيم، متوجّه شديم كه غلامان حضرت مشغول ساختن جايگاهى آغول براى حيوانات هستند و در بين آن ها مردى سياه چهره، به عنوان كارگر گِل تهيّه مى كند و به دست ديگران مى دهد.
امام رضا عليه السلام سؤ ال نمود: اين شخص كيست؟
جواب دادند: اين شخص ما را كمك مى كند؛ و ما نيز آخر كار چيزى به او مى دهيم.
حضرت فرمود: آيا براى او معيّن كرده ايد، كه مزدش چقدر باشد؟
در پاسخ به حضرت گفتند: خير، هر چه به او بدهيم، قبول دارد و راضى است.
حضرت با شنيدن اين پاسخ، بسيار عصبانى و خشمناك گرديد و خواست با آن ها برخورد نمايد.
من جلو رفتم و عرض كردم: ياابن رسول اللّه! چرا ناراحت شُديد، چرا اين چنين برخورد مى كنى؟!
امام عليه السلام فرمود: چندين مرتبه به آن ها تذكّر داده ام كه اين چنين عمله و كارگر نياورند، مگر آن كه قبل از شروع به كار، با او تعيين اُجرت نمايند.
پس از آن، حضرت افزود: چنانچه با كارگر قبل از شروع كار تعيين اجرت نكنى، اگر چه چند برابر مزدش را هم به او بدهى، باز هم ناراضى است و ممكن است خود را طلبكار بداند.
ولى چنانچه با او تعيين اجرت شد، وقتى مزد خود را بگيرد، تشكّر مى كند از اين كه تمام مزد خود را بدون كم و كاستى گرفته؛ و اگر مختصرى هم بر مزدش اضافه كنى آن را محبّت و لطف مى داند و اين محبّت را هرگز فراموش نمى كند. (سیره اخلاقی اجتماعی امام رضا)
كافى: ج 5، ص 288، ح 1.


سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم

سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام کاظم علیه السلام 

داستان اول (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)

روزي حضرت كاظم عليه السلام از در خانه (بشر حافي ) در بغداد مي گذشت كه صداي ساز و آواز و رقص را از آن خانه شنيد. ناگاه كنيزي از آن خانه بيرون آمد و در دستش خاكروبه بود و بر كنار در خانه ريخت . امام فرمود : اي كنيز صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟ عرض كرد : آزاد است . فرمود : راست گفتي اگر بنده بود از مولاي خود مي ترسيد .
كنيز چون برگشت (بشر حافي ) بر سر سفره شراب بود و پرسيد : چرا دير آمدي ؟ كنيز جريان ملاقات را با امام نقل كرد . بشر حافي با پاي برهنه بيرون دويد و خدمت آن حضرت رسيد و عذر خواست و اظهار شرمندگي نمود و از كار خود توبه كرد .

جامع السعادات ، 2/235

دوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)

عبورم به صحرا افتاد ، از دور ديدم شخصي به طور فعال ، مشغول كشاورزي و آماده كردن زمين براي زراعت است ، نزديك رفتم ديدم امام هفتم حضرت كاظم عليه السلام است ، مشاهده كردم ، در گرماي سوزان آنچنان كار مي كند ، كه از پاهايش عرق سرازير بود ، دلم به حالش سوخت ، به پيش رفتم و گفتم :
( عذر مي خواهم ، سوال دارم ، و آن اينكه چرا اين كار و فعاليت را به عهده ديگران نمي گذاري ؟ )
در پاسخ فرمود :
اي فرزند حمزه ! چرا به عهده ديگران بگذارم ، افراد بهتر از من هميشه به كشاورزي و امثال آن از كارهاي توليد اشتغال داشتند. گفتم : مثلا چه كساني ؟ فرمود : مانند پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله.  سرگذشتهاي عبرت انگيز- نوشته محمد محمدی اشتهاردی

سوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)

يكى از منسوبين خلفا هر وقت امام كاظم عليه السلام را مى‏ ديد اسائه ادب كرده و به آن حضرت ناسزا مى‏ گفت و به ساحت مقدس اميرمؤمنان على عليه السلام جسارت مى‏ كرد. روزى جمعى از دوستان امام كاظم عليه السلام به آن حضرت عرض كردند: اجازه بده ما او را به قتل رسانيم!.

امام كاظم عليه السلام آنان را شديداً از اقدام به چنين حركتى بازداشت و از حال آن مرد ناسزاگو جويا شد. گفتند در فلان مزرعه مشغول كشاروزى است.

امام سوار بر الاغ خود شده و به سوى آن مزرعه رفت و وارد كشت و زرع او شد. او فرياد زد: كشت مرا پامال نكن! حضرت همچنان سواره به سوى او رفت. وقتى به او رسيد، پياده شد و با كمال خوشرويى با او برخورد كرد و با كلمات نرم و شيرين با او شروع به سخن نمود. به او فرمود: چه مبلغ خرج اين كشت كرده ‏اى؟ او جواب داد: صد دينار.

امام به او فرمود: چه مبلغ اميد دارى كه از اين مزرعه محصول بدست آورى؟ او گفت: من علم غيب نمى ‏دانم.

امام فرمود: گفتم چقدر اميد دارى؟ گفت: دويست دينار.

امام كاظم عليه السلام كيسه‏ اى كه سيصد دينار در آن بود بيرون آورد و به او داد و فرمود: اين را بگير و كشت و زرع تو نيز براى خودت باشد و آنچه از خدا اميددارى به تو برسد.

آن مرد تحت تاثير عظمت اخلاق امام عليه السلام قرار گرفت، برخاست و سر حضرت را بوسيد و عرض كرد: مرا ببخش و از گستاخى‏ هاى من بگذر!

امام كاظم عليه السلام از نزد او بازگشت و سپس به سوى مسجد رفت، اتفاقاً آن فرد ناسزاگو در مسجد بود تا چشمش به امام افتاد گفت:«الله اعلم حيث يجعل رسالته» خدا آگاهتر است كه مقام رسالت خود را در چه خاندانى قرار دهد.

دوستان او نزدش آمدند و جريان دگرگونى او را پرسيدند. او سرگذشت خود را با امام كاظم عليه السلام در مزرعه براى آنها بازگو كرد …

امام كاظم عليه السلام هنگام بازگشت به خانه، به آنان كه اجازه كشتن آن مرد ناسزاگو را از وى خواسته بودند فرمود: كدام يك از اين دو راه بهتر بود. آنچه شما مى‏ خواستيد يا آنچه من انجام دادم و از شر او آسوده شدم؟!

ارشاد مفيد، ج 2 ص 225

چهارم (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)

علىّ بن ابوحمزه ثمالى حكايت نمايد:
روزى يكى از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسى كاظم عليه السلام به ديدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به ميهمانى در منزل خود دعوت كرد.
امام عليه السلام دعوت دوست خود را پذيرفت و به همراه آن شخص ‍ حركت كرد تا به منزل او رسيد.
همين كه حضرت وارد منزل شد، ميزبان تختى را مهيّا نمود و امام كاظم عليه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.
چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت، حضرت متوجّه شد كه يك جفت كبوتر زير تخت در حال بازى و معاشقه با يكديگر مى باشند.
وقتى صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرت وارد شد، امام عليه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده كرد، از روى تعجّب اظهار داشت: ياابن رسول اللّه ! اين خنده و تبسّم براى چيست ؟
حضرت فرمود: براى اين يك جفت كبوترى است، كه زير تخت مشغول شوخى و بازى هستند، كبوتر نر به همسر خود مى گويد: اى انيس و مونس من، اى عروس زيباى من ! قسم به خداوند يكتا! بر روى زمين موجودى محبوبتر و زيباتر از تو نزد من نيست؛ مگر اين شخصيّتى كه روى تخت نشسته است.
صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت: آيا شما زبان حيوانات و سخن كبوتران را هم مى فهميد؟
امام عليه السلام فرمود: بلى، ما اهل بيت رسالت، سخن حيوانات و پرندگان را مى دانيم؛ و بلكه تمام علوم اوّلين و آخرين به ما داده شده است.
مختصر بصائرالدّرجات: ص 114، بحارالا نوار: ج 41، ص 56، ح 65.

پنجم

سليمان بن عبداللّه حكايت كند:
روزى با عدّه اى به منزل حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام وارد شديم و در حضور آن حضرت نشستيم.
پس از لحظاتى، زنى را كه صورتش به عقب برگشته بود، آوردند و از حضرت خواستند كه او را معالجه نمايد.
امام كاظم عليه السلام دست راست مبارك خود را بر پيشانى زن و دست چپ را پشت سر او نهاد و سر و صورت او را به حالت طبيعى برگرداند؛ و زن سالم شد.
سپس حضرت زن را مخاطب قرار داد و فرمود: مواظب باش بعد از اين مرتكب چنين خلافى نشوى.
افراد در مجلس سوال كردند: يا ابن رسول اللّه! اين زن چه كار خلافى را انجام داده، كه دچار اين عقاب شده است؟
امام عليه السلام فرمود: نبايد راز او فاش گردد، مگر آن كه خودش مطرح كند.
هنگامى كه از زن سئوال شد كه چه عملى انجام داده بودى؟
گفت: شوهرم غير از من همسر ديگرى دارد و هر دو در يك منزل هستيم، در حالى كه هووى من پشت سرم نشسته بود، من بلند شدم تا نماز بخوانم؛ شوهرم حركت كرد و رفت، من گمان كردم پيش آن همسرش رفته است، پس صورت خود را برگرداندم تا ببينم چه مى كنند، هوويم را تنها ديدم و شوهرم حضور نداشت.
و چون چنين گمان خلافى را نسبت به شوهرم انجام دادم، به آن مصيبت گرفتار شدم و به دست مبارك مولايم، آن عقاب برطرف شد و توبه كردم.
همچنين به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:
هنگامى كه امام موسى كاظم عليه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نيز همراه ايشان در كشتى سوار بودم، پس چون نزديك شهر مداين رسيديم موج عظيمى دريا را فراگرفت و پشت سر ما كشتى ديگرى بود كه در آن جمعيّتى، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.
ناگهان فريادى به گوش رسيد، حضرت فرمود: چه خبر است؟
اين سر و صداها و فريادها براى چيست؟
گفتند: در آن كشتى، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس كنار كشتى رفته و خواسته كه دستهايش را بشويد، ناگهان يكى از النگوهايش داخل آب دريا افتاده است.
حضرت فرمود: كشتى را متوقّف نمائيد و ملوان و خدمه آماده كمك و برداشتن النگو باشند.
پس از آن، حضرت به ديواره كشتى تكيه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس ‍ فرمود: ملوان ها سريع پائين روند و النگو را بردارند.
اسحاق گويد: در همان حال متوجّه شديم كه آب فروكش كرده و النگو روى زمين آشكار است.
بعد از آن، حضرت افزود: النگو را برداريد و به صاحبش عروس تحويل دهيد؛ و بگوئيد كه خداوند متعال را حمد و سپاس گويد.
و چون مقدارى حركت كرديم و از آن محلّ گذشتيم به حضرت عرض كردم: فدايت گردم، اگر ممكن است دعائى را كه خواندى، به من تعليم فرما؟
امام عليه السلام فرمود: بلى، ممكن است؛ مشروط بر آن كه آن دعا را به كسى كه اهليّت ندارد، نياموزى مگر به شيعيانى كه مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم.
1-تفسير عيّاشى: ج 2، ص 205، بحارالا نوار: ج 48، ص 39، ح 15، إ ثبات الهداة: ج 3، ص 201، ح 94.
2-إ ثبات الهداة: ج 3، ص 203، ح 97، بحارالا نوار: ج 48، ص 29، ح 2.

ششم

مرحوم إ ربلى و ديگر بزرگان رضوان اللّه عليهم به نقل از اصبغ بن موسى آورده اند:
روزى به قصد زيارت، امام موسى كاظم عليه السلام حركت كردم، يكى از آشنايان كيسه اى – كه مقدارى سكّه درون آن بود – تحويل من داد تا با مقدار وجهى كه از خود داشتم، تحويل حضرت دهم.
همين كه وارد مدينه منوّره شدم، خود را شستشو دادم؛ و نيز سكّه هائى را كه همراه داشتم شستم و با مشگ و عطر خوشبو نمودم؛ و چون سكّه هاى دوستم را شمارش كردم، 99 عدد بود، لذا يكى از خودم بر آنها افزودم؛ و سپس شبانه محضر مبارك آن حضرت شرفياب شدم.
چون مقدارى نشستم و صحبتهائى با حضرت انجام گرفت، در نهايت عرض كردم: فدايت گردم، هديه اى تقديم حضورتان مى كنم، اميدوارم قبول فرمائيد.
امام عليه السلام اظهار داشت: آنچه هست، بياور.
سكّه هاى خود را تقديم حضرت كردم و سپس عرضه داشتم: فلانى – كه از شيعيان و از دوستان شما است – نيز كيسه اى را براى شما فرستاده است.
حضرت فرمود: آن را هم بياور، پس كيسه دوستم را نيز تحويل امام عليه السلام دادم.
حضرت كيسه را گرفت و آن را باز نمود و سكّه ها را روى زمين ريخت؛ و با دست مبارك خود آنها را پخش كرد و سپس آن سكّه خودم را كه درون كيسه انداخته بودم تا صد عدد كامل شود برداشت، و به من داد و فرمود:
فلانى سكّه ها را با وزن براى ما فرستاده است، نه با عدد و همان 99 عدد درست بوده است. (سیره اخلاقی اجتماعی امام کاظم)
1-كشف الغمّة: ج 3، ص 49، بحارالا نوار: ج 48، ص 32، س 9.


سیره اخلاقی اجتماعی امام صادق

سیره اخلاقی اجتماعی امام صادق

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام صادق علیه السلام

داستان اول

يكى از پسران امام صادق عليه السلام نامش محمد بود. گاهى از مخارج زندگيش چيزى زياد مى آورد، امام فرمود: چقدر از مخارج زندگيت زياد آمده ؟ عرض كرد: چهل دينار، فرمود: آن را در راه خدا صدقه بده . عرض ‍ كرد: غير از  این پولى ندارم، اگر صدقه بدهم چيزى برايم نمى ماند.
فرمود: برو آن را صدقه بده ، خداوند عوضش را مى دهد، آيا نمى دانى كه هر چيزى كليدى دارد و كليد رزق صدقه است !!

محمد نصيحت پدر را پذيرفت و آن چهل دينار اضافى را صدقه داد. از اين جريان ده روز بيشتر نگذشت كه چهار هزار دينار براى امام آوردند، امام به محمد فرمود: پسر جانم ! ما براى خدا، چهل دينار داديم ، خداوند به جاى آن ، چهار هزار، دينار (صد برابر) به ما عنايت فرمود.

حكايتهاى شنيدنى 4/92 – فروع كافى 4/9

دوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام صادق)

شخصي بر امام صادق (ع) وارد شد، حضرت مشغول خوردن خرما بودند، تعارف كردند مرد هسته هاي خرما را دور مي ريخت. حضرت فرمود: چرا جمع نمي كني تا اين كه براي آتش استفاده كني و يا آن ها را بكوبي و غذاي شتر كني؟ شكر گوهري از منهاج السرور، ج 3، ص 253

سوم

مفضّل با فشار سخت زندگی روبرو شده بود، فقر و تنگ دستی، داشتن قرض و مخارج سنگین زندگی او را آزار می داد، در محضر امام صادق (ع) لب به شکایت گشود و بیچارگی های خود را مو به مو تشریح کرد “فلان مبلغ قرض دارم، فلان مشکل دارم ، متحیّرم چه کنم و….”خلاصه در آخر کلامش از امام  صادق(ع) در خواست دعا کرد . امام  (ع)به کنیزش دستور دادند یک کیسه اشرافی که منصور برای وی فرستاده بود بیاورند، بعد این کیسه را در اختیار مفضّل قرار می دهد، مفضّل رو به امام(ع) خطاب کرده می گوید: “آقا مقصودم آنچه در حضور شما گفتم دعا بود.”

حضرت می فرمایند :”بسیار خوب دعا هم می کنم، امّا این را بدان؛ هرگز سختی های خود را برای مردم تشریح نکن اولین اثرش این است که وانمود می شود تو در میدان زندگی زمین خورده ای و از روزگار شکست یافته ای، در نظر ها کوچک می شوی و شخصیّت و احترامت از میان می رود.

شهید مطهری،داستان راستان ص17 .و  رحمتی ،محمد،گنجینه معارف ج1ص112

چهارم (سیره اخلاقی اجتماعی امام صادق)

امام صادق عليه السلام به معتب مسئول خرج خانه خود فرمود:
– معتب اجناس در حال گران شدن است ما امسال در خانه چه مقدار خوراكى داريم؟
– معتب :  به قدرى كه چندين ماه را كفايت كند گندم ذخيره داريم .
– آنها را به بازار ببر و در اختيار مردم بگذار و بفروش !
– يابن رسول الله ! گندم در مدينه ناياب است، اگر اينها را بفروشيم ديگر خريدن گندم براى ما ميسر نخواهد شد.
– سخن همين است كه گفتم، همه گندم ها را در اختيار مردم بگذار و بفروش !
معتب مى گويد:
– پس از آنكه گندم ها را فروختم و نتيجه را به امام اطلاع دادم حضرت فرمود:
– بعد از اين ، نان خانه مرا روز به روز از بازار بخر؛ نان خانه من از اين پس ، بايد نيمى از گندم و نيمى از جو باشد و نبايد با نانى كه در حال حاضر توده مردم مصرف مى كنند، تفاوت داشته باشد.

من – بحمدالله – توانايى دارم كه تا آخر سال خانه خود را با نان گندم به بهترين وجهى اداره كنم ، ولى اين كار را نمى كنم تا در پيشگاه الهى اقتصاد و محاسبه در زندگى را رعايت كرده باشم.

بحار، ج 47، 59

پنجم (سیره اخلاقی اجتماعی امام صادق)

روزی مردی خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رفت و عرض کرد: ای پسر رسول خدا، خدا را برایم ثابت کن.

امام به او فرمود: آیا تا به حال به مسافرت رفته ای؟
مرد عرض کرد: بلی، امام فرمود: سوار کشتی شده ای؟
مرد گفت: بلی
امام فرمود: آیا تا به حال اتفاق افتاده که کشتی شما غرق شود و کشتی دیگری برای نجات شما موجود نباشد و تو نیز شنا بلد نباشی که بتوانی خودت را نجات دهی؟
مرد گفت: بلی.
امام فرمود: آن موقع به چه چیز امید داری؟
مرد عرض کرد: وقتی از همه جا مایوس و نا امید می شدم و می فهمیدم که دیگر کسی نیست که مرا نجات دهد ته قلبم نوری می تابید و امیدوار می شدم که دستی از غیب بیرون آید و مرا نجات دهد.
امام لبخندی زد و فرمود: همان نیرویی که امیدوار بودی تو را نجات دهد در حالی که هیچ وسیله ای برای نجات تو باقی نمانده بود، همان خداست که در نا امیدی ها و بلاها به داد انسان می رسد و او را نجات می دهد.

ششم

روزي نامه اي به امضاي عده اي از بزرگان شيعه به دست امام صادق عليه السلام رسيد كه چند نفر از آنان خود حامل نامه بودند .
شكايت درباره رفاقت (مفضل بن عمر) وكيل امام صادق عليه السلام در كوفه با عده اي كبوتربازان و به ظاهر بي بند و بار بود .
امام عليه السلام پس از خواندن نامه ، نامه اي دربسته به وسيله همان چند نفر براي مفضل فرستاد . از حسن اتفاق موقعي نامه رسيد كه امضاء كنندگان در خانه او بودند .
او نامه را در حضور آنان باز كرد و خواند و سپس به دست آنها داد . آنان از مضمون نامه مطلع شدند كه امام در اين نامه تنها دستور چند قلم معامله به مفضل داده كه انجامش مستلزم رقمي درشت پول نقد مي باشد ، و مفضل بايد آن را تهيه كند؛ و درباره رفاقت مفضل با آنان در نامه امام هيچ اشاره اي نشده بود .
چون مساءله پول بود ، آنها سر بزير انداخته و گفتند : بايد پيرامون اين پول زياد فكر كنيم و بعد عذرخواهي هم كردند .
مفضل كه زيرك بود آنها را به صرف غذا دعوت كرد و نگذاشت از خانه بيرون روند؛ آنگاه پي كبوتر بازان فرستاد و آنان آمدند ، و در حضور آن عده براي اينان نامه امام را خواند .
كبوتر بازان بدون عذر تراشي رفتند و هنوز مهمانان مشغول غذا خوردن بودند كه پولهاي زياد (از هزار درهم تا ده هزار درهم ) را جمع و آن را تسليم مفضل كردند و رفتند !
در اين موقع مفضل به امضاء كنندگان رو كرد و گفت : شما از من مي خواهيد امثال اين جوانان را راه ندهم با اينكه امكان اصلاح اينان زياد است و در چنين مواردي باري از دين را به دوش كشند .
شما مي پنداريد كه خدا محتاج به نماز و روزه شماست كه به آن مغرور شده ايد، اما از گذشت مالي عذر تراشي مي كنيد و پاسخ امام را نمي دهيد!
اينان كه رفاقت مفضل با كبوتربازان را خوار و كوچك مي شمردند، جوابي نداشتند بدهند، از جاي بلند شدند و رفتند .

با مردم اينگونه برخورد كنيم ص 78 – منهج المقال استرآبادي

هفتم

ابان بن تغلب گفت : به همراه امام صادق عليه السلام مشغول طواف كعبه بودم . در اثناء طواف يكي از دوستانم از من خواست كه كنار بروم و به حرف و خواسته اش گوش بدهم . من دلم نمي خواست كه از حضرت جدا بشوم ، لذا توجهي به او نكردم . در دور بعدي طواف آن شخص به من اشاره كرد كه به سوي او بروم اين بار امام صادق عليه السلام اشاره او را ديد و به من فرمود : اي ابان آيا او با تو كاري دارد ؟ گفتم : آري . فرمود : او كيست ؟ عرض كردم : از دوستان من است ، فرمود : او هم مومن و شيعه مي باشد ؟ گفتم : آري ، فرمود : پس به سوي او برو و خواسته اش را برآورده كن .
عرض كردم : آيا طواف را قطع كنم ؟ فرمود : آري گفتم : آيا اگر طواف واجب هم باشد مي توان آن را به جهت برآوردن حاجت مومن قطع كرد و نيمه كاره رها نمود ؟ فرمود : آري .
من طواف را قطع كرده و نزد آن شخص رفتم . سپس نزد امام آمدم و از حضرت خواستم حق مومن بر مومن را بيان كند . . .

هشتم

شخصي مي گويد: در خدمت امام صادق (ع) مشغول صرف غذا بودم، حضرت خيلي دقيق كاسه را با انگشت پاك مي كرد و فرمود مي ترسم غذايي در ظرف بماند و دور بريزند و خداوند نعمت را سلب كند.

نهم (سیره اخلاقی اجتماعی امام صادق)

طبق روايتى كه در كتاب هاى معتبر وارد شده است :
در يكى از سال ها امام صادق عليه السلام به همراه بعضى از اصحاب و دوستان خود، براى انجام مناسك حجّ خانه خدا، به سوى مكّه معظّمه حركت كردند.
در مسير راه ، جهت استراحت در محلّى فرود آمدند، آن گاه حضرت به بعضى از افراد حاضر فرمود: چرا شما ما را سبك و بى ارزش ‍ مى كنيد؟
يكى از افراد – كه از اهالى خراسان بود و در آن مجلس حضور داشت – از جا برخاست و گفت : ياابن رسول اللّه ! به خداوند پناه مى بريم از اين كه خواسته باشيم به شما بى اعتنائى و توهينى كرده و يا دستورات شما را عمل نكرده باشيم .
حضرت صادق عليه السلام فرمود: چرا، تو خودت يكى از آن اشخاص ‍ هستى .
آن شخص گفت : پناه به خدا، من هيچ جسارت و توهينى نكرده ام .
حضرت فرمود: واى بر حالت ، در بين راه كه مى آمدى در نزديكى جُحفه ، تو با آن شخصى كه مى گفت : مرا سوار كنيد و با خود ببريد، چه كردى؟
و سپس حضرت افزود: سوگند به خدا، تو براى خود كسر شاءن دانستى ؛ و حتّى سر خود را بالا نكردى ؛ و او را سبك شمردى و با حالت بى اعتنائى از كنار او رد شدى .
و سپس حضرت در ادامه فرمايش خود افزود: هركس به يك فرد مؤمن بى اعتنائى و بى حرمتى كند، در حقيقت نسبت به ما بى اعتنائى كرده است ؛ و حرمت و حقّ خدا را ضايع كرده است .

__________________________

1-كافى : ج 8، ص 88، ح 73، وسائل الشّيعة : ج 12، ص 272، ح 1.

دهم

محمّد بن قيس حكايت كند:
روزى در محضر مبارك امام جعفر صادق عليه السلام نام گروهى از مسلمانان به ميان آمد و من گفتم : سوگند به خدا، من شب ها شام نمى خورم ، مگر آن كه دو يا سه نفر از اين افراد با من باشند؛ و من آن ها را دعوت مى كنم و مى آيند در منزل ما غذا مى خورند.
امام صادق عليه السلام به من خطاب كرد و فرمود: فضيلت آن ها بر تو بيشتر از فضيلتى است ، كه تو بر آن ها دارى .
اظهار داشتم : فدايت شوم ، چنين چيزى چطور ممكن است ؟!
در حالى كه من و خانواده ام خدمتگذار و ميزبان آن ها هستيم ؛ و من از مال خودم به آن ها غذا مى دهم ؛ و پذيرائى و انفاق مى نمايم !!
حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون هنگامى كه آن ها بر تو وارد مى شوند، از جانب خداوند همراه با رزق و روزى فراوان ميهمان تو مى گردند و زمانى كه خواستند بيرون بروند، براى تو رحمت و آمرزش به جا خواهند گذاشت. (سیره اخلاقی اجتماعی امام صادق)

1-محجّة البيضاء: ج 3، ص 33.


سیره اخلاقی اجتماعی امام باقر

سیره اخلاقی اجتماعی امام باقر

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام باقر علیه السلام 

داستان اول (سیره اخلاقی اجتماعی امام باقر)

روزی مردی مسیحی قصد داشت تا با مسخره کردن امام باقر (ع) ایشان را خشمگین کند و به این وسیله برای خود و برخی از رهگذران نادان، اسباب خنده و شادی فراهم نماید. برای اجرای نقشه اش، سر راه امام قرار گرفت. وقتی امام به نزدیکش رسید، در حالی که نیش خندی به لب داشت، با صدای بلند گفت: سؤالی دارم. امام آماده شنیدن سؤال شد. مرد با بی ادبی گفت: آیا تو بقر هستی؟ و خنده احمقانه ای سر داد تا رهگذرانی هم که سؤالش را شنیده بودند، بخندند. امام باقر (ع) بدون این که ذرّه ای عصبانی شود، به آرامی گفت: نه، من باقر هستم.

مرد مسیحی که به هدف خود نرسیده بود، سعی کرد به امام طعنه بزند. بنابر این از آن حضرت پرسید: آیا تو فرزند یک آشپز هستی؟ امام باقر (ع) با این که به قصد زشت او پی برده بود، با حوصله این طور پاسخ گفت: آشپزی حرفه مادرم بود [داشتن حرفه آشپزی که عیب نیست ].

مرد نادان که دیگر نمی دانست چه بگوید، با بی شرمی پرسید: آیا تو پسر آن زنِ بد اخلاقی؟ امام آخرین سؤال بی ادبانه او را به بهترین شکل پاسخ داد: اگر تو راست می گویی، خداوند او را بیامرزد و اگر تو دروغ می گویی، خداوند تو را بیامرزد!

از پاسخ مؤدّبانه امام، مرد مسیحی مات و مبهوت شد. انگار دنیا را بر سرش خراب کردند. از رفتار خود بسیار شرمنده شد و با خود اندیشید: این شخص، بنده برگزیده خداست وگرنه هر انسان معمولی با سخنان توهین آمیز من، از کوره در می رفت و عصبانی می شد. بی تردید، دین اسلام، دین حق و حقیقت است که چنین انسان بزرگی، امام و پیشوای آن است. او به دلیل اخلاق و رفتار بزرگوارانه امام باقر (ع) همان جا به دین اسلام گروید و مسلمان شد. به نقل از: آفتاب دانش، حسین صالح، ص 69

دوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام باقر)

ابوبصير گويد: در كوفه براي زني قرآن مي خواندم. يك بار در موردي با او شوخي كردم! بعد از مدتي كه به خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم مرا مورد مذمت و سرزنش قرار داد و فرمود: كسي كه در خلوت مرتكب گناه شود خداوند به او نظر لطف نمي كند. چه سخني به آن زن گفتي؟
از روي شرم و حيا سر در گريبان افكندم و توبه كردم.
امام باقر عليه السلام فرمود: شوخي با زن نامحرم را تكرار نكن

قصه هاي تربيتي چهارده معصوم- نوشته محمد رضا اكبري

سوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام باقر)

سدير يكي از شاگردان امام باقر عليه السلام بود. او مي گويد: امام باقر عليه السلام به من فرمود: اي سدير آيا روزانه يك برده آزاد مي كني؟
عرض كردم: نه.
امام عليه السلام فرمود: در هر ماه چطور؟
عرض كردم: نه.
حضرت فرمود: در هر سال چطور؟
عرض كردم: نه.

امام عليه السلام گفت: سبحان الله، آيا دست يكي از شيعيان ما را مي گيري و به خانه ببري و به او غذا دهي تا سير شود؟ به خدا سوگند اين كار بهتر از آزاد كردن برده اي است كه از فرزندان حضرت اسماعيل باشد.

چهارم

مرحوم شيخ كلينى و ديگر بزرگان آورده اند:
روزى عدّه اى از دوستان و شيعيان حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر عليه السلام به ملاقات آن حضرت شرف حضور يافتند.

چون وارد اتاق شدند و نشستند، متوجّه گشتند كه يكى از كودكان امام عليه السلام سخت مريض و ناراحت است و حضرت غمگين و اندوهناك مى باشد؛ به طورى كه لحظه اى قرار و آرام ندارد.
با خود گفتند: چنانچه مسئله و حادثه اى براى اين كودك بيمار پيش آيد، آيا امام عليه السلام با اين بى تابى كنونى كه دارد، چه خواهد كرد.
پس از گذشت لحظاتى ، صداى ناله و شيون از درون خانه به گوش رسيد و حضرت حركت نمود و از نزد حضّار خارج شده و به درون منزل رفت .
و چون مدّتى كوتاه گذشت ، امام عليه السلام با حالتى رضايت بخش و در ظاهر شادمان ، به داخل اتاق مراجعت نمود.
تمامى افراد حاضر در مجلس ، از اين جريان متعجّب شده و گفتند: ياابن رسول اللّه ! همه ما فدايت گرديم ، ما ترسيديم كه مبادا حادثه اى پيش آيد و شما بى تاب و اندوهناك گرديد!
حضرت فرمود: چنانچه مرض و ناراحتى براى يكى از ما – اهل بيت عصمت و طهارت – پيش آيد، دوست داريم كه با لطف خداوند مهربان ، مرض برطرف گشته و بيمار شفا يافته و تندرستى خود را باز يابد.
ولى اگر حادثه اى پيش آمد و مقدّرات الهى فرا رسيد، تسليم رضا و تقدير الهى خواهيم بود.
——————————————————–
1 – بحارالا نوار: ج 46، ص 31، كافى : ج 3، ص 326.

پنجم

مرحوم شيخ طوسى ، راوندى و ديگر بزرگان ، به نقل از ابو بصير حكايت كند:
روزى به محضر مقدّس امام محمّد باقر عليه السلام شرفياب شدم و لحظاتى بعد از آن ، حمران نيز به همراه بعضى از افراد وارد شد و به حضرت خطاب كرد و گفت : ياابن رسول اللّه ! عكرمه در سكرات مرگ قرار گرفته است .

ابوبصير گويد: عكرمه با خوارج هم عقيده بود و خود را از امام محمّد باقر عليه السلام رهانيده بود.
حضرت با شنيدن سخن حمران ، از جاى خود برخاست و فرمود: مرا مهلت دهيد تا بروم و بازگردم ؟
گفتيم : مانعى نيست .
لذا امام باقر عليه السلام حركت نمود و رفت و پس از گذشت لحظاتى دوباره مراجعت نمود و اظهار داشت :
چنانچه پيش از آن كه عكرمه ، جان از جسدش مفارقت كند، او را درك مى كردم ، كلماتى را به او تعليم و تلقين مى نمودم كه برايش بسيار سودمند و نجات بخش مى بود؛ وليكن موقعى بر بالين او رسيدم كه تمام كرده و جان از بدنش ‍ خارج گشته بود.
ابوبصير افزود: به حضرت عرض كرديم : فدايت گرديم ، آن كلمات چيست تا ما از آن ها براى خود و ديگران بهره گيريم ؟
فرمود: همان كلماتى است كه شماها بر آن معتقد هستيد.
و سپس افزود: هرگاه بر بالين شخصى قرار گرفتيد كه احتمال مرگ براى او مى دهيد، او را بر شهادت و اقرار به ((لااله الاّاللّه ، محمّد رسول اللّه )) و نيز بر ولايت و امامت ما – اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام – تلقين كنيد، كه از جهاتى براى او سودمند و نجات بخش خواهد بود.
——————————————————–
1 – دعوات راوندى : ص 113، مستدرك الوسائل : ج 2، ص 125، رجال كشّى : ص 216، ح 387، بحارالا نوار: ج 81، ص 236، ج 16.

ششم

شخصى مى ‏گويد امام را در نواحى مدينه ديدم كه تكيه كرده بود بر دو غلامش (ظاهرا براى كشاورزى به نواحى رفته بودند) و امام مردى‏ هيكل‏دار بود و عرق از او مى‏ ريخت. گفتم بروم و او را موعظه كنم. نزديك شدم و گفتم: چگونگى بزرگى از بزرگان قريش در اين ساعت و با اين‏ حال در طلب دنيا آمده است؟ اگر مرگ در اين حال به سراغتان بيايد چه مى‏كنيد؟

حضرت فرمود: اگر در اين حال از دنيا بروم در حال طاعت خدا از دنيا رفته‏ ام با اين طاعت خود را از مردم و از تو بى‏ نياز مى‏كنم. من ترسيدم كه در حال معصيت بميرم. آن شخص مى‏گويد به امام گفتم: يَرْحَمُكَ اللَّهُ أَرَدْتُ أَنْ أَعِظَكَ فَوَعَظْتَنِي‏ إرشاد مفيد، ج 2، ص 161.

هفتم

هرگاه امرى پدرم را محزون مى‏ كرد زنان و بچه ‏ها را جمع مى‏ كرد و دعا مى‏ كرد و آنها آمين مى‏گفتند.

قَالَ الصَّادِقُ ع: كَانَ أَبِي ع إِذَا حَزَنَهُ أَمْرٌ جَمَعَ النِّسَاءَ وَ الصِّبْيَانَ ثُمَّ دَعَا وَ أَمَّنُوا كافى، ج 2، ص 487.

هشتم

راوى مى‏ گويد من و شخصى ديگر خدمت حضرت عليه ‏السلام رسيدم. اطاق حضرت مزين بود و بر روى حضرت لحافى به رنگ گل بود و حضرت‏ لحيه ‏اش را پيچيده بود و سرمه كشيده بود. مسائل خود را پرسيدم وقتى برخاستيم حضرت فرمود: فردا با اين دوستت نزد من بياييد. فردا كه‏ خدمت رسيديم فرش اطاق از حصير بود و حضرت لباس خشنى پوشيده بودند. حضرت رو كرد به همراهم و فرمود: ديروز در منزل خانم بودم و روز او بود و خانه هم خانه او بود و متاع متاع او بود چون او براى من آرايش كرده بود بر من لازم بود كه براى او آرايش كنم … پس در قلبت چيزى داخل نشود و فكرى نكنى. بحار، ج 46، ص 293.

نهم

امام جعفر صادق عليه السلام فرمود:
از پدرم، حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم عليه السلام شنيدم، كه مى فرمود: هر كه در مقابل ناملايمات و حرف هاى نابجاى اهل منزل صبر و تحمّل كند، ثواب روزه دار و شب زنده دار نصيبش مى گردد و هم نشين با شهدائى مى شود، كه در ركاب حضرت رسول صلى الله عليه و آله شهيد شده باشند. ثواب الا عمال : ص 235. (سیره اخلاقی اجتماعی امام باقر)


سیره اخلاقی اجتماعی امام سجاد

 

سیره اخلاقی اجتماعی امام سجاد

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام سجاد علیه السلام

داستان اول (سیره اخلاقی اجتماعی امام سجاد)

امام سجاد عليه السلام كنيزى داشت. روزى آب روى دست امام مى ريخت تا آن حضرت آماده نماز گردد. اتفاقا خسته شد و ظرف آب از دستش افتاد و بر سر امام آسيب رساند. حضرت سر بلند كرده و به سوى كنيز متوجه شد. كنيز گفت:
– ((و الكاظمين الغيظ.))
حضرت فرمود: من خشم خود را فرو بردم.
كنيز گفت : ((و العافين عن الناس )).
امام عليه السلام فرمود: خداوند تو را عفو كند. (يعنى من از تو گذشت كردم ).
كنيز گفت : ((و الله يحب المحسنين )).

امام عليه السلام فرمود: برو كه در راه خداوند، عزيز و بزرگ و آزادى

بحار ج 46، ص 68 – ج 71، ص 398 و 413 و ج 80، ص 329

داستان دوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام سجاد)

مردى شجاع در مدينه بود كه همه را مى خندانيد و با مسخرگى رزق و معيشت خود را در مى آورد.
جماعتى گفتند: خوب است امام سجاد را دعوت كنيم و قدرى او را بخندانى؛ شايد از گريه هاى زياد لحظه اى ساكت شود.
جمع شدند و رفتند خدمت امام، كه در راه حضرت را ديدند، با دو نفر از غلامان مى آمد. آن شخص عباى امام را از شانه اش جمع كرد و به شانه اش ‍ انداخت و همراهان شروع به خنده كردند.
امام فرمود: اين كيست؟ گفتند: مردى است كه مردم را مى خنداند و از آنها پول مى گيرد.
فرمود: به او بگوييد، روز قيامت آنان كه عمر خود را به بطالت گذرانيدند زيان مى برند.
بعد از اين كلام آن شخص دست از اذيت و حركات ناشايست كشيد و به راه راست هدايت يافت.

درسى از اخلاق ص 120 – امالى شيخ مفيد ص 128

سوم

روزى از روزها حضرت سجّاد، امام زين العابدين عليه السّلام مشغول نماز بود؛ و فرزندش محمد باقر سلام اللّه عليه – كه كودكى خردسال بود – كنار چاهى كه در وسط منزلشان قرار داشت ، ايستاده بود و چون مادرش ‍ خواست او را بگيرد، ناگهان كودك به داخل چاه افتاد.

مادر فرياد زنان ، بر سر و سينه خود مى زد و براى نجات فرزندش كمك مى طلبيد، و مى گفت : ياابن رسول اللّه ! شتاب نما و به فريادم برس كه فرزندت در چاه افتاد، بچّه ات غرق شد و… .

امام سجّاد عليه السّلام با اين كه داد و فرياد همسر خود را مى شنيد، امّا دركمال آرامش و متانت به نماز خود ادامه داد؛ و لحظه اى ارتباط خود را با پروردگار متعال و معبود بى همتاى خويش قطع و بلكه سست نكرد.

همسر آن حضرت ، چون چنين حالتى را از شوهر خود ملاحظه كرد، با حالت افسردگى و اندوه گفت :

شما اهل بيت رسول اللّه چنين هستيد! و نسبت به مسائل دنيا و متعلّفات آن بى اعتنا مى باشيد.

پس از آن كه حضرت با كمال اعتماد و اطمينان خاطر، نماز خود را به پايان رسانيد، بلند شد و به سمت چاه حركت كرد و چون كنار چاه آمد، لب چاه نشست و دست خود را داخل آن برد و فرزند خود، محمد باقر عليه السّلام را گرفت و بيرون آورد.

هنگامى كه مادر چشمش به فرزند خود افتاد كه مى خندد و لباس هايش ‍ خشك مى باشد؛ آرام شد و آن گاه امام سجّاد عليه السّلام به او فرمود: اى زن ضعيف و سست ايمان! بيا فرزندت را بگير.

زن به جهت سلامتى بچّه اش ، خوشحال ولى از طرفى ، به جهت سخن شوهرش غمگين و گريان شد.

امام سجّاد عليه السّلام فرمود: من تمام توجّه و فكرم در نماز به خداوند متعال بود؛ و خداى مهربان بچّه ات را حفظ كرد و از خطر نجات داد.

 جامع الاحاديث الشّيعة : ج 5، ص 42، ح 50، بحارالانوار: ج 81، ص 245

چهارم

طاووس كه از پارسايان زمان امام سجاد عليه السلام بود گويد: كنار كعبه رفتم از دور ديدم مردي زير ناودان كعبه با حال پريشاني، دعا مي كند و اشك مي ريزد، پس از آن به نماز برخاست، نزديك شدم ديدم امام سجاد است، پس از نماز به حضورش رفته و عرض كردم اي فرزند رسول خدا ! تو را بسيار پريشان و گريان ديدم، از چه ترس داري با اينكه تو داراي سه امتياز هستي، اميد آنست كه هر يك از آنها موجب نجات تو گردد .
نخست اينكه فرزند پيامبر هستي ، دوم اينكه شفاعت جدت پيامبر صلي الله عليه و آله در كار است سوم اينكه رحمت خداوند همه جا را گرفته است .
جوابم را با قرآن داد و فرمود : اما اينكه فرزند رسول خدا هستم ، اين موضوع مرا نجات نخواهد داد زيرا قرآن مي فرمايد .
در روز قيامت نسبت و خويشاوندي به كار نيايد ( فلا انساب بينهم يوميذ ) ( مومنون 101 )
اما در مورد شفاعت جدم ، اين نيز مرا نجات نمي دهد ، زيرا قرآن مي گويد :
آنها فقط كساني را كه خدا بپسندد شفاعت كنند ( و لايشفعون الا لمن ارتضي ) ( انبياء 28 )
اما در مورد رحمت خدا ، قرآن مي گويد :
رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است ( ان رحمت الله قريب من المحسنين ) ( اعراف 56 )
من نمي دانم كه نيكوكاران هستم يا نه ؟ !

پنجم

امام سجاد (ع) در محوطه حياط ديد پوست ميوه اي افتاده كه خوب گوشت آن تراشيده نشده. غلام خود را طلبيد و فرمود: از فردا ميوه كمتري براي منزل خريداري كن، زيرا پوست ميوه اي ديدم كه لم يشتهي اكلها سپس وارد اندرون شدند و با اهلبيت خود فرمود: اگر در خانه ميوه زياد داريد، هستند افرادي كه قادر به خريدن ميوه نيستند.

ششم

نقل شده که هشام بن عبدالملک از حکام بنی امیه، برای انجام فریضه حج عازم مکه شد، به هنگام طواف، وقتی می‏خواست‏ حجر الاسود را استلام کند، به خاطر ازدحام جمعیت، موفق به این کار نشد، سپس منبری را در کنار حرم گذاشتند و هشام بر روی آن نشست و لشکریان دور او را گرفتند، در همین موقع امام سجاد علیه السلام وارد شد، در حالی که عبایی بر دوش مبارکش بود ; «احسن الناس وجها واطیبهم رائحة، بین عینیه سجادة; زیباترین مردم از نظر صورت و خوشبوترین مردم بود و در بین دو چشمش (محل سجده) علامت ‏سجده نمایان بود»

امام علیه السلام در حال طواف هنگامی که نزدیک حجر الاسود رسید، مردم به خاطر هیبت او و به نشانه تجلیل و احترام، کنار رفتند تا ایشان حجر الاسود را استلام کنند . هشام، از این موضوع خشمگین شد . یکی از اطرافیان هشام، پرسید: این شخص کیست که مردم این گونه احترامش می‏کنند؟ فرزدق (شاعر معروف عرب) که آن حضرت را شناخته بود گفت: من او را می‏شناسم و بالبداهة شروع به خواندن اشعاری نمود و ابیات زیادی را در فضائل امام علیه السلام بیان نمود که به چند بیت از آن اشاره می‏کنیم:
هذا الذی تعرف البطحاء وطاته
و البیت ‏یعرفه والحل والحرم
هذا بن خیر عباد الله کلهم
هذا التقی النقی الطاهر العلم
اذا راته قریش قال قائلها
الی مکارم هذا ینتهی الکرم
«این کسی است که بطحاء (نام مکانی در مکه معظمه) جای پایش را می‏شناسد و خانه کعبه و حرم و بیرون حرم با او آشناست .
این شخص، پسر بهترین تمام بندگان است و پرهیزگار، برگزیده، پاکیزه، نشانه و راهنما است .
هنگامی که قریش او را ببینند، گوینده آن‏ها می‏گوید: کرم و جود، به مکارم او ختم می‏شود .
در این هنگام، هشام به شدت عصبانی شد و دستور داد فرزدق را در مکانی به نام «عسفان‏» بین مکه و مدینه، زندانی کنند.

تهذیب الکمال، همان، ص‏400; سیر اعلام النبلاء، همان، ص‏398; مناقب ابن شهر آشوب، همان، ص‏183; حلیة الاولیاء، همان، ص‏139 .

هفتم

همچنین سفیان بن عیینة می‏گوید: زهری، شبی سرد و بارانی، علی بن الحسین را مشاهده نمود که بر دوش خود چیزی را حمل می‏کرد، پرسید: ای فرزند رسول خدا، این چیست؟ امام علیه السلام فرمود: «ارید سفرا اعد له زادا، احمله الی موضع حریز; عازم سفری هستم و برای آن سفر زاد و توشه فراهم می‏کنم و به جای امنی منتقل می‏سازم .» زهری عرض کرد: بگذارید غلام من آن را حمل کند، امام علیه السلام قبول نکردند، زهری عرض کرد: پس بگذارید من آن را حمل کنم و شما را از حمل آن راحت نمایم . آن حضرت فرمود: من خود را از حمل چیزی که باعث نجاتم در سفر می‏شود، راحت نمی‏کنم .
پس از گذشت چند روز، زهری آن حضرت رامشاهده نمود و گفت: ای فرزند رسول خدا از آن سفری که بیان فرمودید اثری نمی‏بینم . امام علیه السلام فرمود: «بلی یا زهری لیس ما ظننت ولکنه الموت وله کنت استعد، انما الاستعداد للموت، تجنب الحرام وبذل الندی فی الخیر آری ای زهری، آن سفری که تو گمان می‏کنی نیست، بلکه منظور من از سفر، سفر مرگ است که برای آن آماده می‏شوم، همانا آماده شدن برای مرگ، دوری جستن از حرام و بذل و بخشش چیزهای خوب در راه خیر است .»

مناقب ابن شهر آشوب، همان، ص‏166; بحار الانوار

هشتم

امام صادق علیه السلام می‏فرمایند: امام سجاد علیه السلام هنگامی که مسافرت می‏نمود با قافله ‏ای حرکت می‏کرد که او را نمی‏شناختند و با اهل کاروان شرط می‏کرد که در طول سفر خدمت گذار آنان باشد. روزی بر همین منوال مسافرت نمود، از قضا مردی که امام را از قبل می‏شناخت، آن حضرت را مشاهده کرد، نزد کاروانیان رفت و به آنان گفت: آیا می‏دانید او کیست؟ گفتند: خیر، گفت: او علی بن الحسین علیهما السلام است، آن‏ها با شنیدن این سخن باسرعت‏ به طرف امام علیه السلام رفتند و دست و پای او را بوسیدند و عرض کردند: ای پسر رسول خدا! آیا می‏خواهی که آتش جهنم ما را فرا بگیرد؟ اگر از جانب ما به شما بی ‏احترامی صورت می‏گرفت، آیا تا ابد هلاک نمی‏شدیم؟ امام علیه السلام فرمود: روزی با گروهی مسافرت نمودم که آنان مرا می‏شناختند و به خاطر قرابتی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتم مرا بیش از حد مورد احترام قرار دادند، و چون ترسیدم شما نیز چنین کنید، خود را معرفی نکردم.

بحار الانوار، ص‏69 (سیره اخلاقی اجتماعی امام سجاد)


سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین

سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام حسین علیه السلام

داستان اول (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)

امام حسين (ع) غلامي را ديد سگي را نان مي‏دهد. پرسيدند چرا؟ گفت محزونم. مي‏خواهم با اين كار غم دلم برطرف شود و غصه من اين است كه غلام مردي يهودي هستم. حضرت (ع) 200 دينار برداشتند و به يهودي گفتند غلام را نمي‏فروشي؟ غلام را بخشيد و باغ را نيز به امام (ع) بخشيد. امام هم باغ را به غلام دادند و او را آزاد كردند. در اينجا يهودي و همسر او مسلمان شدند.

دوم

امام حسن و امام حسين (عليهم السلام)

چون امام حسن صد درهم به فقير داد امام حسين 99 درهم داد.

ادب امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) در آموزش وضو به ديگران‏

سوم (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)

در جنگ صفين، لشكر حضرت على تشنه شدند. افرادى به سراغ آب رفتند، ولى دست خالى برگشتند. امام حسين از پدر اجازه گرفت و رفت و آب آورد. حضرت على به گريه افتاد. پرسيدند چرا گريه ميكنى؟ فرمود: همين كسى كه امروز مسلمانان را سيراب كرد، در آينده در كربلا در كنار آب تشنه شهيد خواهد شد.

چهارم

مردى خدمت امام حسين عليه السلام رسيد، و عرض كرد كه شخص ‍ گنه كارى هستم و نمى توانم خود را از معصيت نگهدارم، لذا نيازمند نصايح آن حضرت مى باشم. امام عليه السلام فرمودند:
پنج كار را انجام بده ، بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
اول : روزى خدا را نخور، هر گناهى مايلى بكن !
دوم : از ولايت خدا خارج شو، هر گناهى مى خواهى بكن !
سوم : جايى را پيدا كن كه خدا تو را نبيند، سپس هر گناهى مى خواهى بكن !
چهارم : وقتى ملك الموت براى قبض روح تو آمد اگر توانستى او را از خودت دور كن و بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
پنجم : وقتى مالك دوزخ تو را داخل جهنم كرد، اگر امكان داشت داخل نشو و آن گاه هر گناهى مايلى انجام بده !

بحار، ج 87، ص 126

پنجم (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)

امام صادق عليه السلام فرمود : زني در كعبه طواف مي كرد و مردي هم پشت سر آن زن مي رفت . آن زن دست خود را بلند كرده بود كه آن مرد دستش را به روي بازوي آن زن گذاشت خداوند دست آن مرد را به بازوي آن زن چسبانيد.
مردم جمع شدند حتي قطع رفت و آمد شد. كسي را به نزد امير مكه فرستادند و جريان را گفتند. او علما را حاضر نمود، و مردم هم جمع شده بودند كه چه حكم و عملي نسبت به اين خيانت و واقعه كنند، متحير شدند ! امير مكه گفت : آيا از خانواده پيامبر صلي الله عليه و آله كسي هست؟
گفتند : بلي حسين بن علي عليه السلام اينجاست. شب امير مكه حضرت را خواستند و حكم را از حضرتش پرسيدند.
حضرت اول رو به كعبه نمود و دستهايش را بلند كرد و مدتي مكث فرمود : و بعد دعا كردند. سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوي آن زن جدا نمودند.
رهنماي سعادت 1/36 – شجره طوبي ص 422

ششم

روز عاشورا بود، بسياري از ياران باوفاي امام حسين(ع)، به خاك و خون غلتيده و به شرفِ شهادت رسيده بودند.

«ابوثمامه صيداوي» يكي از فداكاران و ياران امام حسين(ع)، متوجّه شد كه وقت نماز ظهر فرا رسيده است بي‌درنگ به حضور امام حسين(ع) شتافت و گفت «يا اباعبدالله! جانم فدايت! مي‌بينم كه اين دشمنان بي‌دين، دست به نبردي سخت زده‌اند، امّا به خدا سوگند! من نمي‌گذارم تو كشته شوي مگر اين‌كه پيش از تو به خون درغلتم، اينك دوست دارم كه اين آخرين نماز ظهر را با شما به جاي آورم امام(ع) سر به آسمان بلند كرد و چون ديد هنگام نماز فرا رسيده،‌ فرمود «اي ابوثمامه! از نماز ياد كردي؛ خداوند تو را در صف نمازگزاران قرار دهد» در اين هنگام يكي از سربازانِ سپاه يزيد، با صداي بلند و گستاخانه و بي‌شرمانه فرياد برآورد «نماز شما مقبول درگاه خداوند نيست!» زهير بن قين و سعيد بن عبدالله، پيش روي حضرت ايستادند تا امام بتواند نماز ظهر را به جاي آورد، آن دو بزرگوار، وجود خود را سپر تيرها و نيزه‌ها ساختند و امام ع در آن هنگامه خون و شمشير، با تعداد اندكي از ياران بي‌نظيرش كه باقي مانده بودند، به اقامه نمازِ خوف پرداخت.
________________________
منتهي الآمال ج1 ص420

هفتم (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)

در يكي از منازلِ بين راه مكّه و كوفه، كه حسين‌‌‌عليه السلام و اصحابش منزل كرده بودند، زُهير بن قين كه از روبرو شدن با آن حضرت دوري مي‌كرد تا مبادا حضرت از او ياري بخواهد، نيز در آن محل، به خاطر وجود آب، فرود آمد هنگامي كه زهير و برخي از خويشاوندانِ خود غذا مي‌خوردند، فرستاده امام حسين‌‌‌(ع) رسيد و او را دعوت كرد كه به نزد آن حضرت برود زُهير از پاسخ خودداري كرد همسر وي، دِلْهَم، او را سرزنش نمود كه چرا پاسخ فرزند پيامبر(ص) را نمي‌دهي؟ دست كم برو و سخنان او را گوش ده و برگرد زهير حركت كرد و به خيمه امام حسين(ع) آمد و با آن حضرت گفتگو نمود و بلافاصله به خيمه خود بازگشت، و در حاليكه آثار سرور و خوشحالي از چهره او نمايان بود، گفت «خيمه مرا در ميان خيمه‌گاه ياران حضرت قرار دهيد»، و به همسرش گفت «تو نيز، نزد اقوام خود برگرد نمي‌خواهم در اين سفر به تو سختي برسد» و سپس به همراهانش گفت «هر كس ميل دارد كه در ياري فرزند رسول خدا(ص) شركت كند با ما بيايد و هر كه با ما نيست، با او وداع مي‌كنم» همسرش او را دعا كرد و از وي، درخواستِ شفاعت نمود.
______________
اللهوف ص40

هشتم

معاويه به مروان، والي حجاز، نامه‌اي نوشت و امر كرد كه امّ‌كلثوم، دختر عبدالله بن جعفر همسر حضرت زينب سلام الله عليها را براي پسرش يزيد، خواستگاري كند چون مروان نزد عبدالله بن جعفر آمد و جريان را مطرح كرد، عبدالله گفت «بزرگ ما حضرت امام حسين(ع) است كه دايي دختر مي‌باشد و اختيار با اوست؛ هر چه او بفرمايد، انجام خواهيم داد» چون حضرت را در جريان امر قرار دادند، طلب خير از خدا نمود و در جمع مردم، كه در مسجد گرد آمده بودند، حاضر شد مروان با تجملات فراوان در كنار حضرت نشست و گفت «معاويه مرا امر كرده است كه دختر عبدالله بن جعفر را براي پسرش، يزيد خواستگاري كنم و هر مهريه‌اي را كه پدرش بخواهد بپردازم و قرض پدرش را ادا كنم تا اين كار وسيله صلحي بين دو قبيله بني هاشم و بني اميه باشد و موجب افتخار شما گردد عجب از يزيد دارم كه چگونه به سوي شما مايل شده است در حاليكه كُفوي و همتايي ندارد اي ابا عبدالله! جواب بده!» چون سخنان او به پايان رسيد، حضرت پس از حمد و ثناي الهي و صلوات بر حضرت پيامبر(ص) فرمود «اي مروان! سخني چند گفتي و ما شنيديم اما در مورد مهريّه؛ بدان كه اگر ما به اين ازدواج راضي شويم از سنت پيامبر(ص) فراتر نخواهيم گفت.

و اما در مورد قرض هاي پدرش؛ بدان كه در بين ما رسم نيست كه زنان قرضهاي ما را ادا كنند گفتي كه به وسيله اين ازدواج، بين دو قبيله صلح برقرار شود؛ بدان كه ما براي خدا با شما دشمني كرده‌ايم و در اين دنيا هرگز صلح نخواهيم كرد؛ پيوند نَسَبي نتوانست بين ما صلح ايجاد كند تا چه رسد به پيوند سببي اما اين كه گفتي يزيد كفو و همتايي ندارد؛ بدان كه سلطنت پدر وي، كه از روي ظلم و ستم است، موجب شرافتِ او نگرديده است و اما اين كه گفتي اين پيوند موجب افتخار ما خواهد بود؛ بله نزد نادانان و اهل جهالت چنين است ولي نزد عاقلان و اهل معرفت، اين ازدواج، فخر اوست نه فخر ما» بعد حضرت فرمود «اي گروه حاضر! گواه باشيد كه من، ام كلثوم، دختر عبدالله بن جعفر را به پسر عمويش، قاسم بن محمد بن جعفر تزويج نمودم؛ به مهريه پانصد درهم؛ و مزرعه خودم را در مدينه به آن دختر بخشيدم كه براي خرجِ‌ آنان بس است» مروان چون اين سخنان را شنيد رنگش تغيير كرد.
________________________
جلاء العيون صفحه 454

نهم

روزي قيس بن ذريح از محلّه يحيي بن كَعب مي‌گذشت؛ از «لَبْني» دختر حباب الكعبيه آب خواست و شيفته جمال او شد و به پدرش، ذريح، جريان را گفت ذريح، كه مردي ثروتمند بود، از اين وصلت امتناع نمود و گفت «بايد با عموزادگان خود وصلت كني»
قيس از مادرش كه دايه امام حسين (ع) بود كمك خواست، لكن اوهم كمكي نكرد قيس خود شرف‌ياب محضر حسين(ع) گرديد و از حضرتش كمك خواست، امام(ع) خود به خيمه حباب رفت و او مقدم حسين(ع) را بسيار گرامي داشت و گفت «هر امري داشتيد مي‌فرموديد تا خود خدمتتان برسم» امام(ع) خواسته‌اش را بيان كرد، حباب گفت «يا بن رسول الله(ص)! فرمان، فرمان توست و هرچه صلاح مي‌دانيد انجام دهيد ولي اي كاش پدر اين جوان را مي‌فرموديد كه او نيز براي خواستگاري بيايد زيرا مي‌ترسم او بي ميل به اين وصلت باشد و اين برما ننگي شود»
حسين(ع) به قبيله ذريح آمد و اهل قبيله به احترام امام(ع) بپا خاستند و مقدم امام(ع) را بسيار گرامي داشتند چون از علت تشريف فرمايي با خبر شدند همه ابراز اطاعت نمودند امام، همه آنها را همراه خود جهت خواستگاري، نزد قبيله حباب برد و آن‌ دو به عقد هم درآمده و با هم ازدواج كردند روزگاري با هم زيستند، بعدها در نتيجه عقيم بودن عروس، ذريح، قيس را وادار به طلاق نمود؛ اما قيس از محبّت و مهر «لبني» دست بر نمي‌داشت، ولي در اثر فشار پدر، بين آنها جدايي افتاد وقتي امام حسين(ع) باخبر شد، بسيار ناراحت شد و ذريح را سرزنش نمود و گفت «آيا حلال بود رشته محبّت ها را با شمشير قطع كني؟»
________________
قمقام ص 141

دهم

معاويه كنيز بسيار زيبايي را به صد هزار درهم خريد و به اطرافيان خود رو كرد و پرسيد «اين كنيز براي چه كسي شايسته است؟» گفتند «براي شما»
معاويه گفت «درست نگفتيد، بلكه اين بانو شايسته حسين بن علي است، زيرا اين زن هم داراي شرافت و معرفت است؛ و هم بين من و پدر حسين اختلافاتي وجود دارد، كه اميد دارم با اهداي اين كنيز به او، اختلاف ما برطرف شود»
معاويه با طرح اين دسيسه سياسي، كنيز را همراه اموال بسيار و لباسهاي فاخر به حضور حسين(ع) فرستاد امام حسين(ع) پرسيد «اسمت چيست؟»
كنيز گفت «هَوي» يعني آرزو يا عشق
امام حسين(ع) فرمود «خودت هم مثل نامت هستي، آيا چيزي بلدي؟»
كنيز گفت «آري، قرآن بخوانم يا شعر؟!»
امام حسين(ع) فرمود «قرآن بخوان»
كنيز اين آيه را خواند «وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهاَ إِلاَّ هُوَ وَ‌يَعْلَمُ مَا فيِ الْبَّرِ وَ‌ الْبَحْرِ وَ‌مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لاَ حَبَّةٍ فيِ ظُلَماتِ اْلاَرضِ وَ لاَرَطْبٍ وَ‌لاَ يَابِسٍ اِلاَّ فيِ كِتابٍ مُبِينٍ» يعني كليدهاي غيب نزد خداست، جز او كسي به آنها آگاهي ندارد و آنچه در خشكي و درياست مي‌داند و هيچ برگي از درختي نمي‌افتد جز آن كه خدا به آن آگاه است و هيچ دانه‌اي در تاريكي زمين و هيچ تري و خشكي نيست جز آنكه در كتاب مبين است.
امام حسين(ع) از او خواست شعري بخواند
كنيز اين شعر را خواند «اَنْتَ نِعْمَ الْفَتي لَوْ كُنْتَ تَبقيِ غَيرْ اِنْ لا بَقَاء لِلإنسانِ»
تو جواني نيك و زيبايي، اگر بقا مي‌داشتي، ولي بقايي براي انسان نيست.
امام حسين(ع) سخت تحت تأثير قرار گرفت و گريست آنگاه به آن كنيز با معرفت رو كرد و فرمود «تو را آزاد كردم و هر چه معاويه فرستاده مال خودت باشد»
________________________________________
دراسات و بحوث في تاريخ الاسلام ج1 ص 155

یازدهم

روزي امام حسين(ع) از مردي پرسيد «از اين دوكار، كدام را بيشتر دوست داري نجات مسلماني كه توان دفاع ندارد و كسي قصد كشتن او را كرده يا نجات مسلماني كه كسي قصد گمراه كردن او را دارد؟»
آن مرد گفت «من نجات آن مؤمن را از انحراف آن دشمن ناصبي، بيشتر دوست دارم؛ چرا كه خداوند در قرآن مي‌فرمايد “وَمَنْ أَحْياها فكأنّما أَحيا النّاسَ جميعاً”» و هر كس انساني را از مرگ رهائي بخشد چنان است كه گويي همه مردم را زنده كرده است
امام حسين(ع) چيزي نفرمود؛ گويا با سكوت خود، انتخاب آن مرد را پذيرفت و امضا نمود.
_____________________
نورالثقلين ج1 ص 250

دوازدهم

شخصي به نام عبدالرحمان، در مدينه، معلم نوجوانان بود امام حسين(ع) يكي از فرزندان خود، به نام جعفر را به مكتب او فرستاد معلّم، آيه شريفه «الحمد لله رب العالمين» را به جعفر آموخت، امام حسين(ع) نيز در مقابل، هزار دينار و هداياي گران‌بهاي ديگري به وي بخشيد شخصي از امام ع پرسيد «آيا عبدالرحمان،‌ شايسته اين همه پاداش بود؟»
امام حسين(ع) فرمود «آنچه به او دادم هيچ‌گاه با ارزش آموختن اين آيه الحمد لله رب العالمين به پسرم، برابري نمي‌كند»
______________________
تفسير برهان ج1 ص43

سیزدهم

عربي بياباني وارد مدينه شد وگفت «بزرگوارترين كس در اين شهر كيست؟»
او را به امام حسين‌‌‌(ع) راهنمايي كردند عرب داخل مسجد شد اباعبد الله‌‌‌(ع) را ديد كه نماز مي‌خواند در مقابل حضرت ايستاد و چنين گفت «هر كه امروز به تو اميد دارد و حلقه در خانه تو را مي‌زند، نااميد نمي‌شود تو اهل بخشش و اعتمادي پدرت علي‌‌‌(ع) قاتل فاسقان بود اگر دين اسلام به وسيله گذشتگان شما عرضه نمي‌شد، جهنم ما را در بر مي‌گرفت»
امام‌‌‌(ع) با شنيدن اشعار او دانست انتظار كمك دارد پس به قنبر فرمود «از مال حجاز چيزي مانده است؟» گفت «چهار هزار دينار مانده» فرمود «آن‌ها را بياور، كسي كه از ما سزاوارتر است آمده است آنگاه دو عدد لباس خود را آورد، پولها را در آن پيچيد و از لاي در به اعرابي داد و فرمود «اين پولها را بگير من از تو معذرت مي‌خواهم! بدان كه من به تو دلسوز و مهربانم اگر در زندگي امروز، حكومت در دست ما بود، آسمانِ بخشش ما بر تو بسيار مي‌باريد؛ ليكن حوادث روزگار، كارها را عوض كرده و دست من از احسان كوتاه است»
أعرابي پولها را گرفت و گريست امام فرمود «گويا عطاي مرا كم حساب كردي؟»
گفت «نه، مي‌گريم كه چگونه مرگ، اين دست بخشنده را از بين مي‌برد»
______________________
بحار الانوار ج44 ص190

چهاردهم

روزي يك از غلامان امام حسين‌‌‌(ع) مرتكب گناهي شد كه سزاوار مجازات گرديد، امام حسين‌‌‌(ع) دستور داد تا او را با چند ضربه تأديب كنند.
غلام صدا زد اي آقاي من “والكاظمين الغيظ” يعني خدا در قرآن مي‌فرمايد از صفات پرهيزكاران اين است كه خشم خود را فرو مي‌برند.
امام حسين‌‌‌(ع) فرمود «رهايش كنيد»
غلام، دنبال آيه فوق را خواند “والعافين عن الناس” يعني پرهيزكاران، مردم را مي‌بخشند.
امام حسين‌‌‌(ع) به او فرمود «تو را بخشيدم»
غلام گفت اي آقاي من “والله يحبّ المحسنين” يعني خداوند نيكوكاران را دوست مي‌دارد.
حضرت فرمود «تو را در راه خدا آزاد كردم، و يك برابر آنچه به تو مي‌داده‌ام به تو مي‌دهم»
_______________________
اعيان الشيعه ج1 ص580

پانزدهم

روزي امام حسين‌‌‌(ع) بر جمعي از مساكين گذشت كه عباي خود را افكنده و نشسته بودند و نان خشكي مقابل آنها بود چون به ايشان رسيد، آن حضرت را دعوت كردند،‌ حضرت از اسب پايين آمد و فرمود «خدا متكبران را دوست نمي‌دارد» و نزد آنان نشست و با ايشان غذا خورد سپس فرمود «حال كه من دعوت شما را اجابت كردم، شما نيز دعوت مرا اجابت كنيد» و آنگاه ايشان را به خانه برد و به خدمتكار خود فرمود «هر چه براي مهمانان عزيز و محترم ذخيره كرده‌اي، حاضر ساز و از ايشان پذيرايي گرمي به عمل آور!»
__________________________
بحار الانوار ج70 ص178 باب130

شانزدهم

يكي از مسلمانان مدينه به شخصي بدهكار بود و نمي‌توانست بدهي خود را بپردازد از طرفي، طلب‌كار نيز اصرار بر دريافت پولش داشت.
فرد بدهكار براي چاره جويي نزد امام حسين‌‌‌عليه السلام آمد هنوز حرفي نزده بود كه امام حسين‌‌‌عليه السلام دريافت، او براي حاجتي آمده است؛ به او فرمود «آبروي خود را، با خواهش رو در رو، مريز نياز خود را در نامه‌اي بنويس، كه به خواست خدا آنچه تو را شاد كند، به تو خواهم داد»
او در نامه‌اي نوشت «اي اباعبد الله! فلاني پانصد دينار از من طلب دارد و اصرار دارد كه طلبش را بگيرد لطفاً او را راضي كنيد، تا وقتي پولدار شوم به من مهلت دهد»
امام حسين‌‌‌عليه السلام پس از خواندن نامه او، به منزل رفت و هزار دينار در كيسه‌اي برايش آورد و فرمود «با پانصد دينار، بدهي خود را بپرداز؛ و با پانصد دينار ديگر، به زندگي خود سر و سامان بده؛ و پيش هيچ كس جز چند نفر حاجت خود را مگو دين‌دار، كه دين جلو او را مي‌گيرد؛ جوانمرد، كه بخاطر جوانمردي حيا مي‌كند؛ صاحب اصالت خانوادگي، كه مي‌داند تو نمي‌خواهي آبرويت به‌خاطر نيازت ريخته شود؛ او شخصيت تو را حفظ و حاجتت را برآورده مي‌كند»
__________________
تحف العقول ص251

هفدهم (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)

روزي امام حسين‌‌‌(ع) با اصحاب و ياران، به باغ خود رفتند غلام آن حضرت، به نام «صاف»، در باغ مشغول كار بود وقتي كه به باغ نزديك شدند، ملاحظه كردند كه غلام، نشسته و مشغول خوردن نان است و سگي هم نزديك اوست وي مقداري از نان را مي‌خورد و مقداري را هم جلو سگ مي‌انداخت نان كه تمام شد، غلام گفت الحمد لله رب العالمين خدايا مرا و آقاي مرا ببخش و به او بركت بده! همانگونه كه به پدر و مادرش بركت دادي؛ برحمتك يا ارحم الراحمين!
امام‌‌‌(ع) غلام را صدا زد غلام، با اضطراب و وحشت بپا خاست و عرض كرد «آقاي من! ببخشيد شما را نديدم»
حضرت فرمود «من بدون اجازه وارد باغ تو شدم تو مرا ببخش»
غلام عرض كرد «شما اين سخنان را از روي لطف و تفضّل و كرم مي‌گوييد»
حضرت فرمود «ديدم كه قسمتي از نان را به سگ مي‌دادي» عرض كرد «اين سگ به من نگاه مي‌كرد و من شرم كردم كه خودم بخورم و اين حيوان به من نگاه بكند اين سگ، نگهبان باغ شماست و من هم غلام شما هر دو باهم از غذاي شما خورديم»
امام‌‌‌عليه السلام گريه كرد و فرمود «تو در راه خدا آزادي و به تو دو هزار دينار هم مي‌دهم» غلام عرض كرد «اگر مرا آزاد كني، دوست دارم كه در باغ شما خدمت كنم» حضرت فرمود «انسان جوانمرد چون سخني گفت، آن را با عمل ثابت مي‌كند» سپس فرمود «من گفتم بدون اجازه وارد باغ تو شدم يعني باغ، مال توست و من اين باغ را به تو بخشيدم ولي اين اصحاب و ياران من براي خوردن ميوه و خرما آمده‌اند از آنها به عنوان مهمانان خودت پذيرايي كن و به خاطر من، آنها را اكرام كن كه خدا تو را در قيامت اكرام كند؛ و بر حسن خلق و ادب تو بيفزايد» غلام عرض كرد «اگر شما اين باغ را به من بخشيديد، من هم آن را در اختيار اصحاب و شيعيان شما مي‌گذارم» (سیره اخلاقی اجتماعی امام حسین)
________________________________
مقتل الحسين خوارزمي ج 1 ص153

قرآن و امام حسین

سیره اخلاقی اجتماعی امام حسن

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امام حسن علیه السلام 

داستان اول

امام حسن (عليه السلام) بسيار متواضع بودند. روزى گروهى از كودكان كه نانى بيش نداشتند، حضرت را دعوت به مهمانى كردند، حضرت هم قبول فرمودند و بعد آن حضرت آنها را به ميهمانى دعوت كردند و پذيرائى نمودند.

اطفالي كه نان خالي خوردند حضرت را دعوت به مهماني كردند، حضرت هم قبول فرمودند و بعد آنها را دعوت كردند و پذيرائي نمودند و فرمودند:

لم يجدوا غير ما أطعموني و نحن نجد أكثر مما أطعمناهم‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه ابن‏ابي‏الحديد، ج 11، ص 198.

دوم

مردي از اهل شام مي‏گويد: وارد مدينه شدم، مردي را ديدم با لباس هاي زيبا بر مركبي خوب سوار است، پرسيدم او كيست؟ گفتند: حسن بن علي. به علي رشك و حسد ورزيدم كه چنين فرزنداني دارد و كينه اين فرزند در دلم پر شد، به نزدش رفتم و شروع كردم به دشنام دادن به او و پدرش، چون سخنم تمام شد، حضرت سلام كرد و خنديد و فرمود:” به گمانم غريبي، اگر نياز به خانه داري به تو منزل مي‏دهم، اگر نياز به مال داري به تو مال مي‏دهم و اگر حاجتي داري برآورده مي‏كنم”. مرد شامي مي‏گويد: فانصرفت و ما علي الارض احد احب الي منه‏ ملحقات احقاق، ج 11، ص 117.

مرد شامي با گريه مي‏گفت: اشهد انك خليفة الله في ارضه الله اعلم حيث يجعل رسالاته. مناقب ج 4، ص 19.

آن مرد شرمنده شد و گفت: اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ‏ (انعام- 124) بحارالانوار، ج 43، ص 344.

سوم

حضرت علي عليه السلام از فرزندش سؤالاتي دارد و او هم جواب مي فرمايد:

سؤال: سخاوت چيست؟ جواب: بخشندگي در ناداري و دارايي‏

سؤال: بخل چيست؟ جواب: داشتن را شرف و انفاق را تلف دانستن‏

سؤال: بزرگواري چيست؟ جواب: تاوان را ببخشي و از جرم بگذري‏

چهارم

مردي اظهار تمايل دوستي با حضرت كرد امام عليه السلام فرمود:” به شرط آنكه:

1 از كسي غيبت نكني 2 از من هم ستايشي نكني”، او هم از دوستي صرف نظر كرد.

پنجم

حضرت عليه السلام قبل از ابراز نياز عطا مي‏فرمودند.

از حضرتش پرسيدند: چرا هرگز سائلي را نااميد نمي‏گرداني؟ مي‏فرمود:” من هم به درگاه خداوند سائلي هستم و مي‏خواهم كه خداوند محرومم نسازد”. زندگي امام حسن عليه السلام ج 2، ص 121.

ششم

امام حسن عليه السلام مي‏خواست از مجلسي برخيزد كه فقيري وارد شد؛ امام به احترام او مجلس را ترك نكرد، پس از مدتي امام فرمود:” به احترام شما كمي نشستم، اگر اجازه مي‏دهي بروم، او هم اجازه داد”.

هفتم

امام حسن عليه السلام غلامي را ديد كه يك لقمه خود مي‏خورد و يك لقمه هم به سگ مي‏دهد. پرسيد: چرا؟ گفت: خجالت مي‏كشم سگ گرسنه باشد، امام فرمود: همين جا باش تا برگردم، حضرت عليه السلام رفت، غلام را خريد و آزاد كرد، باغي را هم كه در او كار مي‏كرد خريد و به او هديه كرد.

هشتم

امام عليه السلام، باغي را از يك انصاري به 40000 درهم خريد، همين كه متوجه شد كه فروش باغ از روي نياز بوده باغ را با پولش به انصاري داد.

 

نهم

حضرت عليه السلام يك استر عالي داشت. ابن عقيق مي‏گويد: امام از مسجد بيرون آمده در حالي كه من به او نگاه مي‏كردم، حضرت پرسيد: حاجتي داري؟ گفتم: بله، همين استر را مي‏خواهم. امام از استر پياده شده و استر را به من داد. ابن عساكر.

دهم

به حضرت گفتند شما كه در راه حج پياده راه مي‏رويد ديگران خجالت مي‏كشند از اينكه سواره باشند، حضرت فرمود:” راهم را عوض مي‏كنم كه هم آنها خجالت نكشند و هم من به احترام خدا پياده راه بروم”.

یازدهم

مردي نزد امام عليه السلام آمد و اظهار نياز كرد، حضرت فرمود:” نيازت را در نامه ‏اي بنويس و براي من بفرست”. او هم نوشت و فرستاد، امام 2 برابر درخواستش به او داد، كسي گفت: عجب نامه پر بركتي. امام فرمود:” بركت او زيادتر بود كه ما را لايق بذل و بخشش قرار داد، مگر نمي داني بخشش واقعي آن است كه بدون سئوال باشد، اما پس از سئوال آبرويش را داده”. زندگي امام حسن عليه السلام، رسولي محلاتي ج 2، ص 122.

دوازدهم

دو بار اموال خود را نصف كرد؛ نصفي براي خود و نصفي براي فقرا.

عن أبي نجيح أن الحسن بن علي (ع) حج ماشيا و قسم ماله نصفين. المناقب، ج 4، ص 14.

سیزدهم

عَنْ نَجِيحٍ قَالَ: رَأَيْتُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ (ع) يَأْكُلُ وَ بَيْنَ يَدَيْهِ كَلْبٌ كُلَّمَا أَكَلَ لُقْمَةً طَرَحَ لِلْكَلْبِ مِثْلَهَا فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَ لا أَرْجُمُ هَذَا الْكَلْبَ عَنْ طَعَامِكَ؟ قَالَ:” دَعْهُ إِنِّي لاسْتَحِي مِنَ اللَّهِ تَعَالَي أَنْ يَكُونَ ذُو رُوحٍ يَنْظُرُ فِي وَجْهِي وَ أَنَا آكُلُ ثُمَّ لا أُطْعِمُهُ” بحارالانوار، ج 43، ص 352.

امام حسن را ديدم غذا مي‏خورد و سگي پيش روي او بود؛ حضرت هر لقمه‏ اي كه مي‏خورد لقمه‏اي براي سگ مي‏گرفت. عرض كردم اجازه مي‏دهيد سگ را دور كنم فرمود: إِنِّي لاسْتَحِي مِنَ اللَّهِ تَعَالَي أَنْ يَكُونَ ذُو رُوحٍ يَنْظُرُ فِي وَجْهِي وَ أَنَا آكُلُ ثُمَّ لا أُطْعِمُهُ‏ بحارالانوار، ج 43، ص 352.

چهاردهم

قال أنس حيت جارية للحسن بن علي بطاقة ريحان فقال لها:” أنت حرة لوجه الله”. فقلت له في ذلك؛ فقال:” أدبنا الله تعالي فقال” إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها” (نساء/ 86) و كان أحسن منها إعتاقها” المناقب، ج 4، ص 18.

كنيزي براي حضرت شاخه گلي هديه آورد حضرت فرمود انت حرة لوجه الله شخصي انتقاد كرد حضرت فرمود:” ادب ما، ادب الهي و قرآني است” سپس فرمود: حييتم بتحية فحيوا باحسن منها. ملحقات الحاق ج 11، ص 149.

پانزدهم

امام حسن و امام حسين و عبدالله جعفر در راه سفر حج گرسنه شده به چادر پيرزني رسيدند، آب و غذا طلب كردند. پيرزن گفت: به جاي آب از شير گوسفند استفاده كنيد و سپس گوسفند را كه تنها دارايي ماست ذبح كنيد تا برايتان غذا تهيه كنم، اين گونه نيز عمل كرد، پس از استراحت خداحافظي كردند و گفتند: ما از قريش هستيم، اگر سالم برگشتيم كارت را جبران مي‏كنيم. پس از ساعتي شوهر زن رسيده و از كار زن ناراحت شد كه چرا تنها گوسفند را براي افرادي ناشناس ذبح كرده. پس از مدتي اين زن و شوهر به مدينه آمده و از فقر زياد پشكل جمع مي‏كردند و امرار معاش مي‏كردند روزي پيرزن به در خانه امام حسن (ع) رسيد امام او را شناخت و دستور داد هزار گوسفند و هزار دينار به او بدهند و آنگاه به خانه امام حسين و عبدالله راهنمائيش كرد و آنها هم گوسفنداني دادند. بحار ج 43، ص 348.

شانزدهم

امام گوسفندي داشت كه به آن علاقه داشت، روزي مشاهده كرد پاي گوسفند شكسته؛ به غلامش فرمود:” چه كسي پايش را شكسته؟” گفت: من. فرمود:” چرا؟” گفت: مي‏خواستم شما را غمگين كنم. حضرت فرمود:” من هم غمگين خواهم كرد كسي را كه به تو دستور داده، يعني شيطان را” و او را آزاد كرد. ملحقات احقاق ج 11، ص 117.

فرزند در خانواده(بیان فضائل امام حسن علیه السلام)

سیره اخلاقی و اجتماعی حضرت خدیجه

داستانهایی از سیره اخلاقی و اجتماعی حضرت خدیجه سلام الله علیها

داستان اول:

بانويى كه عاشق كمال بود و به همين دليل همين كه از صداقت و امانت حضرت محمد صلى الله عليه و آله با خبر شد شخصى را به سراغ حضرت فرستاد و طى يك قرارداد[1] اموال خود را همراه يك غلام براى تجارت به شام در اختيار حضرتش قرار داد.

خديجه تنها يك همسر نبود بلكه در حقيقت يار و همراه و بازوى صادقى براى پيامبر صلى الله عليه و آله بشمار مى‏ رفت. و خداوند بسيارى از ناگوارى ‏هاى حضرت را از طريق خديجه آسان فرمود. او در راه حمايت از رسول خدا آخرين فداكارى و ايثار را از خود نشان داد. و اموالش در پيشبرد اهداف پيامبر صلى الله عليه و آله نقش مهمى داشت.[2]

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بعد از وفات خديجه گاه و بيگاه گوسفندى ذبح مى ‏نمود و گوشت آن را ميان دوستان خديجه تقسيم مى‏ كرد و بدين وسيله نام و ياد او را گرامى مى‏ داشت‏[3]

خديجه بانويى با اراده، عاقل و شريف بود. شخصى را نزد حضرت فرستاد و پيام داد كه من به خاطر شرافت و امانت و صداقت و اخلاق به تو علاقه پيدا كرده ‏ام. پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله را با عموهاى خود مطرح كرد، مقدمات ازدواج آماده شد و حضرت با او ازدواج نمود رسول خدا صلى الله عليه و آله بيست شتر جوان مهريه‏ ى خديجه كردند و خطبه ‏ى عقد را ابوطالب عموى حضرت خواندند.[4] و با اينكه فرزندان متعددى از پيامبر صلى الله عليه و آله پيدا نمود ولى پس از فوت حضرت، تنها فاطمه زهرا عليها السلام به يادگار ماند.

داستان دوم:

خديجه عليها السلام به قدرى محبوب رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه در تاريخ مى‏ خوانيم پيرزنى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و مورد لطف قرار گرفت همينكه خارج شد عايشه پرسيد: اين زن كيست؟ حضرت فرمود:

كسى است كه در زمان حيات خديجه به منزل ما مى ‏آمد و با او رفت و آمد داشت، اكنون ما بايد همان پيمان دوستى آنان را حفظ نماييم زيرا كه خوش پيمانى نشانه ايمان است.[5]

خديجه عليها السلام بيست و پنج سال در خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود و در سن شصت و پنج سالگى از دنيا رفت.

آرى! دنيا جاى ماندن نيست، خديجه نيز همچون ديگران از دنيا رفت و پيامبر صلى الله عليه و آله را در سوگ خود نشاند. هنگام دفن خديجه رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد قبر شد و به ياد او گريست‏ و در محله‏ ى «حجون»[6]  به خاك سپرده شد. خداوند پيامبر خود را مامور مى‏ كند تا بشارت بهشت به او دهد.

داستان سوم

خديجه هم مانند پيامبر (ص) از آزار مشركان و بت پرستان بي نصيب نبود. زنها او را منزوي كردند، زخم زبان مي زدند و حتي در موقع زايمان به كمك او نيامدند.

پيامبر (ص) هر وقت از تكذيب قريش و اذيت هاي ايشان محزون مي‏شد هيچ چيز آن حضرت را مسرور نمي‏كرد، مگر ذكر خديجه و خديجه آن حضرت را مي‏بوسيد و براي سلامتي اش صدقه مي‏داد.

داستان چهارم

از اخبار شيعه و سني معلوم مي‏شود علاوه بر كثرت اموال، در علم و اطلاع به كتب راويه معروفه بوده و او را ملكه بطحاء و طاهره مباركه و سيده نسوان مي‏گفتند و از آمدن پيامبر با خبر بوده است.

و هميشه از ورقة بن نوفل پرس وجو مي‏كرد و انتظار قدوم پيامبر (ص) را مي‏كشيد.

اولين بار وقتي خدمت پيامبر (ص) رسيد، اول از مهر نبوت پرسيد و آن را زيارت كرد و اشعاري در مدح آن حضرت سرود كه حاكي از كمال معرفت و علم و دانش او است.[7]

داستان پنجم

يكي از مناقب خديجه قبول ولايت امير المومنين و اولاد معصومين آن حضرت (ع) است. روزي رسول خدا خديجه را در كنار خود نشاند و فرمود:” براي اسلام شروطي است:

  1. اقرار به توحيد
  2. اقرار به رسالت رسولان‏
  3. اقرار به معاد

4 اطاعت اولي الامر و ائمه معصومين با برائت از دشمنان ايشان.

خديجه به همه اقرار كرد و يكي يكي امامان معصوم را تصديق كرد، به خصوص علي بن ابيطالب (ع) را كه پيامبر (ص) فرمود: يَا خَدِيجَةُ هَذَا عَلِيٌّ مَوْلاكِ وَ مَوْلَي الْمُومِنِينَ وَ إِمَامُهُمْ بَعْدِي‏ رسول خدا دست خود را روي دست حضرت علي (ع) گذاشت و خديجه دستش را روي دست پيامبر (ص) و بدين گونه با علي (ع) بيعت كرد.[8]

داستان ششم

خديجه در جمع زنان در مسجد الحرام نشسته بود. شخصي يهودي گفت: به زودي در ميان شما پيغمبري مبعوث گردد، هر كدام مي‏توانيد با او ازدواج كنيد. همه زن ها به او سنگ پراندند به جز خديجه كه به نزد ورقه آمد و گفت: من از هيچ كدام از خواستگاران خوشم نمي‏آيد. ورقه گفت: پيامبر آخر الزمان زني خواهد گرفت كه سيده قوم خود باشد و اين خبر در كتب پيشينيان آمده است.

به پيشنهاد ورقة آبي حاضر كرد و غسل كرد و مقداري از انجيل و زبور را نوشت و زير سرش گذاشت. شب خوابي ديد جواني از خانه ابوطالب بيرون آمد با خصوصيات پيامبر (ص) از خواب بيدار شد و شروع كرد به گريستن و شعر سرودن. اشعارش در كتاب رياحين است.[9]

داستان هفتم

اولين روزي كه رسول خدا (ص) دعوت خود را آشكار كرد، خديجه هم از جمله حاميان حضرت بود. يك روز حضرت را سنگ باران كردند، از پيشاني حضرت خون جاري بود. شخصي خبر آورد براي حضرت علي (ع) كه محمد كشته شد. علي (ع) نزد خديجه آمد و فرمود:” پيامبر را سنگباران كرده ‏اند”.

خديجه صدا به گريه بلند كرد و همراه علي (ع) به دنبال پيامبر به راه افتادند. در دامنه كوه ها پيامبر را صدا مي‏زدند، جبرئيل خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد:” خديجه را درياب كه از گريه او فرشتگان به گريه آمده‏اند”. بالاخره پيامبر را علي (ع) پيدا كرد. و خديجه حضرت را در حالي كه خون از صورتش جاري بود به خانه آورد. مشركين دور خانه را محاصره كردند و شروع كردند از هر طرف سنگ پراندن. علي (ع) و خديجه خود را سپر پيامبر كردند و هر سنگي كه مي‏ آمد به جان و دل مي‏خريدند. [10]

داستان هشتم

خديجه در شبي كه به خانه پيامبر (ص) آمد صندوقچه تمام اسناد و اموال خود را آورد و تحويل پيامبر داد و گفت: اين دارائي من است و خود نيز كنيز تو هستم. و وقتي كه مي‏خواست از دنيا برود، حتي پارچه ‏اي براي كفن نداشت. فاطمه را فرستاد خدمت پيامبر (ص) كه عبائي را كه هنگام وحي بر سر مي‏اندازيد كفن من كنيد.[11]

داستان نهم

زنان قريش چون با ازدواج خديجه مخالف بودند او را رها كردند. و لذا وقت زايمان كه به سراغ آنها فرستاد از آمدن خودداري كردند. خديجه دل شكسته شد. در اين حال چهار زن” كانهن من نساء بني هاشم” كه خداوند از بهشت فرستاده بود: (آسيه، مريم، ساره، كلثوم) به بالين آن حضرت فرستاد.

داستان دهم

روزي ابوطالب به رسول خدا (ص) گفت: من تصميم دارم تو را داماد كنم، اما اموالي ندارم. ولي خديجه با ما قرابت دارد و تجارت مي‏كند، چه خوب است براي تو هم سرمايه ‏اي بگيرم تا تجارت كني و از سود آن همسري بگيري. حضرت قبول كرد. ابوطالب به خانه خديجه آمد و پيشنهاد را مطرح كرد. خديجه گفت: خود محمد (ص) كجاست؟ من بايد از خودش بشنوم. ابوطالب عباس را فرستاد و حضرت را آورد. خديجه هم طعام مفصلي تهيه ديد و پذيرايي كرد و به سفر راضي شد وبه غلامش ميسره گفت: شتري حاضر كن و به پيامبر عرض كرد: اين لباس شما مناسب اين سفر نيست. حضرت فرمود:” جز اين ندارم”. خديجه بگريست و دستور داد 2 دست لباس مصري و دو برد يماني و يك عمامه وعصا آماده كنند. سپس ميسره و دو غلامش راملازم حضرت قرار داد و گفت: من اين مرد را بر اموال خود امين كردم. دست هيچ كس نبايد بالاي دست او باشد، از او اطاعت كنيد. تاجران مكه به شام رسيدند و به حضرت حسادت مي‏ ورزيدند و با هر حيله ‏اي شده بازار را به دست گرفتند و اجناس خود را فروختند و تنها اجناس پيامبر (ص) مانده بود. و حسودان مي‏گفتند: هرگز خديجه تاجري شوم تر از محمد (ص) به جايي نفرستاد. اما فرداي آن روز روستائيان اطراف شام از راه رسيدند و اجناس را به قيمت دو چندان خريدند. حضرت خوشحال به سوي مكه حركت كرد.

نزديك مكه پيامبر از كاروان جدا شد و به شهر آمد و خديجه پا برهنه به استقبالش شتافت. چون نوري را مشاهده كرده بود. مجددا حضرت برگشت و با كاروان وارد شهر شد. خديجه دستور داد در تمام دروازه ‏ها براي محمد (ص) قرباني كنند و با عزت و احترام حضرت را وارد خانه خديجه كردند. پيامبر (ص) سود سفر را براي خديجه گفت. او شگفت زده شده بود. از ميسره مشاهداتش را پرسيد او هم تمام قضايا، از جمله ماجراي راهب را تعريف كرد. خديجه هم ميسره و زن و فرزندش را آزاد كرد و به او خلعت فاخر و يك شتر و 200 هزار درهم داد.

پيامبر به خانه ابوطالب آمد و قصه را گفت و لباسي نيكو پوشيد و خود را معطر كرد و با هم رفتند به خانه خديجه تا مزد سفر را بگيرند. خديجه گفت: اين پولي كه مي‏خواهي از من بگيري در چه راهي مي‏خواهي مصرف كني؟ فرمود:” عمويم ابوطالب تصميم دارد همسري برايم بگيرد”. خديجه گفت: آيا حاضري من براي تو زني انتخاب كنم. فرمود:” راضيم”. عرض كرد: زني در نظر دارم كه در جود و عفت و كمال و طهارت و نسب نمونه است و يار و معين تو خواهد بود و به فقر تو هم سازگار است. حضرت سخني نفرمود. مجددا خديجه پيشنهادش را همراه با اشعاري مطرح كرد. حضرت (ص) فرمود:” تو ملكه حجازي و من مردي فقيرم”. خديجه گفت: من كه جان از تو دريغ ندارم، چگونه از بذل مال بترسم؟ سوگند به خداي كعبه مرا بپذير و اشكش جاري شد.

خديجه عرض كرد: هم اكنون خويشاوندان خود را به نزد پدرم ببر و خواستگاري كن و از مهريه زياد بيم نداشته باش. از عموها و خويشان او كسي‏ نظر موافق نداشت، بعضي هم مثل ابولهب نيش مي‏زدند كه كار لغوي است و اين دختر را به ما نخواهند داد. صفيه، دختر عبدالمطلب را به خانه خديجه فرستادند تا خبري كسب كند. او هم رفت و برگشت و گفت: كار تمام است. خديجه عظمت پيامبر (ص) را دريافته و مانعي نيست، به خانه خويلد رفتند. خويلد هم گفت: اختيار خديجه با خود اوست، ولي فكر نكنم رضايت بدهد، پس از ناراحتي كوتاه مدت ابوطالب و حمزه با وساطت ورقة قضايا تمام شد وخويلد هم رضايت خود را اعلام كرد. ورقة بن نوفل براي وساطت مزد و عطايي از خديجه طلب كرد. خديجه گفت: اموال من جلو چشم تو است هر مقدار كه مي‏خواهي بردار. ورقة گفت: من از مال اين جهان نمي‏خواهم، تنها چيزي كه مي‏خواهم شفاعت محمد (ص) در قيامت است. خديجه فرمود: من ضمانت مي‏كنم شفاعت آن حضرت را براي تو و پيامبر (ص) وقتي اين سخن ورقة را شنيد فرمود: لا أنسي الله لك ذلك يا ورقة و جزاك فوق صنيعك معنا با توافق خانواده عروس فرشتگان سجده شكر كردند. مقدمات زفاف آماده شد، برادران مشغول تهيه غذا شدند و مردم به خانه خديجه آمدند.

خديجه جايگاه ويژه ‏اي براي داماد آماده كرده بود. ابوجهل وقتي وارد شد، رفت آنجا بنشيند كه خديجه به او اطلاع داد بلند شود. در پيشاپيش خانواده داماد حمزه سيد الشهداء با شمشير قدم برمي داشت، وارد مجلس شده و خبر ورود پيامبر (ص) را مي‏دهد.

يا أهل مكة الزموا الادب و قللوا الكلام و انهضوا علي الاقدام و دعوا الكبر فإنه قد جاءكم صاحب الزمان محمد المختار.[12]


[1] بيش از سودى كه به ساير افراد مى‏داد با حضرت قرارداد بست، سيره‏ى ابن هشام، ج 1، ص 199.

[2] اعيان الشيعه، ج 6، ص 311- 312

[3]اعيان الشيعه، ج 6، ص 311- 312

[4] تاريخ اسلام دكتر آيتى ص 64 در( سفينة البحار) مهريه مبلغ ديگرى بيان شده است ودر ديگرى ميخوانيم كه حضرت خديجه( ع) در جلسه اى كه براى گفتگو تشكيل شده بود فرمود مهريه من از مال خودم پرداخت و به عهده خودم است‏

[5] سفینه البحار

[6] حجون تقريباً در يك كيلومترى مسجد الحرام و امروز در قلب شهر مكه و قبرستان ابوطالب در همان محله است‏

[7] رياحين الشريعة

[8] الصراط المستقيم، ج 2، ص 88.

[9] ریاحین الشریعه

[10] رياض الشريعة

[11] سفينه، ج 1، ص 379

[12]  بحار الانوار، ج 16، ص 66.


سیره اخلاقی اجتماعی حضرت زهرا

سیره اخلاقی اجتماعی حضرت زهرا

داستانهایی از سیره اخلاقی اجتماعی حضرت زهرا سلام الله علیها

داستان اول

امام عسگري (ع) مي‏فرمايد:” زني آمد نزد صديقه كبرا، فاطمه زهرا (س) و سؤالي كرد از مسائل نماز. حضرت جواب فرمودند. آن زن دوباره پرسيد، حضرت دوباره جواب دادند. سه ‏باره پرسيد تا ده مرتبه و حضرت تا ده مرتبه پاسخ فرمودند. آن زن از تكرار سؤال شرمنده شد و گفت: ديگر مزاحم شما نمي‏شوم. حضرت فرمود: اي زن هر مسئله ‏اي داري سؤال كن. آيا به نظر تو اگر كسي براي حمل بار سنگيني به پشت بام در يك روز زحمت بكشد و 100 هزار دينار كرايه بگيرد كار سختي است؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: من به ازاء هر مسئله ‏اي كه براي تو مي‏گويم بيش از اين كه بين آسمان و زمين را پر از لؤلؤ كنند به من كرايه مي‏دهند، آيا اين بر من مشكل است؟”

داستان دوم

پس از استمداد از پيامبر (ص) درباره خدمتكار، رسول خدا (ص) تسبيحات را به آن بانو آموخت حضرت هم تسبيحي از پشم درست كرده بود، كه به تعداد 34 و 33 گره خورده بود، بعد از شهادت حضرت حمزه تسبيحي از تربت حمزه براي خود ساخت و بعد از شهادت حضرت حسين (ع) ائمه توصيه به تسبيح تربت كردند.

داستان سوم

روزي فاطمة (س) خود را با خلخال و نقره و گردنبندي براي تشريف فرمايي پدر و شوهر زينت كرده بود؛ همين كه پدر وارد خانه شد و اصحاب پشت در منتظر بودند، پيامبر (ص) بيرون آمد در حالي كه با قيافه گرفته وارد مسجد شد. فاطمة (س) متوجه شد كه پدر از زينت آلات شاد نشد. همه را بيرون آورد و خدمت رسول الله (ص) به مسجد فرستاد و گفت: به پدرم بگوييد: دخترت سلام رساند و گفت: همه اينها را در راه خدا صرف كن. پيامبر (ص) سه مرتبه فرمود: فداها أبوها.

حببت من دنياكم ثلاث: تلاوت كتاب الله و الانفاق في سبيل الله و النظر في وجه رسول الله‏

داستان چهارم

دادن گردن‏بند به مرد فقير كه موجب شد گرسنه ‏اي سير، عرياني پوشانده، فقيري بي‏ نياز، بنده‏ اي آزاد شود و آخر هم به صاحبش برگردد.

جابر بن عبد الله مي‏گويد:” در مسجد رسول الله (ص) نماز مي‏خوانديم كه پيرمرد كهنه ‏پوش ضغيفي وارد مسجد شد. رسول خدا حال او را پرسيد، پيرمرد گفت: من گرسنه‏ ام، مرا سير كن، لباس ندارم، مرا بپوشان و فقيرم كمكم كن. پيامبر (ص) فرمود: من چيزي ندارم، ولي ترا راهنمايي مي‏كنم. انطلق إلي منزل من يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله يور الله علي نفسه انطلق إلي حجرة فاطمة.

پيرمرد به همراه بلال به سراغ حضرت زهرا (س) رفت و پس از سلام و درخواستهايش را بازگو كرد، در حالي كه حضرت زهرا (س) با بچه ‏هايش 3 روز هيچ نخورده بودند و پيامبر (ص) هم از اين مسئله با خبر بودند.

حضرت هم پوست گوسفندي كه حسن و حسين روي آن مي‏خوابيدند به او داد، پيرمرد عرض كرد من گرسنه‏ ام به من پوست مي‏دهيد؟ آنگاه حضرت گردنبند خود را به او اهدا كرد. او هم به مسجد آمد و جريان را به حضرت رسول (ص) گفت: حضرت فرمود: بفروش، انشاء الله خدا كارت را درست كند، سپس رسول خدا گريه كرد و فرمود: چطور خدا كار او را درست نكند در حالي كه بهترين دختران آدم به او گردنبندي اهدا كرده است. عمار ياسر عرض كرد: يا رسول الله اجازه مي‏دهيد من گردنبند را بخرم؟ فرمود: بخر.

به اعرابي گفت: چند مي‏فروشي؟ پيرمرد گفت: به مقداري گوشت و نان كه بخورم و لباسي كه بپوشم و ديناري كه به وطن خود بازگردم. عمار 20 دينار و 200 درهم و يك بُرد يماني و يك مركب و مقداري گوشت و نان به او داد و پيرمرد گفت: راستي چقدر سخاوتمندي. پيرمرد خدمت پيامبر (ص) رسيد و براي حضرت زهرا (س) دعا كرد و پيامبر (ص) آمين گفت. عمار ياسر آن گردنبند را خوشبو كرد و داخل يك بُرد يماني گذاشت و به همراه غلامي تقديم حضرت زهرا (س) كرد. حضرت غلام را آزاد كرد در حالي كه مي‏خنديد. فرمود: چرا مي‏خندي؟ عرض كرد: از بركت اين گردنبند در تعجبم، گرسنه ‏اي را سيركرد، عرياني را پوشانيد، فقيري را بي‏ نياز و برده ‏اي را آزاد كرد و سپس به صاحبش برگشت.

داستان پنجم

شب عروسي صداي سائلي برهنه را شنيد؛ خواست پيراهن كهنه بدهد به يادش آمد لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّي تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ‏ آل عمران/ 92. لباس نو را كه پدرش براي او خريده بود، به فقير داد.

سیره اخلاقی اجتماعی حضرت امیر المومنین